علمدار عشق


شهیدی که خود را مجازات می کرد...! + تصاویر

«دردهای شما در فراق ما، دل ما را بیشتر آتش می زند. درست است که ما به هر چه می کنید آگاهیم؛ اما این بلای بزرگی بود که ای کاش نصیب ما نمی شد. وقتی شما از این و آن طعنه می خورید و لاجرم به گوشه اتاق پناه می برید و با عکس های ما سخن می گویید و اشک می ریزید، به خدا قسم این جا کربلا می شود و برای هر یک از غم های دلتان این جا همه شهیدان زار می زنند».
سرويس دفاع مقدس ـ جانباز شهید سید مجتبی علمدار در تاریخ 11 بهمن ماه 1345 هنگام اذان صبح در یک خانواده متدین و مذهبی در شهرستان ساری به دنیا آمد.

به گزارش «تابناک»، سیّد، فرمانده گروهان سلمان از گردان مسلم بود. او در تاریخ 17 تیر ماه 1366 ملبس به لباس مقدس سپاه اسلام شد و پس از عملیات کربلای 5 ضمن حضور در بیشتر عملیات ها چند بار مجروح شد و پس از پایان جنگ نیز، در واحد طرح و عملیات لشکر 25 کربلای ساری مشغول به خدمت شد.
 

 
سيد مجتبي كه مداح اهل بیت (ع) هم بود در تاریخ 11 بهمن 1375 ـ سالروز تولدش ـ در اثر جراحات شيميايي به سوی معبود خود شتافت.

سید مجتبی در یکی از دست نوشته هایش آورده است:

«ما اگر عاشق جبهه بودیم، به خاطر صفای بچه هایی بود که لذت های مادی را فراموش کردند و اکنون ما نیز چون شماییم. وقتی در خون خویش غلتیدیم و چشم از دنیا بستیم، فکر می کردیم که دیگر همه چیز تمام شد اما این گونه نشد. دردهای شما در فراق ما، دل ما را بیشتر آتش می زند. درست است که ما به هر چه می کنید، آگاهیم؛ اما این بلای بزرگی بود که ای کاش نصیب ما نمی شد. وقتی شما از این و آن طعنه می خورید و لاجرم به گوشه اتاق پناه می برید و با عکس های ما سخن می گویید و اشک می ریزید، به خدا قسم این جا کربلا می شود و برای هر یک از غم های دلتان این جا تمام شهیدان زار می زنند».
 

مزار شهید بزرگوار سید مجتبی علمدار

 
شهید سید مجتبی علمدار برای نزدیکی به خدا با خود عهدهایی بسته بود. در این روزها و شب های مبارک ماه رحمت و برکت ـ رجب ـ که بهانه های خوبی داریم تا به خدا نزدیکتر شویم، نگاهی داریم به آن عهدها که باید آنها را قوانین شهید علمدار بنامیم و چه خوب است که الگوی راهمان باشند:

 

 


ادامه نوشته

لعنت خدا بر کسانی که به خواهند امیر مختار را بر کنار کنند

الله اکبر

لعن لفائزه ، اکبر

  لعنت خدا بر متوکل بر شیطان ( احمق تو کلکلی) . لعنت خدا بر ابو موسی اشعری زمان( ابوترمز ی فر ). لعنت خدا بر  نامطهر  فرزند معنوی اکبر شاه رسماجانی . لعنت خدا بر   بی هنران مدئی هنر . لعنت خدا بر برادران دالتونها . لعنت خدا بر بزرگترین قاچاقچیان کشور . لعنت خدا بر مجلس نشینان شکمباره . لعنت خدا بر گوساله پرستان سامری مسلک . لعنت خدا بر کسانی که می خوهند پروژه نه به احمدی نژاد را دوباره کلید بزنند . لعنت خدا بر عمله ها و مجریان پروژه بنی صدراسیون (  پروژه اکبر شاه رسمنا جانی برای حذف امیر مختار احمدی نژاد ) . لعنت خدا بر کسانی که به خواهند امیر مختار را بر کنار کنند یا حداقل در فکر ذلت او با شند ( به زاکانی ابهه به رسایی جو گیر جو زده ) . لعنت خدا بر کسانی که در مجلس شکم بارگان و زراندوزان به فکر نابودی خاکریز  امام خامنه ای هستند .

هشدار !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

هشدار صریح و روشن به : 

به اتلاف اکبر شاهیان و متحجرین اصول گرا .به نوکران ومزدوران و فرمانبران عایجنابان سرخ پوش و جاسوس موسوی خوئنیها جلاد پرده نشین خاکستری اصلاحات . به کسانی که دگر بار قصد بر پایی شورای سقیفه بنی ساعده را دارند . به کسانی که پروژه برکناری و حصر عدالت را دارند .به مجلسی نشینان شکم پرست بی دین بی غیرت ضد ولایت . به تمامی اقوام گوساله پرست سامری مسلک مجلس نشین .به تمامی زر اندوزان و شکمباره گان به زر سالاران خر مذهب .به قوم محترم بنی حمار کوفی نسب زمان .به تمامی فرزندان معنوی شیخ الاشراف ابو فائزه ملک اکبر معاویه نسب فتنه گر .

حال که دگر بار شمشیر های عداوت و دشمنی خود را از رو بسته اید و با نعره مختار کذاب گفتنتان دولت امیر مختار ریس محمود و فدایان رهبر را در محاصره کوشک و دژ کوفه قرار داید بر ما جبری نیست جزء اینکه به دفاع بر خیزیم و بر بال فرشتگاه وملائک سوار شویم و با شمشیر های آخته از عدالت طلبی عزت خواهی و ولایت پذیری مان ، دندان نیش زهر آگین تان را ( ای اژدها های خونخوار ) از دهان نحث تان در آوریم .
که اگر دگر بار بر شما تسلط یابیم پیروزیم و اگر هم کشته شویم باز پیروزیم .

ما فدایان و فرمانبران سیدنا القائد الحسینی و الحسنی الامام خامنه ای این هشدار را باز هم بر سر شما فریاد میزنم که اگر سر نوشت احمدی نژاد شهادت است خون ما از خون او رنگین تر نیست و خون ما قطره ی است از دریا .


 دو سال بعد از انقلاب 88

http://p30up.ir/files/69435271196834213106.jpg



  کسانی که برای عرض

ادب نکردن و قیام نکردند و بلند نشدن در   مقابل

امام خامنه ای   بهانه می آوردند که به مرض

صعب العلاج بواسیر (  بیماری که بر اثر نشستن

زیاد عارض بر حیوانات میشود ) دچارند چگونه

میشود که برای تعظیم و سجده بر اکبر شاه

شفا می یابند ؟؟؟..................................


یکی بغض به معاویه  ( ملک اکبر ) و دیگران در حال

سجده و تعظیم کردن به او


چه کسی  به جزء دکتر احمدی نژاد بغضش به
معاویه ( ملک اکبر ) شهره است

!

امام خامنه ای و ابن عباس...

روزي فرا مي‌رسد كه در مسجد الاقصي نماز مي‌خوانيم


سيد حسن نصرالله:
روزي فرا مي‌رسد كه در مسجد الاقصي نماز مي‌خوانيم

 دبيركل حزب الله لبنان با تاكيد بر اينكه "سرزمين پاك فلسطين به موطن و صاحبان اصلي خود باز خواهد گشت"، گفت كه به زودي در مسجدالاقصي نماز آزادي قدس را خواهيم خواند.

ب سيد "حسن نصرالله" در سخنراني روزقدس خود كه به مناسبت روز جهاني قدس در "مارون الرأس" ايراد كرد، اظهار داشت: تصمیم گرفتیم روز قدس را در این شهرک(مارون الراس واقع در دو كيلومتري مرز لبنان با فلسطين اشغالي) برگزار کنیم و آن را بزرگ داریم و خوش باد بر شما که از اینجا منظره فلسطین را می‌بینید، از این جهت این منطقه را انتخاب کردیم که امیدهای خود را اینجا بازیافتیم، جایی که در آن از خودگذشتگی‌های جنوب لبنان ، ارتش لبنان شکل گرفت و بسیاری از شهرک‌ها، شهرها ، روستا و دره‌های منطقه را به سمبل مقاومت تبدیل کرد، این منطقه، منطقه‌ایست که از مدت‌ها پیش شاهد قهرمانان زن و مرد فلسطینی ساکن اردوگاه‌های لبنانی بود که بر حق بازگشت خود به سرزمین‌شان تاکید داشته و به جهانیان گفتند که اگر ده‌ها سال هم بگذرد، ‌فلسطین را فراموش نخواهند کرد.

ادامه نوشته

چگونگی اشغال فلسطین


شصت و دو سال مقاومت( 4)
فرزندان «شريف مكه» و «آژانس يهود» متحدان اصلي انگلستان

 بريتانيا دوستان فرمانبردار خود را فراموش نكرد و پاداش "فيصل" و "عبدالله" (پسران شريف مكه) به خاطر فرماندهي "ارتش متحد اعراب" در نبرد عليه عثماني مشخص شد.

*شريف مكه

ناتواني عثماني در دفاع از استان‏هاي عرب‏نشين خود و سياست‏هاي "پان‏تركيسم" كه خصوصاً با كودتاي "تركان جوان" تشديد شده بود، به ظهور و تكوين "پان‏عربيسم" يا "ناسيوناليسم عرب" در ميان اعراب منجر شد و تمايل به كسب استقلال سياسي از امپراتوري عثماني را در آنان بيدار كرد. با آغاز جنگ اول جهاني، براي تحقق اهداف بريتانيا مبني بر تجزيه عثماني، عاملي مناسب‏تر از جنبش رو به گسترش "ناسيوناليسم عرب" و احساسات جدايي‏طلبانه رهبران ناراضي آن وجود نداشت و در سال 1914 هيچ رهبري عربي نظير "حسين شريف مكه" از قدرت معنوي و مادي براي به راه انداختن يك نهضت وسيع ضدعثماني برخوردار نبود.
"شريف مكه" از طرف دولت عثماني بر تمام شؤون شبه جزيرة عربستان كنترل داشت، به علاوه از حمايت معنوي خاصي در ميان اعراب مسلمان سراسر قلمرو عربي امپراتوري عثماني برخوردار بود. در آستانة جنگ، دولت مركزي از "حجاز" خواست كه از دستورات مركز اطاعت كند و قوانين سربازگيري و تأمين نيرو براي ارتش را در آن منطقه اجرا كند. "شريف مكه" قبول نكرد و عثماني بلافاصله او را بركنار كرد، اما به دليل گرفتاري‏هاي ناشي از جنگ نتوانست مسألة بركناري "شريف" را با جديت دنبال كند. در همين ايام، عبدالله پسر "شريف مكه" (پادشاه آيندة اردن) كه نمايندة "پارلمان عثماني" بود، در قاهره با نمايندة انگلستان در مصر، اولين تماس خود را برقرار كرد و نظر او را دربارة جنگ احتمالي ميان اعراب و عثماني جويا شد. پاسخ نمايندة انگلستان نااميد كننده بود، زيرا هنوز جنگ آغاز نشده بود و انگلستان، به سياست‏هاي سنتي خود در برابر عثماني التزام داشت. چند ماه بعد جنگ آغاز شد و با تغيير سياست انگلستان، بار ديگر "شريف مكه" در كانون توجهات نمايندگان انگليس در خاورميانه قرار گرفت. نامه‏نگاري ميان "شريف مكه" و پسران او با مقامات بلندپاية انگلستان آغاز شد و به "شريف مكه" وعده داده شد كه در صورت قيام عليه عثماني، او به عنواني فرمانرواي "سرزمين‏هاي متحد عربي"، مورد حمايت بريتانيا خواهد بود.

*لارنس عربسنان

"شريف مكه" پس از مشورت با ساير رهبران ناسيوناليست عرب و جلب حمايت آنان، اولين نامة خود را به "مك‌ موهان" نمايندة انگلستان در مصر ارسال كرد و ضمن مشخص كردن "مرزهاي سرزمين‏هاي عربي" و درخواست برقراري يك "خلافت عربي- اسلامي" در سراسر مرزهاي مشخص شده، به انگلستان يك ماه فرصت داد كه شرايط او را قبول يا رد كند. مجموعاً چهار بار ميان "مك ‌موهان" در مصر و شريف مكه، نامه و پاسخ تبادل شد (هشت نامه) و سرانجام انگلستان رضايت خود را نسبت به غالب شرايط "شريف مكه" اعلام كرد. اين نامه‏نگاري‏هاي محرمانه، در تاريخ با نام "مذاكرات فيصل- مك‌موهان" شناخته مي‏شود. در مرحلة بعد پسر شريف، "فيصل"، پادشاه آيندة عراق، با كمك‏هاي نظامي و مالي انگلستان در سال 1915 جنگ عليه عثماني را در عربستان آغاز كرد. اين قيام يك سال به طول انجاميد و در نهايت با ورود لشكريان "فيصل" (به عنوان جناح راست سپاه متفقين) در كنار سربازان انگليسي به فرماندهي ژنرال "آلن بي" به شهر "دمشق" خاتمه پيدا كرد. در تمام مدت اين قيام، انگلستان نماينده‏اي رسمي در ميان اعراب داشت. اين نماينده كه افسري انگليسي و سياستمداري كاركشته بود، "لورنس" نام داشت. در تاريخ غرب، اين جاسوس كاركشته به عنوان قهرماني منحصر به فرد معرفي مي‏شود كه لقب "لورنس عربستان" بر شكوه و جلالش مي‏افزايد، اما در تاريخ اسلام و عرب، "لورنس" مزدوري است كه رهبران ساده‏لوح و جاهل عرب را به عنوان پياده نظام "لشكر صليبي" به خدمت گرفت و آنان را چون تير خلاص بريتانيا، به سوي امپراتوري اسلامي عثماني شليك كرد.

*دولت يهودي حافظ منافع بريتانيا

با رسيدن جنگ جهاني اول به حوزة سرزمين‌هاي عربي، يكي از سياستمداران صهيونيست انگلستان طي يادداشتي به كابينه و نمايندگان مجلس عوام بريتانيا پيشنهادي به اين مضمون ارائه مي‌كند:
"يك دولت يهودي تحت نظارت انگلستان در فلسطين به وجود آيد و بين سه تا چهار ميليون نفر يهودي كه در اروپا متفرق‌اند به آن‌جا بروند و به اين ترتيب انگلستان يك حكومت دست نشانده و حافظ منافع خود را در كنار "مصر" و "كانال سوئز" ايجاد كرده و نقطة حساسي را در دست خواهد داشت".
صاحب اين پيشنهاد يكي از اعضاي "فدراسيون صهيونيست‌هاي انگليسي" بوده و نام "هربرت ساموئل" نام داشت. در آن زمان رئيس اين فدراسيون كسي نبود جز دكتر "حيم وايزمن" كه در دانشگاه منچستر انگلستان كرسي تدريس شيمي داشت. وي به دليل اختراع ماده "استون" كه براي ساخت مواد منفجره در جنگ جهاني اول بسيار به كار انگلستان آمد، محبوبيت و نفوذ كلام فراواني در ميان رجال و سياستمداران انگليسي داشت. از اين پس شخص دكتر "حيم وايزمن" به جدي‌ترين مدافع پيشنهاد "هربرت ساموئل" تبديل و با استفاده از تمام نفوذش با عالي‌ترين مقامات انگليسي براي عملي ساختن پروژة "دولت يهودي" وارد مذاكره شد.

*پايان جنگ‏هاي صليبي !!

با جدا شدن سرزمين‏هاي عربي از امپراتوري عثماني در سال1916 به دست لشكريان جدايي‏طلب عرب و بريتانيا، ظاهراً همه چيز بر وفق مراد "شريف مكه" بود و او خود را براي آغاز خلافت بر سراسر ممالك عربي آماده مي‏كرد. سرزمين‏هاي عربي هم كه هنوز بقايايي از سپاه عثماني در آن مقاومت مي‏كردند، توسط ارتش انگلستان به تصرف در آمد. فتح فلسطين نيز دوباره بر عهدة "سپاه صليبي" قرار گرفت و در روز 9 دسامبر سال1918 با ورود نظاميان انگليسي (به عنوان جناح چپ سپاه متفقين) به شهر "بيت‏المقدس"، پس از 9 قرن، پرچم دولت اسلامي از كنگره‏هاي اين شهر مقدس برداشته شد. دو روز بعد، ژنرال "آلن بي" طي سخناني در مركز شهر "بيت‏المقدس" اعلام كرد: "اينك جنگ‏هاي صليبي پايان يافت".
يك سال پيش از اين واقعه، جدايي‏طلبان عرب به رهبري شريف مكه و پسرانش، اولين شرنگ خيانت متحدين صليبي خود را چشيده بودند، اما يا كاري نمي‏توانستند انجام دهند و يا از سر ساده‏لوحي، هنوز به آيندة روابط خود با انگلستان اميدوار بودند و نمي‏خواستند اقدام مخالفت‏آميزي عليه متحد خيانت‏كار خود به انجام برسانند. جريان به اين شرح بود كه پس از "فتح دمشق" و اعلام "حكومت موقت عربي" از سوي "فيصل"، روسية تزاري گرفتار انقلابي بزرگ شد كه طومار سلطنت و نظام تزاري را در هم پيچيد. دو ماه پس از پيروزي انقلابيون روسيه، رژيم كمونيستي كه جانشين نظام تزاري شده بود، در يك اقدام انقلابي، به انتشار تعداد زيادي از قراردادهاي استعماري محرمانه، ميان استعمارگران غربي و روسيه تزاري در مطبوعات اقدام كرد. در ميان اين اسناد، تعدادي مربوط به سرزمين‏هاي عربي مي‏شد و چونان آب سردي بر سر رؤياهاي شيرين و پرحرارت رهبران جدايي‏طلب عرب ريخته شد. ماجرا از اين قرار بود كه تنها چند ماه پس از اتمام "مذاكرات فيصل - مك موهان" به سال 1915، وزير خارجة انگلستان، با سفير فرانسه در لندن تماس گرفته و از او خواست كه دولت فرانسه منافع خود را در بخش آسيايي عثماني به بحث بگذارد. با اجابت فرانسه، "سِر مارك سايكس" معاون وزير كابينة جنگي انگلستان و "جرج پيكو" كنسول فرانسه در بيروت، جزئيات توافق انگلستان و فرانسه را تنظيم كرده و فرمولي موقت براي "تقسيم استان‏هاي عربي عثماني" طرح‏ريزي كردند. در همان سال، "سايكس" و "پيكو"، وزير خارجة روسيه را در جريان توافق خود قرار دادند و او نيز اعلام كرد، چنانچه فرانسه و انگلستان مالكيت روسيه را بر "آناتولي شمال شرقي" بپذيرند، روسيه نيز توافق "سايكس" و "پيكو" را مي‏پذيرد. توافق نهايي ميان سه دولت در اكتبر 1916 انجام گرفت و به قرار داد "سايكس - پيكو" معروف شد. طي اين قرارداد، جهان عرب ميان فرانسه و انگلستان تقسيم مي‏شد. منطقة نفوذ انگلستان از مرزهاي "صحراي سينا" مي‏گذشت، "اردن" و "عراق" را از كركوك به خليج فارس مي‏پوشاند و شامل بنادر "حيفا" و "عكا" نيز مي‏شد. فرانسه نيز بخش اعظم "سوريه" و قسمتي از "نوار شمال عراق" و بخش‏هايي از "آناتولي جنوبي" را در اختيار مي‏گرفت. در اين ميان، آن چه باقي مي‏ماند، قسمت اعظم "فلسطين" كنوني بود (به استثناي بخش جنوبي و صحراي نقب) كه با توافق روسيه، توسط يك "سيستم بين‏المللي" اداره مي‏شد.
يكي از اهداف قرارداد "سايكس - پيكو" تكه‏پاره كردن جهان عرب و ايجاد موانع مصنوعي بر سر راه وحدت مجدد آن بود. اين در حالي بود كه قول اتحاد ممالك عربي تحت امر يك "خلافت عربي - اسلامي" واحد قبلاً به "حسين شريف مكه" داده شده بود و با همين وعدة شيرين، او را به ميدان جنگ با دولت عثماني فرستاده بودند. طبيعي است كه "شريف مكه" در جريان اين قرارداد قرار نگرفت و حتي در سال 1917، كه "سايكس" و "پيكو" در جده با او ملاقات كردند، وي را در جريان قرار ندادند. اما چند ماه بعد به دنبال انقلاب روسيه، تشت رسوايي استعمارگران از بام افتاد و جهان عرب را با يك شوك سنگين مواجه كرد. تنها چند ماه بعد، دومين شوك به اعراب و مسلمانان وارد شد.

* اعلاميه ي بالفور، اداي دين ملكه به روچيلد ها

دوم نوامبر سال1917، نامه‏اي از سوي وزارت خارجه انگلستان به "بارون ادموند روچيلد" (رئيس شاخة فرانسوي "روچيلد"ها) ارسال شد. متن اين نامه كه اوّلين نتيجة فعاليت‌ها و مذاكرات سياسي "فدراسيون يهوديان انگليسي" (به رياست دكتر "حيم وايزمن") با رهبران سياسي و اقتصادي بريتانيا بود، بدين شرح است:
لرد روچيلد عزيز!
بسيار خوشوقتم اطلاعيه زير را كه از طرف دولت اعلي‌حضرت در جهت هم‏دردي با آمال صهيونيستي يهود، به كابينه تسليم و به وسيلة آن مورد تصويب قرار گرفته است، به اطلاع شما برسانم:
دولت اعلي‌حضرت، تأسيس يك "موطن ملي" براي مردم يهود در فلسطين را به ديدة مساعد مي‏نگرد و بهترين تلاش‏هاي خود را براي تسهيل وصول به اين هدف به كار مي‏برد و صريحاً تأكيد مي‏ورزد كه هيچ عاملي نبايد به زيان حقوق مدني و مذهبي جوامع غيريهودي موجود در فلسطين يا حقوق و موقعيت سياسي يهوديان در هيچ كشور ديگر، صورت گيرد. باعث امتنان من خواهد بود، اگر اين اطلاعيه را به اطلاع "فدراسيون صهيونيزم" [سازمان جهاني صهيونيزم" به عنوان بازوي اجرايي "كنگرة جهاني صهيونيست‏ها"] برسانيد.
ارادتمند شما
آرتور جيمز بالفور

صهيونيست‏ها، نامة فوق را كه در ادبيات سياسي جهان به نام "اعلامية بالفور" شناخته مي‏شود، به عنوان سند رسمي و معتبر حق حاكميت يهود بر فلسطين تلقي كرده و مي‏كنند.
پيش از اين گفتيم كه خاندان "روچيلد"، پادشاهان بي‏تاج و تخت اروپا محسوب مي‏شدند و قدرتمندترين آنان يعني "روچيلد لندن" لقب پادشاه يهود را يدك مي‏كشيد. همچنين از پيوند و نزديكي "آرتور جيمز بالفور" با "ناتي" ("ناتانيل روچيلد"، قدرتمندترين فرد خاندان روچيلد در پايان قرن نوزدهم) مطالبي نوشتيم. "بارون ادموند روچيلد"، رييس روچيلدها در فرانسه، برادرزاده "ناتي" و مهم‏ترين پشتيبان اقتصادي و سياسي "جنبش صهيونيزم" و "سازمان جهاني صهيونيزم" بود. طبيعي است كه نامه وزير امور خارجه بريتانيا (نزديك‏ترين و وابسته‏ترين كشور به پادشاه يهود) به يكي از سران "امپراتوري روچيلد" كه با عنوان "لرد روچيلد عزيز" آغاز شده و در آن پيام پادشاه انگلستان ابلاغ شده باشد، به منزل وعده‏اي قطعي محسوب خواهد شد.

*راضي كردن "خليفة عربي - اسلامي"(!)

"اعلامية بالفور" هم نقض پيماني ديگر با اعراب بود كه فلسطين، به عنوان بخشي از "كشور متحد عربي" وعده داده شده به آنان، محسوب مي‏شد، هم خلف وعده با فرانسه و روسيه بود كه در "قرارداد سايكس - پيكو" با آنان توافق شده بود، اما در آن سال‏ها، هيچ قدرتي در دنيا نبود كه از توانايي لازم و كافي جهت مقابله با تصميمات انگلستان برخوردار باشد، با اين حال انگلستان به دليل فرسايش و هزينه‏هاي ناشي از جنگ و نياز به متحدين مطمئن براي آينده، سعي كرد دوستان رنجيده و بهت‏زدة خود را توجيه كند. روسيه كه با انقلاب خود، به صورت طبيعي از دايرة متحدان انگلستان خارج شده بود و متقاعد كردن فرانسه نيز براي انگلستان دشوار نبود، اما بايد فكري به حال اعرابي مي‏شد كه با دو عهدشكني انگلستان يعني "قرارداد سايكس - پيكو" و "اعلامية بالفور" دچار سرخوردگي و خشم شديد شده بودند و ممكن بود بار ديگر به آغوش رقيب، يعني امپراتوري عثماني و يا حتي آلمان پناه ببرند.
ابتدا در ژانوية سال 1918 ديپلماتي به نام "هوگارت" مأمور شد تا با "شريف مكه" ملاقات كرده و او را دلگرم سازد. "هوگارت" به جده رفت و به "شريف مكه" قول داد كه حمايت بريتانيا از "وحدت ملت عرب" پابرجاست و قرار نيست در "فلسطين"، اعراب، تابع يهوديان و يا بالعكس باشند، "بيت‏المقدس" نيز توسط يك "سيستم بين‏المللي" اداره خواهد شد، مسجدالاقصي نيز به مسلمانان تعلق خواهد گرفت و حمايت انگليس از "بازگشت يهوديان" تا جايي است كه به آزادي "جمعيت بومي فلسطين" از نظر سياسي و اقتصادي ضربه نزند.
"هوگارت" به "شريف مكه" متذكر شد، در صورت همراهي اعراب با مسألة "بازگشت يهوديان"، نهضت استقلال‏خواهي اعراب، مورد حمايت يهوديان جهان نيز قرار خواهد گرفت.
در همان نظر اول، مشخص است كه پيام "هوگارت" به هيچ‏وجه "اعلامية بالفور" را نفي نمي‏كند و هيچ تضميني به اعراب نمي‏دهد؛ اما جهل و بي‏تدبيري "شريف مكه" به ياري انگلستان آمد و "خليفة عربي - اسلامي"(!) به طرفداران خود اطمينان داد كه استقرار يهوديان در فلسطين، به استقلال اعراب لطمه‏اي نمي‏زند(!) و حتي از پسر خود "فيصل" خواست كه از "يهوديان مهاجر به فلسطين"، به عنوان "ميهمان" پذيرايي و استقبال كند و براي رفاه اقتصادي فلسطين، با آنان همكاري كند. متعاقباً در 19 ژانويه سال1918 يك هيأت سه نفره توسط "كميتة خاورميانه وزارت خارجة انگلستان" انتخاب شدند تا تحت سرپرستي "حيم وايزمن" (رئيس فدراسيون صهيونيست‌هاي انگليسي) به فلسطين بروند و در آن‌جا با همكاري يكي از مأموران وزارت خارجة انگلستان به نام "اورمسبي گور" نتايج سياسي حاصل از صدور اعلامية بالفور و امكانات اجراي مفاد آن را بررسي كنند. اين هيأت سه نفره "كميسيون صهيونيزم" نام گرفت. در گام بعدي انگلستان طي اعلاميه‏اي خطاب به 7 تن از شخصيت‏هاي جهان عرب كه خواستار توضيح انگلستان پيرامون قرارداد "سايكس - پيكو" شده بودند، وعده‏هاي سابق خود را به اعراب تأييد كرد و حتي شخص "لرد بالفور" طي تلگرافي به "شريف مكه" اطمينان خاطر داد كه "قرارداد سايكس - پيكو" يك معاهدة تمام نشده است كه پيش از قيام اعراب تنظيم شده و هدف آن، پيشگيري از برخي مشكلات ناشي از جنگ بوده است. به اين ترتيب "ارتش‏هاي متحد عرب" بار ديگر اميدوارانه براي پيكار نهايي با عثماني مهيا شدند. اتفاقات معنادار ديگري هم كه نشان از خلف وعدة بريتانيا داشت، به وقوع پيوست؛ اما هر بار استعمارگران با صدور يك اعلاميه چند پهلو و مبهم خطاب به سران استقلال‏طلب عرب كه هيچ نكتة تازه‏اي هم در بر نداشت سوء ظن و خشم اعراب را مهار مي‏كردند تا مبادا شكافي در جبهة انگلستان ايجاد و سير جنگ دچار اختلال شود.

*صهيونيست ها در جامعه ملل

امير "فيصل" در اكتبر 1918 به دستور ژنرال "آلن بي" يك "حكومت موقت عربي" در سرزمين‏هاي اشغالي توسط استقلال‏طلبان عرب و نظاميان انگليسي تشكيل داد. تعيين سرنوشت كلي مناطق آزاد شدة عربي نيز به كنفرانس "صلح پاريس" موكول شد.
جنگ اول جهاني سرانجام در نوامبر 1918 با پيروزي قاطع متفقين (انگلستان، فرانسه، ايتاليا و ايالات متحده آمريكا) به پايان رسيد.
در اول ژانويه 1919، "كنفرانس صلح پاريس" ("كنفرانس ورساي") براي تعيين سرنوشت مناطق اشغال شدة عربي، عثماني، آلماني و اتريشي تشكيل شد. اين كنفرانس محل تجمع تمام طرفين جنگ بود و صهيونيست‏ها نيز به عنوان متحدين دولت‏هاي پيروز در آن شركت داشتند و صاحب يك هيأت نمايندگي مستقل بودند.
"امير فيصل" ابتدا قصد داشت به "نمايندگي از تمامي اعراب" در اين كنفرانس شركت كند، اما با مخالفت سرسختانه اروپايي‏ها، تنها به عنوان نمايندة "حجاز" به رسميت شناخته شد. وي به همراه "لورنس" در كنفرانس حضور يافت و خواهان استقلال رسمي براي تمام مردم عرب آسيا شد و "قرارداد سايكس - پيكو" را محكوم كرد. همچنين از "شوراي عالي متفقين" (شوراي فاتحان جنگ) خواست تا در برابر "اعلامية بالفور" و دعاوي صهيونيست‏ها، كميسيوني را براي تحقيق و نظرخواهي از مردم سوريه و لبنان پيرامون سرنوشت آيندة سياسي اين دو منطقه تشكيل دهند.
از سوي ديگر "سازمان جهاني صهيونيزم" به نمايندگي از طرف يهوديان، در فورية سال 1919 طرح خود را در مورد فلسطين به "شوراي عالي متفقين" تسليم كرد. در اين طرح، صهيونيست‏ها مرزهاي فلسطين مورد ادعاي خود را بدين شكل مطرح كردند:
"در شرق، خطي به موازات راه آهن "حجاز" و در غرب آن به خليج عقبه منتهي مي‏شود." اين مرزها، بخش عمده‏اي از اردن امروزي را نيز شامل مي‏شد. همچنين صهيونيست‏ها مرزهاي شمالي فلسطين را نيز تا رودخانة "ليطاني" فرض كرده بودند كه اين نيز شامل بخش اعظم جنوب لبنان امروزي مي‏شود.
در نهايت به جز موارد مرزي، بسياري از اين پيشنهادات صهيونيست‏ها در سند "قيموميت فلسطين" گنجانده شد، سپس به دنبال تصويب "شوراي عالي متفقين"، به تأييد "شوراي جامعة ملل" رسيد. نكتة قابل توجه اين كه غالب تيم مشاوران و دستياران "شوراي عالي متفقين" (تصميم‏گيرندگان اصلي "جامعة ملل") از صهيونيست‏هاي متعصب و كاركشته بودند
. تشكيل "جامعة ملل" و تصويب اساس‏نامة آن با عنوان "ميثاق جامعة ملل"، مهم‏ترين نتيجة "كنفرانس صلح پاريس" بود. اين نهاد، قرار بود براي حفظ صلح و پيشگيري از جنگ‏هايي مانند "جنگ جهاني اول" فعاليت كند؛ اما به جرأت مي‏توان گفت اين سازمان بين‏المللي تنها دو كار عمده در دورة حيات كوتاه خود به انجام رساند؛ تصويب "قيموميت دولت‏هاي پيروز اروپايي بر قلمرو اشغال شدة امپراتوري‏هاي عثماني و آلمان و تثبيت اين قيموميت"، همچنين "ايجاد زمينة لازم و رفع موانع موجود براي تشكيل دولت يهودي در فلسطين".
تصميم در مورد سرنوشت كشورهاي عرب، با توجه به اختلافات دول اروپايي با يكديگر، به كنفرانس ديگري موكول شد.
* "فيصل-وايزمن"يا"حماقت-ذكاوت"
"اميرفيصل" در ايام برگزاري اين كنفرانس و پيش از آن كه وارد پاريس شود، اشتباه بزرگي مرتكب شد كه عواقب آن، مدتي بعد خود را نشان داد. وي در "لندن" به اصرار "لورنس" با "حييم وايزمن" رييس "سازمان جهاني صهيونيزم" و "رئيس هيأت نمايندگي صهيونيست‌ها" در كنفرانس صلح پاريس (شكل جهاني شدة "فدراسيون يهوديان انگليسي") دو بار ملاقات و مذاكره كرد و حاصل اين مذاكرات، "توافق فيصل - وايزمن" در سوم ژانوية سال 1919 بود.
فيصل مي‏پنداشت در اين قرارداد، حقوق مردم فلسطين و استقلال اعراب را لحاظ كرده است اما بار ديگر، جهل و بي‏تدبيري طرف عرب به كمك مكر و ذكاوت صهيونيست كاركشته‏اي چون "وايزمن" آمد و متن توافق به گونه‏اي تنظيم شد كه صهيونيست‏ها بعدها آن را به عنوان سندي مهم دال بر شناسايي دعاوي خود بر فلسطين از جانب اعراب به مجامع جهاني عرضه كردند و با اين عنوان كه "اعراب، خود، فلسطين را به ما بخشيده‏اند"، به آن استناد نمودند.

*"كميسيون كينگ - كرين" در زباله دان تاريخ

در بيستم مارس سال 1919، اجلاس محرمانة چهار قدرت پيروز اروپا تشكيل شد و اختلافات آنان دربارة مناطق اشغالي مورد بحث قرار گرفت. در همين اجلاس، تصميم قطعي تشكيل كميسيون پيشنهادي از سوي "فيصل" مطرح شد و به تصويب رسيد؛ اما هنگام تشكيل كميسيون؛ فرانسه، انگليس و ايتاليا به دليل رقابت‏هاي سياسي از تعيين نماينده خودداري كردند و تنها نمايندگان آمريكا يعني دكتر "هنري كينگ" و "چارلزكرين" به جانب منطقه حركت كردند و به همين دليل، اين هيأت به نام "كميسيون كينگ - كرين" شهرت يافت. به محض اين كه خبر تشكيل كميسيون فوق به اميرفيصل رسيد، وي با برگزاري انتخابات، مجلسي را با نام "كنگرة عمومي سوريه" تشكيل داد. اين مجلس، قطعنامه‏اي را شامل "خواسته‏هاي ملي اعراب" در 10 ماده تصويب كرد كه پس از ورود اعضاي "كميسيون كينگ - كرين"، به آنان ارائه شد. از جمله نكات عمده و مهم اين قطعنامه عبارت بود از:
"وحدت و استقلال سوريه تحت نظر اميرفيصل به عنوان پادشاه"، "لغو توافق سايكس - پيكو و اعلاميه بالفور"، "مخالفت قاطع با دعاوي فرانسه بر سوريه"، "مخالفت قاطع با تأسيس جامعه مشترك‏المنافع يهودي در بخش جنوبي سوريه كه به "فلسطين" معروف است" و "استقلال عراق".
كميسيون، خواسته‏هاي اعراب را بررسي كرد و برخي پيشنهادات آنان را پذيرفت؛ اما از سيستم "قيموميت" حمايت كرد و البته در گزارش مفصّل خود، بر اين نكته مهم و راهبردي تاكيد نمود كه تحقق "اعلامية بالفور" جز با اعمال زور ممكن نيست. همچنين در اين گزارش، دعاوي صهيونيست‏ها در مورد مالكيت فلسطين براساس سكونت دو هزار سال پيش يهوديان در اين منطقه مورد ترديد قرار گرفته و يهوديان پاسداران خوبي براي حفظ اماكن مقدسه مسلمانان و مسيحيان قلمداد نشدند. در بخشي از گزارش "كميسيون كينگ - كرين" به صراحت آمده است:
"برپايي چنين كشوري [كشور يهودي] بدون اعمال شديدترين تجاوز به حقوق مدني و مذهبي جوامع غيريهودي موجود در فلسطين، امكان‏پذير نيست. در كنفرانس كميسيون با نمايندگان يهودي، به كرار اين واقعيت مشخص شد كه صهيونيست‏ها در عمل خواستار و درصدد بيرون راندن كامل ساكنان غيريهودي موجود در فلسطين از طريق اَشكال مختلف خريد هستند."
گزارش كميسيون پس از ارائه به "شوراي عالي متفقين" با مخالفت شديد فرانسه، انگلستان و صهيونيست‏ها مواجه شد و به اين ترتيب، گزارشي كه مي‏توانست تا حدود زيادي خواسته‏هاي اعراب را منعكس كند، به بايگاني تاريخ سپرده شد.
از سوي ديگر تلاش‏هاي "فيصل" براي مساعدسازي نظر فرانسويان هم به جايي نرسيد و فيصل به سوريه بازگشت و چون به خاطر توافق با "وايزمن" و ناكامي در برابر فرانسه مورد انتقاد سوري‏ها قرار گرفت، خواستار تشكيل مجدد "كنگرة عمومي سوريه" شد.

*آب رفته به جو بازنمي گردد

در "كنگرة دوم سوريه" با استناد به "ميثاق جامعه ملل"، استقلال سوريه اعلام شد (لبنان و فلسطين هم بخشي از "سورية مستقل" بودند). با توجه به اين تصميم "فيصل"، بلافاصله "كنفرانس شوراي عالي متفقين در "سان رمو" به تاريخ 27 آوريل سال1920 تشكيل شد و "سيستم قيموميت قطعي بر كشورهاي عرب" را مشخص كرد. طبق اين سيستم، "سوريه" به سه بخش "فلسطين"، "سوريه" و "لبنان" تقسيم و مرزهاي دقيق هر سه منطقه معين شد:
"عراق" و "فلسطين" سهم بريتانيا و "سوريه" و "لبنان" لقمة فرانسه شد.
هنگامي كه تصميمات "سان‏رمو" انتشار يافت، خشم و يأس، سراسر جهان عرب را فرا گرفت. مردم "سوريه" و "فلسطين" خواستار جنگ با فرانسه شدند، اما "فيصل" هنوز به مساعدت انگلستان و نيز آمريكا اميدوار بود. انگلستان از فيصل خواست كه عليه فرانسوي‏ها اقدامي نكند و براي بحث پيرامون مسأله به لندن برود. در چهارده ژوئيه سال1920 دولت فرانسه به "فيصل" چهار روز اولتيماتوم داد تا "خود" و "سوريه" و "لبنان" را تسليم كند. "فيصل" مشغول اجابت اين درخواست بود كه فرانسويان حمله خود را آغاز و دمشق را اشغال كردند. فيصل از سوريه اخراج و چندي بعد، عازم لندن شد.
اما بريتانيا دوستان فرمانبردار خود را فراموش نكردو مدتي بعد، پاداش "فيصل" و "عبدالله" (پسران شريف مكه) به خاطر فرماندهي "ارتش متحد اعراب" در نبرد عليه عثماني مشخص شد. در سال 1921 طي كنفرانسي در قاهره، فيصل به عنوان پادشاه "عراق" و عبدالله به عنوان پادشاه "امارت شرق اردن" تعيين شدند.

*هوس هاي امير اردن

"اميرعبدالله" قبلاً در مذاكرات خود با سران بريتانيا پيشنهاد داده بود كه فلسطين و اردن به يك حكومت واحد تبديل شوند، اما انگلستان به دليل وعده‏هاي خود به صهيونيست‏ها، تنها با واگذاري "سرزمين هاي واقع در شرق رودخانه اردن" به "اميرعبدالله" موافقت كرد كه او نيز نام"امارت شرق اردن" را بر آن نهاد اما هيچ گاه چشم طمع خود را به سوي"سرزمين هاي واقع در غرب رودخانه اردن" كه در واقع بخشي از خاك فلسطين محسوب مي شد نبست و اين هوس جاه طلبانه وي تا چندين دهه براي منطقه و اهالي فلسطين مشكل ساز شد.

*عاقبت خليفه عربي-اسلامي

اما "حسين شريف مكه"، پدر اين دو پادشاه جوان عرب(عبدالله و فيصل)، اقبال بسيار بدي پيدا كرد و سوداي "خلافت مملكت متحد عربي" را با فلاكت به گور برد. وي كه با خاندان "سعودي" بر سر حفظ "حجاز" مشغول جنگ بود، در سال 1924 كه سيستم "خلافت اسلامي"توسط "آتاتورك" در باقي‌ماندة امپراتوري عثماني، ملغي شد، خود را "خليفة مسلمين" خواند و در مكه با نام "اميرالمؤمنين" بر تخت نشست، اما در همين سال سعودي‏ها وي را شكست داده و يك سال بعد مكه را فتح كردند. "شريف" دست به دامان انگليسي‏ها شد؛ ولي جوابي نگرفت، بنابراين به پسرش "اميرعبدالله" در "امارت شرق اردن" پناه برد، با اين حال انگلستان به درخواست متحد جديد خود يعني "خاندان سعودي"، وي را به "قبرس" تبعيد كرد. او پس از چند سال زندگي رقت ‏بار در قبرس، چون مُشرِف به موت شد، اجازة مسافرت به "امارت شرق اردن" را پيدا كرد و در همان‌جا به سال 1931 مرد. به اين ترتيب، پروندة مهم‏ترين متحد انگلستان در راه انهدام امپراتوري عثماني، و "خليفه ناكام عربي-اسلامي" بسته شد.

*"قيوميت" و شراكت رسمي انگلستان با "آژانس يهود"

در سال 1921 سند سيستم قيموميت انگلستان و فرانسه بر سرزمين‏هاي عربي در "شوراي جامعة ملل" مطرح شد و بحث و جدل بر سر آن تا سال 1922 به طول انجاميد و سرانجام توسط "شوراي جامعة ملل" در 24 ژوئيه 1922 تصويب شد و از سپتامبر 1923 به مرحله اجرا درآمد، اما در مورد فلسطين؛ حقيقت آن بود كه انگلستان از سال 1918 بر اين سرزمين حاكميت مطلق داشت. آن چه در سند "قيموميت فلسطين" اهميت فراوان داشت، تبديل "اعلامية بالفور" به يك تعهد جهاني و تعيين وظيفة "تأسيس يك موطن ملي براي مردم يهود" براي "دولت قيم" يعني بريتانيا در اين سند بود. در اين سند براي اولين بار از نهادي تحت عنوان "آژانس يهود" نام برده شد كه به عنوان عنصري رسمي از حكومت فلسطين، داراي اختيارات حقوقي خاصي بود. چهار ماده از 28 مادة سند قيموميت، به شرح تعهدات دولت انگلستان نسبت به "آژانس يهود" و بالعكس اختصاص داشت. همچنين در ماده 22 اين سند، زبان عبري (زبان ويژة يهوديان) در كنار عربي و انگليسي به عنوان زبان رسمي تعيين شد.
مادة ششم سند قيموميت تصريح داشت كه "دولت فلسطين" (يعني منتخبان و منصوبان انگلستان) بايد در دو زمينه با "آژانس يهود" همكاري كند: تسهيل مهاجرت يهودي‏ها به كشور در شرايطي مناسب و تشويق استقرار يهودي‏ها در زمين‏هاي دولتي و اراضي موات كه مورد نياز مقاصد عمومي نباشد. از اين‏رو زمينة تبديل "ادارة فلسطين" (ارگان "سازمان جهاني صهيونيزم" كه پيش‌تر از آن نام برده‏ايم) به آژانسي "رسمي" كه در حكومت كشور، مشاركت داشته باشد، فراهم آمد. ديگر صهيونيست‏ها هيچ مانعي بر سر راه تحقق اهداف خود نمي‏ديدند و اعراب نيز عملاً براي دفاع از حقوق خود، هيچ اهرم فشار و ابزاري نداشتند. تعلل 30 ساله در تشكيل "دولت يهودي"، عمدتاً به اين دليل بود كه "آژانس يهود" مجالي بيابد كه در زير چتر امنيتي و حمايتي انگلستان خود را در حد يك دولت كامل و قدرتمند پروار كند و در يك فرصت مناسب، زمام امور را به دست بگيرد.

* "آژانس يهود" يا دولت كامل

بريتانيا براي تبديل فلسطين به "موطن يهودي"، پنج سياست عمده را در پيش گرفت:
1- تشويق مهاجرت يهوديان به فلسطين
2- ايجاد سازمان‏هاي اجتماعي و اقتصادي يهوديان در فلسطين و جلوگيري از تشكّل اعراب در برابر اين سازمان‏ها
3- تسهيل فروش زمين‏هاي اعراب به يهوديان
4- آموزش نظامي يهوديان توسط افسران انگليسي
5- تشويق و تسهيل سرمايه‏گذاري به نفع صهيونيست‏ها در فلسطين از سوي سرمايه‏داران آمريكايي و انگليسي.
تعداد يهوديان در سال‏هاي قيموميت انگلستان، به 000/600 نفر رسيد. از همان سال‏هاي نخست قيموميت، سازمان‏هاي سياسي - اجتماعي يهود در فلسطين - با حمايت كامل بريتانيا‌- قوام گرفتند.

*تقويت زيربنا هاي اقتصادي مهاجران يهودي
بريتانيا با كمك سرمايه‏داران خارجي، به ويژه صهيونيست‏ها، عمليات تضعيف و نابودي صنايع عرب و صنايع سنتي فلسطين را در پيش گرفت و در مقابل، تقويت صنايع يهود و مدرن‏سازي فن‏آوري در اختيار مهاجران يهودي را تداوم بخشيد. برخلاف ادعاي صهيونيست‏ها، اكثر مهاجران يهودي در طول سال‏هاي قيموميت در زمرة كشاورزان و كارگران مهاجر نبودند بلكه به تشويق "نظام قيموميت" و "سازمان جهاني صهيونيزم"، بسياري از سرمايه‏داران يهودي از اروپا و آمريكا به فلسطين سرازير شدند و سرمايه‏هاي خود را در خدمت صهيونيزم و توسعه "مهاجرنشين‏هاي يهودي" صرف كردند. تنها از سال 1919 تا 1936 بيش از چهارصد ميليون دلار، به تشويق بريتانيا در فلسطين سرمايه‏گذاري شد. تا سال 1936 تعداد كارخانه‏هاي گوناگون متعلق به يهوديان در فلسطين، به 602/5 عدد رسيد كه 90 درصد كارخانه‏هاي كوچك و بزرگ اين سرزمين را شامل مي‏شد.
يكي از اهداف گسترش روزافزون صنايع يهودي در فلسطين، افزايش توان اقتصادي و به تبع آن قبول مهاجران بيش‌تر براي مشغول شدن به كار در اين كارخانه‏ها بود و به همين علت يهوديان از دادن كار به كارگران عرب به شدت ممانعت مي‏كردند. اين توزيع نابرابر و ظالمانه ثروت و احساس تهديد دايمي مسلمانان از بابت حضور فزايندة مهاجران يهودي و عملكرد "دولت قيموميت"، موجب شورش‏هايي عليه يهوديان شد.

*ولادمير هيتلر و ارتش يهود

"آژانس يهود" در ابتدا رسماً داراي شاخة نظامي نبود و اساساً به زعم انگلستان، قانوناً چنين حقي براي "آژانس يهود" در "سند قيموميت" پيش‏بيني نشده بود و ارتش انگلستان وظيفة تأمين امنيت يهوديان و مهاجرنشينان را برعهده داشت؛ اما تعهدات "آژانس يهود" در برابر "دولت قيموميت" به قدري در "سند قيموميت" مبهم ترسيم شده بود كه عملاً دست "آژانس يهود" را براي هر كاري باز مي‏گذاشت. در سال 1919، يك صهيونيست دوآتشه از اعضاي "سازمان جهاني صهيونيزم" به نام "ولاديمير ژابوتينسكي" مصمم شد ارتشي پر جلال و شكوه براي "كشور يهودي" كه در آينده تأسيس مي‏شد ايجاد كند.
"ژابوتينسكي" عامل اصلي جلب رضايت دولت‏هاي "متفقين" در طول جنگ جهاني اول براي تشكيل واحدهاي مستقلي از "يهوديان" در ارتش‏ اين كشورها بود. اين واحدها كه "لژيون يهود" ناميده مي‏شدند، در 23 آگوست سال1917 اعلام موجوديت كردند.
به دنبال صدور اعلامية بالفور، داوطلبان خدمت در "لژيون يهود" به يازده هزار نفر رسيد گرچه اين نيروها در جريان جنگ جهاني اول، نتوانستند تأثير ويژه‏اي داشته باشند، اما شش ماه بعد از اشغال فلسطين توسط انگلستان، پنج هزار نفر از آنان در تپه‌هاي مجاور شهر "نابلس" مستقر شدند. در اين مدت "ژابوتينسكي" فرماندهي گروه‌هاي گشت شبانة "لژيون يهود" را برعهده داشت.
"لژيون يهود" پس از پايان جنگ، منحل شد، ولي هزاران يهودي آموزش ديده در اين لژيون، چند سال بعد، شالودة "هاگانا" را شكل دادند. سازمان "هاگانا" در دسامبر سال1919 توسط "ژابوتينسكي" تأسيس شد و در ابتدا تنها تعداد محدودي از يهوديان به آن پيوستند. انگلستان با وجود اطلاع از آغاز فعاليت‏هاي آموزشي "هاگانا"، هيچ اقدامي براي ممانعت از آن به عمل نياورد و قيام‏هاي بعدي اعراب و انتقامجويي خونبار "هاگانا" از اعراب خشمگين نيز بر اهميت و شهرت چنين سازماني براي صهيونيست‏ها افزود و "هاگانا" پس از چند سال، عملاً به "شاخة نظامي آژانس يهود" تبديل شد.اين سازمان همچنين يك سرويس اطلاعاتي به نام "شاي" براي خود ايجادبنمود كه وظيفه آن گردآوري اطلاعات براي فعاليتهاي "هاگانا" و نيز به رساندن اطلاعات به رهبران «آژانس يهود» جهت مبارزه سياسي و نظامي با اعراب فلسطيني و ساير كشور هاي عربي بود.

*ديوار آهنين

طي سال هاي دهه بيست و دهه سي ،عملكرد عمومي حاكم بر رهبران پا به سن گذاشته و مجرب "آ‍‍ژانس يهود" مانند "وايزمن" و "بن گوريون" با مراتبي از احتياط توام بود كه به سياست "گام به گام" شهرت يافت. "ژابوتينسكي" و طرفداران افراطي‏اش به دليل مخالفت با اين سياست حاكم بر "آژانس يهود" به "تجديد نظر طلبان" معروف شدند.اين دسته از صهيونيست ها آشكارا اعلام مي كردند كه سرزمين هاي شرقي رودخانه اردن هم بخشي از «موطن ملي يهود» است كه توسط انگلستان به صهيونيست ها وعده داده شده است و بايد به فلسطين منضم شود.آنان همچنين اعتقاد داشتند عملكرد "هاگانا" ضعيف و خالي از "حداقل شدت عمل لازم"! است و به همين دليل اين سازمان شبهه نظامي تروريستي را رها كردند و در سال 1923 به تشكيل يك سازمان تروريستي ديگر به نام "بتار" دست زدند. «ولادمير ژابوتينسكي» به قدري در اعمال فشار و سركوب خونبان بوميان فلسطيني اصرار داشت كه «بن گوريون»، از رهبران نه چندان ميانه روي «آژانس يهود» او را «ولادمير هيتلر» لقب داده بود.
از جمله مهم‌ترين ترورهاي اين سازمان صهيونيستي، قتل "دبير سياسي آژانس يهود"، "حييم آرسورُف" بود كه به دليل مخالفت او با افراطيون صهيونيست صورت گرفت.
در چهارم نوامبر سال1923، "ولادمير ژابوتينسكي" طي مقاله‌اي با نام "ديوار آهنين" كه در مجله‌اي به نام "راسوي يت" به چاپ رسيد، نظرية معروف خود را دربارة "تجديدنظرطلبي در جنبش صهيونيزم" منتشر كرد. اين نظريه عمري طولاني‌تر از صاحبش پيدا كرد و عملاً به "قانون اساسي" بخش بزرگي از "جنبش صهيونيزم" تبديل شد. اين مقاله، با رد "سياست گام به گام" كه توسط رهبراني چون "حيم وايزمن" با دقت و وسواس پيگيري مي‌شد، هرگونه مماشات با ساكنان بومي فلسطين را مردود و غيرمفيد مي‌دانست.
در بخش‌هايي از اين مقاله آمده است: "... بايد اين رؤياي كودكانه را كنار نهاد كه به تصور بعضي ممكن است به اعراب رشوه داد تا راضي شوند سرزمين خود را در اختيار ما بگذارند. استعمار صهيونيزم در فلسطين، دو راه بيشتر در مقابل خود ندارد؛
يا هدفش را رها كند، يا اراده و خواست سكنة بومي فلسطين را زير پا بگذارد و در صورت تمايل به انتخاب شق اخير، چاره‌اي ندارد جز آن‌كه عليه اعراب فلسطيني به زور متوسل شود. يعني بايد ديواري آهنين از سر نيزه به وجود آورد تا مردم بومي نتوانند جلوي پيشرفت اهداف ما را سد كنند، و بدانيم كه غير از اين هيچ اقدام ديگري ما را به مقصود نخواهد رساند، گرچه در عين حال نيز نبايد هرگونه توافقي با اعراب را كاملاً غيرممكن تصور كنيم ولي البته نمي‌توان در پي توافق‌هايي بود كه به آن‌ها امتياز مي‌دهد. چرا كه اگر اعراب، حتي اميد ناچيزي به خلاصي از دست ما داشته باشند، محال است به خاطر كلمات و وعده‌هايي فريبنده از هدف خود دست بكشند، ولي وقتي احساس كنند كوچك‌ترين روزنه‌اي در ديوار آهنين وجود ندارد، دست بسته تسليم ما خواهند بود. بنابراين هرگونه توافقي با اعراب در هر زمينه‌اي اعم از:
عدم اخراجشان، تضمين حقوق برابر و يا برقراري حق خودمختاري ملي، تنها زماني ميسر است كه ديوار آهنين يهود در فلسطين كامل شده و حكومت ما بدون كم‌ترين اعمال نفوذ از سوي اعراب در فلسطين استقرار يافته باشد. به عبارت بهتر، ما فقط موقعي مي توانيم در آينده با اعراب به توافق‌هاي دلخواه دست يابيم كه در حال حاضر از هرگونه توافقي با آنان خودداري كنيم..."
آينده نشان داد كه حتي صهيونيست‌هاي مخالف "ژابوتينسكي" چون "بن گوريون" و "وايزمن" به شدت به انديشه‌هاي او پايبند هستند و از اين منظر بايد"ژابوتينسكي" را از تئوري‌پردازان اصلي "دولت يهودي" دانست.

*مكتب قصابان

در سال 1936، "ژابوتينسكي"، پيروان خود را به طور كلي از وابستگي به "هاگانا" جدا كرد و آن‌ها را در يك سازمان تروريستي جديد با نام "ايرگون" سازماندهي نمود. مدتي بعد، گروهي از اعضاي افراطي "ايرگون"، ژابوتينسكي را به تسامح متهم كرده و از "ايرگون" منشعب شدند. اين گروه، به نام رهبر آن "آوراهام اشترن"، به "گروه اشترن" شهرت پيدا كرد. اين سازمان‏ها گرچه در ظاهر با سياست‏هاي "آژانس يهود" و "هاگانا" اظهار مخالفت مي‏كردند، اما عملاً در جهت اهداف "آژانس يهود" حركت مي‌كردند(در «دولت عبري» به نام و تصوير اين شخص نيز سكه و تمبرضرب شد). عمده‏ترين كار اين گروه‏هاي تروريستي، تا چندين سال، عمليات نظامي عليه غيرنظاميان عرب و ايجاد رعب و وحشت در ميان آنان بود. "ژابوتينسكي" سال‌هاي كوتاه باقي‌مانده از عمر خود را صرف عملي كردن نظرية خود كرد و علي‌رغم روية افراطي‌اش -كه همواره باعث انزواي او بود - شاگران متبحري را تربيت كرد كه در بخش‌هاي بعدي به آنان خواهيم پرداخت.
ژابوتينسكي به سال 1940 در آمريكا مرد و به خاك سپرده شد. شاگردان او در دولت يهودي، 24 سال بعد جنازة او را به فلسطين اشغالي منتقل كردند و به نام و ياد او "سكه" ضرب كردند.

*دندان هاي تيز "آژانس يهود"

در اوايل دهه 1940 فرماندهي "هاگانا" يك نيروي ضربت محرمانه با عنوان "پالماخ" تأسيس كرد كه متشكل از 5000 نيروي جنگي زبده بود.اعضاي اين گروه‏ها، به اضافة "هاگانا" با آغاز جنگ دوم جهاني فرصت كسب تجربه‏هاي فراوان و دريافت آموزش‏هاي ويژه در اردوي متفقين را پيدا كردند . اين تشكيلات "نظامي-تروريستي" با توسعة كمي و كيفي، تا سال 1945، در حدود هفتاد هزار يهودي مسلّح آموزش ديده را شامل مي‏شدند. اين در حالي بود كه با هر گونه گروه مسلح عرب از سوي "دولت قيموميت" با شدت و خشونت رفتار مي‏شد. همزمان با پيگيري "صندوق آژانس يهود" ايجاد صنايع نظامي در فلسطين آغاز و همچنين تسليحات استراتژيكي از حاميان غربي صهيونيست‏ها خريداري شد. "بن گوريون" از رهبران صهيونيست‏ها كه بعدها اولين رييس‏جمهور رژيم صهيونيستي شد، در خاطرات خود مي‏نويسد:
"با كم‌تر از يك ميليون دلار، وسايلي از آمريكا خريديم كه ارزش آن‌ها بالغ بر 20 ميليون دلار بود."

*حقيقت ماجراي فروش اراضي

تنها بخش برنامة "دولت قيموميت" كه با موفقيت كامل، پيش نمي‏رفت، خريد اراضي از اعراب مسلمان بود. ترفندها و تردستي‏هاي فراواني توسط صهيونيست‏ها و "دولت قيموميت" به كار گرفته شد تا زمين‏هاي زراعي و املاك اعراب به صورت قانوني به يهوديان منتقل شود، اما حساسيت مسلمانان نسبت به انگلستان و يهوديان و مقاومت منفي آنان، مانع از توفيق اين برنامه مي‏شد. صدور فتاواي تحريم فروش زمين به يهوديان از سوي علماي مسلمان، كار را براي خريداران يهودي دشوارتر كرد. اجير كردن واسطه‏هاي مسلمان مؤثرترين روش براي خريد اراضي و املاك بود كه از سوي يهوديان اتخاذ شد. يكي از واسطه‏ها "سيدضياءالدين طباطبايي" مجري كودتاي سال1299 هجري خورشيدي در ايران بود كه در ظاهر به فلسطين تبعيد شد؛ ولي در آنجا، به عنوان يك مسلمان، اراضي مسلماناني را كه بر اثر فشارهاي "دولت قيموميت" رو به ورشكستگي مي‌رفتند، مي‏خريد و سپس به صهيونيست‏ها مي‏فروخت. البته روش‏هاي خشونت‏آميز هم كماكان اِعمال مي‌شد و هفته‏اي نبود كه گروهي از كشاورزان عرب هدف ترور، ضرب و شتم و آدم‏ربايي قرار نگيرند. با همة اين احوال، در پايان "دورة قيموميت" (سال 1948) چيزي كم‌تر از دو درصد از اراضي سرزمين فلسطين، به صورت قانوني به نام يهوديان ثبت شد اما اين خلا? با واگذاري اراضي دولتي به يهوديان از سوي "دولت قيموميت" تا حدودي جبران شد. مجموع "اراضي دولتي" كه در اين دوره به يهوديان واگذار شد، بالغ بر هفده هزار و پانصد هكتار مي‏شود.

*فرزند نافرمان انگلستان

يكي از سياست هاي بريتانيا براي تقويت زير بناهاي سياسي و اقتصادي صهيونيست ها در فلسطين ،گماردن مقامات انگليسي طرفدار صهيونيزم به پست‏هاي مهم اداري و سياسي فلسطين بود اما آزادي عمل "آژانس يهود" در فلسطين به قدري پيش رفته بود كه هيچ گونه اعمال محدوديتي را بر نمي تافت. در همان سال‏هاي آغاز اشغال فلسطين، نهادي با نام "ادارة سرزمين اشغال شدة دشمن" توسط انگلستان تأسيس شد تا كنترل امور جاري فلسطيمن را بر عهده بگيرد. در اين اداره افسران، شخصيت‏ها و بازرگانان يهودي استخدام شدند. رؤساي انگليسي اين نهاد همگي از طرفداران صهيونيزم بودند.كار به جايي رسيد كه "سِر لوئيس بولس" آخرين رييس ادارة مذكور با اين كه طرفدار پر و پا قري صهيونيزم بود، از شدت فشارهاي صهيونيست‏ها آن چنان به تنگ آمد كه از مقام خود استعفا داد. وي طي نامه‏اي كه براي "فرمانده كل قواي انگلستان در شرق" به قاهره ارسال كرد، نوشت:
"آژانس يهود، تسليم دستورات حكومت نيست، توقعات زيادي براي پيشبرد يهود دارد كه از حد تفاهم و توافق گذشته است، تا آن‌جا كه اين آژانس مدعي است قدرت من و قدرت هر ادارة ديگر فلسطين بايد به آن‌ها سپرده شود. وعده‏هاي ما، ديگر در مسلمانان و مسيحيان اثري ندارد و در اثر خلف وعده‏ها و بدقولي‏هايي كه از ما ديده‏اند، به كلي از آن‌ها سلب اطمينان شده و ديگر باور نخواهند كرد كه ما روزي به وعده‏هايي كه در موقع ورود به بيت‏المقدس به آن‌ها داده‏ايم، عمل خواهيم كرد، زيرا حقايق فراواني وعده‏هاي ما را تكذيب مي‏كند؛ رسمي كردن زبان عبري؛ تشكيل دستگاه‏هاي قضايي مستقل يهودي؛ عضويت صهيونيست‏ها در بسياري از پست‏هاي حكومت فلسطين و امتيازات فراواني كه به صهيونيست‏ها براي مهاجرت و مسافرت داده‏ايم، عناصر غيريهود را معتقد كرده كه ما با يهوديان ساخت و پاخت داريم."
البته چنين گزارشاتي كه ظاهراً ناشي از ساده‏لوحي نويسندة آن است، هيچ تأثيري در سياست‏هاي جاري در انگلستان نداشت.

* زمان تحقق وعدة موعود

سرانجام در ژانوية سال 1920، حكومت نظامي در فلسطين لغو شد و "سِر هربرت ساموئل" با عنوان اولين "كميسر عالي بريتانيا" به جاي "اداره سرزمين اشغال شده دشمن"، رياست حكومت فلسطين را برعهده گرفت. "ساموئل" يك يهودي صهيونيست انگليسي و از طراحان "اعلاميه بالفور" بود كه با حمايت و پيگيري "حييم وايزمن"- رئيس "سازمان جهاني صهيونيزم"- به فلسطين مأمور شد.
در دستگاه حاكمة انگلستان هيچ‏كس براي عملي كردن "اعلاميه بالفور" و تبديل فلسطين به "موطن ملي يهود"، مناسب ‏تر از "ساموئل" نبود. وي معاون خود و دادستان كل حكومت قيموميت را نيز از ميان يهوديان صهيونيست انگليسي برگزيد. وقتي جناب "كميسر عالي" در يك كميتة يهودي حاضر شد و به زبان عبري مطالبي از كتاب مقدس قرائت كرد، بسياري از صهيونيست‏ها پي ‏بردند كه زمان تحقق وعدة موعود به زودي فرا خواهد رسيد.

چگونگی اشغال فلسطین


شصت و دو سال مقاومت(3)
صهيونيسم؛ اختراع بريتانياي كبير

هيچ سند مكتوبي تا نيمه قرن نوزدهم وجود ندارد كه در آن از واژه "صهيونيزم" استفاده شده باشد. گفته مي‏شود كه اين اصطلاح، براي اولين بار در سال 1890 توسط يك متفكر يهودي به نام "ناتان پيربنوم" به كار رفت.


*ارتفاعي در "اورشليم"

پيش از پرداختن به آغاز روند اشغال "فلسطين" بايد اطلاعاتي پيرامون جنبش سياسي گروهي از نخبگان يهودي جهان، براي ايجاد حكومتي يهودي در فلسطين داشته باشيم. اين جنبش با نام "صهيونيزم" در واژگان سياسي جهان تثبيت شد و علي‏رغم اين كه گرايشي فراگير در ميان فعالان مذهبي و سياسي يهودي نبود، به دليل انطباق با اهداف قدرت‏هاي آن روز اروپا، خصوصاً دولت بريتانيا و در مرحلة بعد فرانسه، مورد حمايت سرسختانه و گستردة آنان قرار گرفت و توانست سكان هدايت اكثريت فعالان سياسي و مذهبي يهودي را به دست بگيرد. نظريه‏پردازان صهيونيست بسيار علاقمندند "صهيونيزم" را به عنوان انديشه‏اي معرفي كنند كه ريشه در اعماق تاريخ دارد ولي تمايلي براي ارائة ادلّة مستدل براي اثبات اين مدعا از خود نشان نمي‏دهند.
"ناهوم سوكولف" نويسندة كتاب "تاريخ صهيونيزم" و از رؤساي "آژانس يهود" مدعي شده است: "انديشة صهيونيزم به اندازة قوم يهود قدمت دارد و نمايندگان انديشه و مكتب يهود، آن را ترويج كرده بودند"؛ اما "موشه منوهين" يكي از انديشمندان نامدار يهودي در كتاب خود آورده است: "تا سدة نوزدهم چيزي به نام "ناسيوناليزم سياسي يهود" (صهيونيزم) وجود نداشت و ناسيوناليزم سياسي تعصب‏آميز و خودخواهي جهان قرن نوزدهم اروپا بود كه ناسيوناليزم سياسي مصيبت‏بار احمقانة يهود (صهيونيزم)را زاييد".
اسناد تاريخي، مؤيد نظرية "موشه منوهين" است. هيچ سند مكتوبي تا نيمه قرن نوزدهم وجود ندارد كه در آن از واژه "صهيونيزم" استفاده شده باشد. گفته مي‏شود كه اين اصطلاح، براي اولين بار در سال 1890 توسط يك متفكر يهودي به نام "ناتان پيربنوم" به كار رفت. شش سال بعد بود كه اولين تئوريسين صهيونيزم به نام "تئودور هرتسل" كتابي تحت عنوان "دولت يهود" منتشر كرد كه به سرعت در ميان معتقدان به جريان صهيونيزم، جايگاه كتاب مقدس را يافت، البته گفتني است، "هرتسل" ابداع يا كشف واژة "صهيونيزم" توسط "پيربنوم" را رد كرد ولي سندي در جهت ادعاي خود ارائه نداد. اين واژه از تركيب دو عبارت "صهيون" و "ايزم" (يا ايسم) ايجاد شده است. پسوند "ايزم" (يا ايسم) معادل فارسي صحيحي ندارد اما مي‏توان آن را معادل پسوندهاي "گرايي" (هم‏ريشة "گرايش") يا "خواهي" (هم ريشة "خواستن") دانست.(اين‏گونه "ابداع عبارت" براي معرفي يك انديشه يا مكتب، اختصاص به جهان غرب دارد، و تلاش‏هاي متفكران غربي براي رهايي از انديشه‏هاي مذهبي و جايگزيني مكتب‏هاي دست‏ساز به جاي مسيحيت در جهان غرب، باعث ايجاد چنين حركتي شد و اين اتفاق در جهان شرق ريشه نداشته و عنصري وارداتي محسوب مي‏شود)
"صهيون" نام ارتفاعي است در شهر "بيت‏المقدس" كه يهوديان معتقدند، مدفن "داوود" (پادشاه اولين حكومت يهودي) در آن قرار دارد. پيروان "صهيونيزم" در مواردي اين نام را بر تمامي شهر "بيت‏المقدس" نيز اطلاق مي‏كنند.
اين عبارت به جنبشي سياسي نسبت داده مي‏شود كه هدف نهايي و اصلي آن، احياي "حكومت داوود و سليمان" در همان مرزهايي است كه در كتاب "تورات" به يهوديان وعده داده شده است، يعني محدودة ميان رود "نيل" در مصر تا رود "فرات" در عراق. پايتخت اين دولت هم الزاماً بايد همان پايتخت "حكومت داوود و سليمان" باشد يعني شهر "بيت‏المقدس" (يا به قول مسيحيان و يهوديان، "اورشليم"). محدوده‏اي كه ذكر شد، در ميان يهوديان (اعم از صهيونيست و غيرصهيونيست) به عنوان "سرزمين موعود" شناخته مي‏شود.
در "تورات"، حضرت "ابراهيم" علي نبينا و آله و عليه‏السلام، از طرف خداوند اين وعده را دريافت مي‏كند كه "از نيل تا فرات" به فرزندان او بخشيده مي‏شود و "يهوديان" خود را تنها وارثان و فرزندان حضرت ابراهيم مي‏دانند (و اين در حالي است كه در همان كتاب "تورات"، اسماعيل يعني پدر اعراب كنوني هم، از فرزندان ابراهيم است).
اين مسلّم است كه علاقة يهوديان به سكونت در مجاورت "بيت‏المقدس" و يا ديگر سرزمين‏هاي بين "نيل تا فرات"، قدمت تاريخي دارد، اما تا قرن نوزدهم، اين علاقه، تنها با مقاصد زيارتي و مذهبي دنبال مي‏شد، همان‏گونه كه در ميان مسلمانان سراسر جهان، زيارت يا مجاورت با اماكن متبركه در "مكه" و "مدينه" تمايلي مذهبي است. بنابراين تلاش تئوريسين‏هاي صهيونيزم براي پيوند دادن تمايلات مذهبي يهوديان جهان به "فلسطين" و "ديگر سرزمين‏هاي نيل تا فرات" به جنبش صهيونيزم و تراشيدن عقبة تاريخي براي اين پديدة نوظهور، فاقد اعتبار است. در هيچ نقطه از كتاب‌هاي "تورات" يا "تلمود" (كتب مقدس يهوديان) وظيفة تشكيل نظام سياسي و اختصاصي يهوديان در اين سرزمين‌ها، به يهوديان تكليف نشده است اما نه تنها در منابع مقدس يهوديان، بلكه در متون آسماني مسلمانان و مسيحيان هم تشكيل يك حكومت جهاني بر پاية يكتاپرستي به پيروان اديان ابراهيمي وعده داده شده و در تمامي اين اديان، "بيت المقدس" به عنوان كانون و مركز ثقل منازعات و نبردهاي نهايي جهت تشكيل اين حكومت معرفي شده است.
در قرن نوزدهم، همزمان با رواج و تثبيت تقسيم‏بندي جديد سياسي در اروپا بر مبناي "دولت - ملت"، گروهي از نخبگان سياسي و مذهبي يهودي هم پيرو فضاي غالب بر مغرب‌زمين، به فكر تمركز و تجمع يهوديان در محدودة جغرافيايي معيني با دولتي مختص به خود افتادند و ايده‏هاي خود را در محافل سياسي آن روزگار، منتشر كردند.
اما اين انديشه تا زماني كه به سرمايه‏داران يهودي اروپا ارائه نشد، مورد توجه و تأمل جدي قرار نگرفت.

*نهضت ملي يا اقدام مالي!

پيوند ميان سرمايه‏داران يهودي و سران سياسي اروپا (كه پيش از اين به نمونه‏هاي آن اشاره شد) باعث شد تلاش‏ها و تكاپوهاي جدي‏تري براي عملي شدن طرح ايجاد يك "وطن يهودي" انجام گيرد. تلاش‏هاي متعددي براي ايجاد چنين وطني در اقصا نقاط جهان توسط سياسيون يهودي و مسيحي، با پشتوانة اقتصادي سرمايه‏داران يهودي انجام گرفت. براي مثال مي‏توان به سرمايه‏گذاري‏هاي كلان يك سرمايه‏دار يهودي به نام "بارون دوهيرش" در آرژانتين اشاره كرد. اين شخص مدعي بود، طي بيست سال، پنج ميليون يهودي را از روسيه به ساير نقاط منتقل خواهد كرد. او طي تحقيقاتي، آرژانتين را به عنوان مناسب‏ترين مقصد براي مهاجرت يهوديان تشخيص داد و در راه تحقق ايدة خود مبني بر تبديل اين كشور به يك مهاجرنشين بزرگ يهودي، سرمايه‏گذاري فراواني انجام داد، اما توفيقي حاصل نكرد.
عمده‏ترين مشكل او و امثال او اين بود كه يهوديان سراسر جهان، انگيزه‏اي قوي براي مهاجرت از سرزمين‏هاي آبا و اجدادي خويش نداشتند و غالب آنان، عميقاً نسبت به كشورهاي متبوع خود دلبستگي داشتند.
به هر حال طرح‏هايي از اين دست به نتيجة مطلوب نرسيد و سرانجام، جريان "صهيونيزم" پا به عرصه وجود گذاشت و توانست مشكل نبود انگيزة قوي در ميان يهوديان جهان را تا حدود زيادي حل نموده و با مطرح كردن طرح "احياي حكومت باستاني يهودي در سرزمين موعود" طرفداران فراواني براي خود كسب كند، اما يقيناً اگر "صهيونيزم" با مطامع جديد اروپا در مشرق زمين تلاقي پيدا نمي‏كرد، اين چنين با سرعت به نقطة اوج خود نمي‏رسيد و با سرعت رشد پيدا نمي‏كرد. نمي‏توان قاطعانه گفت كه اولين يهوديان تندرويي كه طرح "احياي حكومت باستاني يهودي در سرزمين موعود" را مطرح كردند، در ارتباط مستقيم با كانون‏هاي ثروت و قدرت اروپا بودند؛ اما دعاوي پرشور و حرارت آنان، راهي جديد را در برابر دولت‏هاي استعمارگر اروپايي قرار داد و آنان به سرعت از اين طرح استقبال كردند، زيرا "سرزمين موعود" درست در قلب امپراتوري عظيم عثماني قرار داشت و از مناطق طلايي جهان به لحاظ اقتصادي و سياسي محسوب مي‏شد و خارج شدن آن از كنترل قدرت‏هاي اسلامي و حضور متحدان اروپا در آن، پيروزي بزرگي براي حيات اقتصادي مغرب زمين به حساب مي‏آمد. سوكولف، آشكارا مدعي شده است: "صهيونيزم نه به عنوان يك نهضت و علي‏الخصوص نهضت ملي، بلكه به عنوان يك اقدام مالي و سرمايه‏داري ظهور كرد. سهامداران شركت "تراست مستعمراتي يهودي" و سوداگران ثروتمند مختلف و فروشندگان سهام و مالكان بزرگ، از رهبران صهيونيزم بودند." حال اين سوال مطرح مي شود كه آيا اين ادعاي "سوكولف" در تضاد با دعاوي قبلي خود او و ساير تئوريسين‏هاي "صهيونيزم" مبني بر باستاني بودن اين انديشه سياسي نيست؟

*زمان ثبت اختراع

به جرأت مي‏توان ادعا كرد، اگر "انهدام قابل پيش‏بيني و قريب‏الوقوع امپراتوري عثماني"، در نيمة اول قرن نوزدهم، خصوصاً وقوع "جنگ‏هاي كريمه" و عواقب آن، حادث نمي‏شد و در يك كلام، موضوعي تحت نام "مسألة شرق" (كه پيش از اين در رابطه با آن توضيح داده‏ايم) وارد معادلات سياسي اروپا نمي‌شد، بنيان‏گذاران "صهيونيزم" چنين مجال و عرصة فراخي براي خودنمايي پيدا نمي‏كردند و تفكراتشان مورد عنايت سرمايه‏داران يهودي و مسيحي قرار نمي‏گرفت.
در اين رابطه، جمله‏اي متعلق به "ماكس نوردو" از تئوريسين‏هاي صهيونيزم و يكي از رؤساي "آژانس يهود" در اواخر قرن نوزدهم هم بسيار روشنگر خواهد بود. وي در همان شرايط بين‏المللي پس از "جنگ‏هاي كريمه" و آغاز سقوط مرگبار امپراتوري‏هاي عثماني، روسية تزاري و اتريش نوشته است: "آن زمان فرا رسيده بود كه اگر صهيونيزمي هم وجود نداشت، بريتانياي كبير، آن را اختراع كند".
به اين ترتيب، "بريتانياي كبير" به عنوان بزرگ‏ترين استعمارگر جهان در آن روز، و مهم‏ترين كانون فعاليت نخبگان اقتصادي و سرمايه‏داران يهودي، از سال 1840 همزمان با تصرف بندر "عكا" تمايل و گرايش خود را به مسلك سياسي "صهيونيزم" نشان داد و از نيمة دوم قرن نوزدهم - خصوصاً پس از جنگ‏هاي كريمه - به عنوان بزرگ‏ترين حامي "صهيونيزم"، ايفاي نقش كرد. نقش انگليس در جنبش صهيونيزم به قدري كليدي و سرنوشت‏ساز بود كه گروهي از صهيونيست‏ها براي اين كشور "ارزش و اعتباري همانند "كورش" قائل شدند.( كورش، پادشاه هخامنشي است كه مطابق با متن تورات، به عنوان ناجي يهوديان شناخته مي‏شود زيرا يهوديان به اسارت گرفته شده توسط حكومت بابل را آزاد كرد و به اورشليم بازگرداند)

*هرتسل؛ پيامبر صهيونيزم

جنبش "صهيونيزم" تا سال 1896، از انسجام كاملي برخوردار نبود و عمدتاً حول محور مهاجرت يهوديان به فلسطين و تشكيل شهرك‏ها و آبادي‏هاي يهودي‏نشين در اين سرزمين فعاليت مي‏كرد و برنامه آشكار خاصي در جهت تشكيل يك نظام سياسي مستقل در فلسطين را ارائه نداده بود، اما در اين سال، كتابي كوچك با نام "دولت يهود" منتشر شد كه بايد آن را "اولين اساسنامة تأسيس دولت يهودي" دانست. نويسندة اين كتاب، شخصي بود به نام "بنيامين زيب بن ژاكوب هرتسل" كه در مطبوعات و محافل سياسي اروپا با نام "تئودور هرتسل" شناخته مي‏شد. وي در سال 1860، يعني چهار سال پس از پايان "جنگ‏هاي كريمه"، در اروپاي شرقي به دنيا آمد و 36 سال بعد با انتشار تنها كتاب خود، رهبري "جنبش صهيونيزم" را به دست گرفت. كتاب "دولت يهود" را "تورات صهيونيزم" نيز لقب داده‏اند، پس عجيب نخواهد بود كه عنصري مانند سوكولف، نويسندة اين كتاب را "پيامبر" نيز بنامد. او يك يهودي ثروتمند نبود و زندگي خود را نيز صرف بانكداري و رباخواري نكرد، بلكه در رشتة حقوق ادامه تحصيل داد و از دانشگاه "وين" درجه دكترا اخذ نمود. پس از مدتي اشتغال به وكالت را رها كرد و به روزنامه‏نگاري پرداخت. حضور او در فضاي مطبوعاتي پرحرارت در اروپاي قرن نوزدهم - كه مطبوعات دوران طلايي خود را طي مي‏كردند - باعث افزايش آگاهي‏هاي وي از تحولات پي‏درپي و تعيين كننده در شرق و غرب عالم شد. خود وي مدعي شده است، يك حادثه، مسير زندگي او را تغيير داد. اين حادثه در تاريخ به نام "ماجراي دريفوس" شهرت دارد. "ماجراي دريفوس" يكي از بحران‏هاي بزرگ فرانسه در سال‏هاي پاياني قرن نوزدهم بود.
در سال 1894 يك افسر يهودي به نام "آلفرد دريفوس" به اتهام تحويل مدارك سرّي به آلماني‌‏ها،در دادگاهي نظامي به حبس ابد محكوم شد. در جريان محاكمة اين افسر، موجي از احساسات ضديهودي، اروپا را فرا گرفت و تا پنج سال بعد كه مشخص شد "دريفوس" بي‏گناه بوده است، فضاي تهديدآميزي، حيات شهروندان يهودي اروپايي را مختل كرد و از سوي ديگر مجادلات سياسي، فرهنگي و نژادي در روزنامه‏ها ميان "طرفداران دريفوس" و "دشمنان دريفوس" چنان بالا گرفت كه آشفتگي‏هاي ناشي از آن، نظام حاكم بر فرانسه را هم مورد تهديد قرار داد.
در همين ايام تب‏آلود است كه "هرتسل" تمامي فعاليت‏هاي ادبي، سياسي و حقوقي خود را رها كرده و با احساس مسؤوليت در برابر وضعيت يهوديان، در پي چاره‏جويي براي آنان مي‏افتد. كتاب "دولت يهود" سه سال پيش از "تبرئة دريفوس" و در اوج فضاي ضديهودي منتشر شد و با توجه به اين كه مسألة يهوديان، در رأس اخبار اروپاي غربي قرار داشت، بازار پُررونقي پيدا كرد. امتياز بزرگ كتاب كوچك "هرتسل"، پروراندن و پختن طرح ابتدايي "ايجاد يك حكومت يهودي" بود كه از ابتداي قرن، بارها توسط پيروان جنبش صهيونيزم مطرح شده بود. "هرتسل" نقشة خود را از نمونه‏هاي كمپاني‏هاي استعماري انگليسي الهام گرفته بود و به همين منظور به "سسيل رودز" يكي از معروف‏ترين استعمارگران انگليسي هم مراجعه كرد. هرتسل در سال 1902 در نامه‌اي به رودز، مي‏نويسد:
"خواهش مي‏كنم براي من نامه‏اي بنويسيد و بگوييد كه برنامة مرا [در كتاب دولت يهود] بررسي كرده و آن را تأييد مي‏كنيد. آقاي رودز! شما از خودتان مي‏پرسيد كه چرا به شما مراجعه مي‏كنم، بايد بگويم به اين علت كه برنامة من نيز، يك برنامة استعماري است."
نقطة آغاز حركت "هرتسل" براي تحقق آرمان‌هايش در كتاب "دولت يهود"، كسب يك مجوز و فرمان استعماري از سوي يك قدرت غربي بود كه نقشه او را تضمين كند. "هرتسل" از اوايل فعاليت‏هاي صهيونيستي خود، منحصراً به فلسطين متوجه نبود. طبق ادبيات خاص استعماري در آن زمان، مسأله فقط عبارت بود از يافتن "يك فضاي خالي"، يعني يك سرزمين تحت سلطة غرب، كه بتوان در آن هيچ حسابي براي جمعيت بومي باز نكرد.
براي "هرتسل"، سرزمين فلسطين يكي از امكانات در بين بقيه بود. او با ذكاوت سياسي خاصي، انگشت روي نقاطي مي‏گذاشت كه باعث تحريك طمع‏هاي استعماري قدرت‏هاي استعمارگر شود و پيرامون آن سرزمين، به مذاكرات و گفتگوهاي پيگير و سماجت‏آميز دست مي‏زد و با زباني به مذاكره با سران اين قدرت‏ها مي‏نشست كه عطش استعماري آنان را دوچندان كند. به عنوان نمونه، "هرتسل" در ژانويه 1904 طي ديداري با "ويكتور امانوئل" پادشاه ايتاليا، به او گفت: "اگر او بتواند سلطان عبدالحميد را راضي به قبول حق خودمختاري صهيونيست‏ها در فلسطين كند، صهيونيست‏ها هم در عوض به ايتاليا كمك خواهند كرد تا بتواند ليبي را به اشغال خود درآورد".
وي در كتابش هم صراحتاً به وسوسة استعمارگران پرداخته و مي‏نويسد: "براي اروپا، ما قراول و نگهبان پيشرفتة تمدن، در برابر بربريت خواهيم بود."
شهرتي كه كتاب "دولت يهود" براي وي فراهم كرد، برايش امكان برقراري ارتباطي وسيع با نخبگان سياسي، اجتماعي و اقتصادي يهودي را در سراسر عالم ايجاد كرد. او پيشنهاد برقراري يك كنفرانس بين‏المللي از صهيونيست‌ها را مطرح كرد و با پيگيري مصرّانة خود، يك سال پس از انتشار كتابش، اين كنفرانس را در شهر "بال" واقع در سوييس برگزار كرد.
اولين "كنگرة صهيونيست‏ها" با شركت حدود 200 نماينده از تقريباً تمامي كشورهاي غربي در تاريخ 29 اوت 1897 افتتاح شد و در همان ابتداي كنگره، "هرتسل" به رياست آن انتخاب شد. طبيعي است كه دستور جلسه اين كنگره، محتويات كتاب "دولت يهود" بود. "هرتسل" دربارة اين كنگره نوشته است:
"اگر بخواهم "كنگرة بال" را در يك كلمه جمع كنم، بايد بگويم كه در بال، من كشور يهود را بنيان گذاشتم. اين را علني نخواهم گفت، چون اگر امروز چنين بگويم، جهان به من خواهد خنديد اما شايد در عرض پنج سال و مسلماً پنجاه سال آينده، همگان كشور يهود را خواهند ديد."
اين كه درست 50 سال بعد از "كنگرة بال"، دولت اسرائيل اعلام موجوديت كرد، نشانة غيب‌گويي "هرتسل" نيست، بلكه از مطالعات عميق او و محاسبات دقيق و نبوغ‏آميزش پيرامون روابط استعماري جهان حكايت مي‏كند.
اعلاميه‏اي كه در پايان "كنگرة بال" صادر شد، تقريباً به صورت اساسنامة حركت آينده "جنبش صهيونيزم" تا دورة موسوم به "قيموميت فلسطين" درآمد. نظر به اهميت اين اعلاميه، متن آن را در زير مي‏آوريم:
"هدف صهيونيزم، تأسيس موطني براي مردم يهود در فلسطين است كه قانون، امنيت آن را تأمين كند. كنگره براي دست يافتن به اين هدف، وسايل زير را پيشنهاد مي‏كند:
1- تسريع مستعمره كردن فلسطين توسط كارگران كشاورزي و صنعتي يهود به روال مناسب
2- سازمان‌دهي و گردآوري تمامي يهوديان به وسيلة مؤسسات خاص محلي و بين‏المللي، متناسب با قوانين هر كشور
3- تقويت و بارور كردن احساسات و وجدان ملي يهود
4- برداشتن گام‏هاي مقدماتي مورد لزوم جهت كسب رضايت حكومت [عثماني] براي رسيدن به هدف صهيونيزم".
علي‏رغم اين اعلاميه، "هرتسل" تمامي تلاش‏هاي ديپلماتيك خود را جهت عملي كردن "موطن يهود" بر روي فلسطين متمركز نكرد. او تمام سال‏هاي باقي‌ماندة عمرش را به سفر و ارتباط‌گيري با كانون‏هاي قدرت سياسي و اقتصادي اروپا و دربار عثماني گذراند. او كه در كتاب "دولت يهود"، ميان آرژانتين و فلسطين مردد بود، پس از كنگرة بال، تماس‏هاي مستقيم و غيرمستقيم با سلطان عثماني برقرار كرد و سعي كرد رضايت او را براي در اختيار گرفتن "فلسطين" جلب كند. در سال 1896 "هرتسل" از طريق يك واسطة نزديك به سلطان عثماني، به او پيشنهاد فروش فلسطين به يهوديان در ازاي دريافت بيست ميليون ليرة عثماني را ارائه كرد. پاسخ سلطان عثماني، "عبدالحميد دوم" از اين قرار بود:
"اگر هرتسل به همان اندازه كه تو دوست من هستي، دوست تو باشد، به او نصحيت كن كه در اين راه، گام پيش ننهد. من نمي‏توانم يك وجب از سرزمينم را بفروشم، چون اين كشور تنها متعلق به من نيست، بلكه به ملت من تعلق دارد. افراد ملتم اين امپراتوري را با نثار خون خود به دست آوردند و آن را با خون خود آبياري كردند و پيش از آن كه كسي به آن دست‏اندازي كند، آن را با خون خود رنگين خواهيم كرد. بهتر است يهوديان ميليون‏ها ثروت خود را نزد خودشان نگه دارند. اگر امپراتوري سقوط كرد، شايد يهوديان بدون پرداخت هيچ‏گونه وجهي، فلسطين را به دست آورند ليكن اين سرزمين تقسيم نخواهد شد؛ مگر بر پيكر مردة ما و هرگز اجازه نخواهيم داد كالبد [زندة] ما را بشكافند" (فحواي اين پاسخ، به خوبي نشان مي‏دهد كه طنين "ناقوس مرگ قريب‏الوقوع عثماني" به گوش سلطان آن هم رسيده است)
جواب سلطان، "هرتسل" را نااميد نكرد. اين يهودي سرسخت پس از پنج سال تلاش مداوم، موفق شد با واسطه كردن يكي از امراي اروپايي كه به سلطان عثماني بسيار نزديك بود، در تاريخ 18 مه سال1901 شخصاً به ديدار "عبدالحميد دوم" برود و حضوراً درخواست پيشين خود را مطرح كرده و پيشنهاد رشوه‏اي به مبلغ "پنج ميليون ليره طلاي انگليس" به شخص سلطان را بدهد اما عبدالحميد، خشمگين شد و دستور اخراج "هرتسل" را از كاخ سلطنتي صادر كرد. "هرتسل" پيشنهادات وسوسه‏انگيز ديگري نيز از سوي صهيونيست‏ها به سلطان ارائه داد، از جمله: "تأسيس ناوگان دريايي عثماني، كمك به سلطان در تنظيم سياست اروپايي وي، تأسيس دانشگاه عثماني در بيت‏المقدس تا ديگر نياز به اعزام دانشجو به اروپا نباشد، بازپرداخت كليه بدهي‏هاي دولت عثماني، تقديم كمك‏هاي مالي جهت اجراي طرح‏هاي عمراني و پرداخت ماليات سالانه براي كمك به دولت جهت سر و سامان بخشيدن به اوضاع درهم ريخته اقتصادي. اما "عبدالحميد دوم" علي‏رغم شرايط بسيار دشوار حكومتش، دست صهيونيست‏ها را پس زد.
مخالفت تاريخي سلطان عثماني، "هرتسل" را به سوي گزينه‏هاي ديگر متوجه كرد كه عبارت بودند از "عراق و بين‏النهرين"، "قبرس"، "العريش" (واقع در صحراي سينا)، "اوگاندا"، "كنگو" و "موزامبيك".
در حين اين تلاش‏ها، "كنگرة صهيونيست‏ها" هر ساله برگزار مي‏شد و شرايط و پيشنهادات جديد را مورد بررسي قرار مي‏داد. "هرتسل" در سوّم جولاي سال1904 بر اثر يك بيماري صعب‏العلاج مرد و فرجام تلاش هاي خود را نديد.
"هفتمين كنگرة صهيونيست‏ها" يك سال پس از مرگ "هرتسل" برگزار شد و سرانجام با رد كردن تمامي گزينه‏هاي ديگر براي برپايي "دولت يهود"، نوك پيكان "صهيونيزم جهاني" را متوجه سرزمين فلسطين كرد و به اين ترتيب بايد آغاز روند قطعي اشغال فلسطين را سال 1905 دانست.

*نفوذ، نه درخواست

"هرتسل" طي نزديك به هشت سال رسالت صهيونيستي خود را بر مذاكره با كشورهاي استعمارگر اروپايي براي گرفتن فلسطين از سلطان عثماني و يا گرفتن مناطق ديگري ازآفريقا و خاورميانه يا آمريكاي جنوبي از انگلستان، پرتغال و ايتاليا متمركز كرد. همان‏طور كه گفته شد، هدف "هرتسل" اين بود كه با كسب مجوز از سلطان عثماني يا قدرت‏هاي بزرگ اروپا، براي استعمار فلسطين يا نقاط ديگر، از تضمين حقوقي عمومي و بين‏المللي برخوردار باشد، اما تلاش او تا زمان مرگش به جايي نرسيد.
پس از مرگ "هرتسل" ، ميان صهيونيست‏ها بر سر ديپلماسي صهيونيستي اختلاف افتاد و گروهي از صهيونيست‏ها با اعتقاد به اين كه مستقر شدن روي زمين فلسطين، به كسب اجازه از مقامات عثماني نياز ندارد، در كنگرة نهم صهيونيست‏ها به سال 1907، طرفداران سياست "هرتسل" را مغلوب خود كردند. اين گروه معتقد بود، با رخنة تدريجي به فلسطين و تأسيس آبادي‏ها و شهرك‏هاي يهودي ‏نشينِ پررونق و فعال كه به "هسته‏هاي اصلي جامعة صهيونيستي جديدي" تبديل خواهند شد، مي‏توان براي صدور مجوز بر سلطان عثماني فشار آورد و در آن صورت، زمينة مناسب براي گرفتن تصميمات لازم بين‏المللي به منظور حمايت از "استعمار صهيونيستي در فلسطين" فراهم خواهم شد. به اين ترتيب، دو سياست، سرلوحة فعاليت‏هاي آيندة جنبش صهيونيستي قرار گرفت؛
اول، كنترل حيات اقتصادي فلسطين از راه رخنه تدريجي در آن و دوم، مذاكرات وسيع ديپلماتيك .

*فلسطين براي استعمار يهودي

در سال 1908 تشكيلاتي تحت عنوان "ادارة فلسطين" براي كسب اطلاعات و راهنمايي ساكنان شهرك‏ها و آبادي‏هاي يهودي ‏نشين و سازماندهي آن‌ها تأسيس شد. تشكيل اين مراكز صهيونيست‏نشين در خاك فلسطين از مدت‏ها قبل توسط سرمايه‏داران يهودي (بيش‌تر با پوشش مذهبي و خيرخواهانه) آغاز شده بود.
اولين شهرك صهيونيست‏نشين در فلسطين به سال 1878 و با نام "بتّاح تكفا" برپا شده بود. حامي اصلي اين شهرك‏سازي "بارون ادموند روچيلد" (از روچيلدهاي فرانسه و نواده "جيمز روچيلد" كه پيش از اين از او نوشتيم) بود. با سرمايه و پشتيباني وي، در سال 1900 مؤسسه‏اي به نام "فلسطين براي استعمار يهودي" (با عنوان اختصاري"پيكا") تشكيل شد و "بارون روچيلد"، كه مديريت شهرك‏هاي تأسيس شده را شخصاً برعهده داشت، اين مسؤوليت را به سازمان "پيكا" واگذار كرد.
"بارون روچيلد" و سرمايه‏داران يهودي ديگري مانند "بارون دوهيرش " موفق شده بودند در دهة پاياني قرن نوزدهم، اولين موج مهاجرت‏هاي دسته‌جمعي يهوديان از سراسر عالم به فلسطين را، راه بياندازند و نزديك به 25 هزار يهودي را در آبادي‏ها و شهرك‏هاي تازه تأسيس خود مستقر كنند. موج دوم مهاجرت دسته‌جمعي يهوديان به فلسطين از سال 1903 آغاز شد و سازمان "پيكا" استقرار و تثبيت مهاجران جديد را تداوم بخشيد. در سال 1907 اولين "كيبوتص" با تكيه بر نيروي كار انحصاري يهودي تأسيس شد. "كيبوتص" به آبادي‏هايي گفته مي‏شد كه دو هدف را دنبال مي‏كرد:
اول؛ ايجاد اشتغال براي نيروي كار ساكن در آبادي و دوم، توليد فراوان محصولات كشاورزي براي مصرف داخلي آبادي و فروش آن به منظور تأمين مخارج ساكنان.
"كيبوتص"ها مراكزي مستقل و خودكفا بودند كه شكل ادارة آن‌ها، باعث ترويج مدنيت غربي در ميان مهاجران فقير و بي‏فرهنگ يهودي مي‏شد و به اين ترتيب، هسته‏هاي اولية يك كشور يهودي در اين "كيبوتص"ها، تربيت لازم را نيز مي‏يافتند.
با حاكم شدن سياست جديد بر "كنگرة صهيونيست‏ها"، كار تأسيس "كيبوتص"ها و انواع ديگر كانون‌هاي تجمع يهودي گسترش بيش‌تري يافت. از سوي ديگر دولت عثماني و نخبگان سياسي و مذهبي فلسطين كه از همان ابتدا، نسبت به مهاجرت متراكم يهوديان به فلسطين و اقدامات صهيونيست‏ها حساس شده بودند، فعاليت‏هايي را براي توقف يا محدود شدن اين سير صعودي در پي‏ گرفتند، اما اختلافات و منازعات داخلي حكومت عثماني و فساد سياسي - اداري حاكم بر آن، همچنين عدم اتحاد و يكدلي نخبگان مسلمان به دليل ورود انديشه‏هاي جديد سياسي و اجتماعي به دنياي اسلام، مانع از ايجاد يك عزم عمومي و مؤثر براي مقابله با صهيونيست‏ها مي‏شد؛ به همين دليل ساكنان بومي فلسطين، خصوصاً روستائيان و كشاورزان عرب، كه با گسترش مهاجرنشين‏هاي يهودي موجوديت خود را در خطر مي‏ديدند، چاره اي جزمقابلة مستقيم با مهاجران نداشتند و هر از چند گاهي تنش‏ها و منازعات ريز و درشتي ميان فلسطينيان و مهاجران در مي‏گرفت؛ اما در نهايت امر، غالباً اين فلسطينيان بودند كه به دليل عدم وجود مراكز قضايي و امنيتي سالمي كه بتوانند به آن‏ها مراجعه كنند، مغلوب مي‏شدند. حملة كشاورزان رانده شده از "الخضيره" به يهوديان ساكن در اين مناطق و اخراج آن‏ها با زور اسلحه در سال 1876، از اولين نمونه‏هاي چنين منازعاتي است.

*اتحاد و ترقي!

در سال 1908 واقعة بزرگي، اوضاع "سرزمين مقدس" را براي ساكنان بومي آن بيش از پيش بغرنج كرد. به دنبال كودتايي در حكومت عثماني، گروهي مشكوك تحت عنوان "كميتة اتحاد و ترقي"، سلطان عثماني را خلع كرده و برادر وي را بر سر كار آوردند، اما در حقيقت ،خود تمام زمام امور عثماني را قبضه كردند. اين ماجرا كه در تاريخ با نام "كودتاي ترك‏هاي جوان" شناخته مي‏شود، نتايج مثبت فراواني براي صهيونيست‏ها به بار آورد.براي درك دلايل اصلي چنين تحول سياسي بي سابقه اي در عثماني رجوع به يك سند تاريخي و مغفول واقع شده ضروري است. سلطان مخلوع عثماني، در سال 1911 طي نامه‏اي به "شيخ ابوشامات" يكي از علماي ديني سوريه دربارة علل بركناري خود از سلطنت چنين نوشته است:
"من از خلافت اسلامي كناره نگرفتم؛ مگر به دليل فشار و تهديدات مختلف، زيرا اروپا و جريان‏هاي يهودي و صهيونيستي، به ويژه رؤساي جمعيت اتحاد، معروف به "جوت تورات" اصرار داشتند كه من با تأسيس يك وطن قومي يهودي در سرزمين مقدس فلسطين، موافقت نمايم. من علي‏رغم اصرار آن‏ها، اين مسأله را رد كردم. سرانجام آنان وعده 150 ميليون ليره طلاي انگليسي را دادند و من ضمن رد آن، جواب قاطعي به اين شرح براي‌شان فرستادم: اگر علاوه بر 150 ميليون ليرة طلاي انگليسي، دنيايي پر از طلا نيز به من بدهيد، درخواست شما را بدون شك نخواهم پذيرفت. من بيش از 30 سال به مملكت اسلامي و امت محمّدي خدمت كرده‌ام و حاضر نيستم كارنامه آبا و اجدادي خويش را تباه سازم. پس از آن پاسخ، همه بر خلع من متفق شدند."

*سنگ بناي تل آويو

باقي قضايا كاملا بر وفق مراد صهيونيست ها بود.ترك‏هاي جوان روابط حسنه‏اي با آلمان داشتند و "حيم وايزمن" رهبر جديد "جنبش صهيونيزم" توانست با ميانجي‏گري آلمان، به "كميتة اتحاد و ترقي" نزديك شود. بدين‏گونه بعد ازسال 1908، ممنوعيت مهاجرت يهوديان به فلسطين و خريد زمين‏هاي اين منطقه، لغو و بر سيل مهاجرت به فلسطين و ايجاد مهاجرنشين‏هاي يهودي، سه تا چهار برابر افزوده شد. وعده‏هاي مالي جنبش صهيونيزم به رهبران جديد عثماني براي بهبود وضع مالي و سر و سامان بخشيدن به امور بودجه و مساعدت در بازپرداخت بدهي‏هاي خارجي عثماني، يكي از عوامل ايجاد همكاري "ترك‏هاي جوان" با صهيونيست‏ها بود. وعده‏هايي كه چندين برابر آن‌ها، چند سال پيش از سوي "تئودور هرتسل" به سلطان مخلوع عثماني (عبدالحميد) ارائه شده بود؛ اما مخالفت شديد و خشم‏آلود او را به دنبال داشت. در سال 1909و در زمان همين "ترك‏هاي جوان" و با تسامح آنان بود كه ساخت شهر "تل‏آويو" (پايتخت فعلي رژيم مجعول صهيونيستي) با گذاشتن اولين سنگ بناي آن از سوي مهاجران جديد،در منطقه اي به نام "تل الربيع" واقع در حومة شهر مسلمان نشين "يافا" آغاز شد.

*آغاز تسلط اقتصادي و نظامي يهوديان

به دنبال تثبيت بيش از پيش مهاجران يهودي در فلسطين، اقدامات نظامي "جنبش صهيونيزم" براي ايجاد "گروه‏هاي شبه نظامي"، به بهانة دفاع از مناطق مهاجرنشين در برابر مخالفت‏هاي روزافزون مسلمانان بومي فلسطين آغاز شد و اولين گروه مسلح با عنوان "هاشومرهتسعير" در سال 1909 از سوي گروهي از مهاجران روس ايجاد گرديد و در همين زمان بود كه تأسيسات صنعتي كوچك متعدد ديگري در مناطق مهاجرنشين تأسيس شد تا زمينه‏هاي لازم را براي كنترل حيات اقتصادي فلسطين، در آينده فراهم كند. صهيونيست‌ها همچنين با وارد كردن متخصصان و ابزار كشاورزي جديد از اروپا، توسعه كشاورزي در زمين‏هاي خريداري شده را آغاز كردند. اين در حالي بود كه بوميان فلسطين، كه همة حياتشان بر كشاورزي با سيستم سنتي استوار بود، توانايي ارتقاي كمي و كيفي عمليات زراعي خود را نداشتند و طبيعتاً فاقد توان رقابت با كشاورزي مدرن مهاجرنشينان صهيونيست بودند. همچنين در سال‏هاي 1911 و 1912، فدراسيون‏هاي كارگري و نهادهاي مربوط به امور رفاهي و بيمه از سوي سازمان جهاني صهيونيزم (بازوي اجرايي كنگره صهيونيست‏ها) ايجاد شد.
همزمان با فعاليت‏هاي اقتصادي، سياسي و نظامي، تلاش‏هاي فرهنگي سازمان جهاني صهيونيزم در منطقه شدت گرفت و در سال 1908 دو روزنامه و چند نشريه "عبري" براي شكل‏دهي اذهان يهوديان موجود در فلسطين و مهاجران جديد منتشر شد. ايجاد مدارس ابتدايي و دبيرستان‏ها كه از قبل آغاز شده بود نيز گسترش يافت و حتي در 1912 يك "كالج تكنولوژي" در "حيفا" تأسيس شد.

*خنجر ناسيوناليسم

سهل‏انگاري و مماشات‌جويي "تركان جوان" نسبت به "جنبش صهيونيزم" و گسترش نفوذ بي‏سابقه و هول‏انگيز يهوديان در فلسطين و افزايش جمعيت آنان و تملك اراضي فلسطين از طريق رشوه دادن به مقامات عثماني، ترس و نگراني اعراب را برانگيخت و حتي برخي محافل سياسي عرب، "كميتة اتحاد و ترقي" و كودتاي تحت رهبري آنان را به هدايت و كنترل توسط يهوديان و فراماسون‏ها متهم كردند تا بدين وسيله سقوط حكومت عثماني تسريع شده و يهوديان بتوانند بر روي ويرانه‏هاي اين امپراتوري، پايه‏هاي حكومت خود را بنا كنند. البته اين، تنها نظر اعراب يا مسلمانان ديگر نبود. براي مثال سفير انگليس در عثماني، در سال 1910 طي يادداشتي به وزير خارجة دولت متبوعش، مي‏نويسد:
"به نظر مي‏رسد تشكيلات داخلي كميتة اتحاد و ترقي، آميزه‏اي از همسويي يهوديان و تركان باشد... اينك يهوديان از موضع قدرت بر دستگاه اداري دولت مسلط شده‏اند و با تشويق خط مشي قوم‏گرايي تركي، قصد دارند بيش از پيش بر مراكز نفوذ خود بيفزايند."
اشاعه و ترويج "ناسيوناليزم تركي" - كه در اين يادداشت نيز به آن نيز اشاره شده است - به مهم‌ترين تكيه‏گاه انگليسي براي شوراندن اعراب قلمرو عثماني عليه اين دولت تبديل شد. شورشي كه در بدترين سال‏هاي عمر امپراتوري عثماني، تير خلاصي بود بر موجوديت آخرين قدرت اسلامي در منطقه .
در سال 1911 بحث جنجال برانگيزي در پارلمان عثماني، كه تنها سه سال از عمر آن مي‏گذشت، در گرفت و "تركان جوان" به همكاري با يهوديان براي خريد زمين و سرمايه‏گذاري در فلسطين متهم شدند و حتي به طور صريح مطرح شد كه يهوديان در حكومت "تركان جوان" مشاركت دارند و ادلّة تأمل‏برانگيزي هم براي اين ادعا ارائه شد. با اين حال همكاري "تركان جوان" با "جنبش صهيونيزم" ادامه يافت.
با توجه به فقر شديد دولت عثماني در سال‏هاي پيش از جنگ اول جهاني، وعده‏هاي اقتصادي و وام‏هاي يهوديان براي "تركان جوان" اهميت فراواني داشت و كار به جايي رسيد كه در سال 1913 مذاكرات محرمانه‏اي با صهيونيست‏ها جهت فروش "اراضي سلطنتي" به آن‌ها آغاز شد، تا شايد بدين وسيله، خزانة تهي و ورشكستة عثماني ترميم شود. صهيونيست‏ها نيز در قبال مساعدات خود، خواستار لغو كامل قانون منع مهاجرت و خريد اراضي از سوي يهوديان شدند.
سرانجام در سال 1913، قانوني در پارلمان عثماني به تصويب رسيد كه مطابق آن، براي اولين بار گروه‏ها و سازمان‏هاي صهيونيستي مي‏توانستند زمين‏هاي خريداري شده را به نام خود ثبت كنند. همچنين در همين سال، قانوني مبني بر لغو محدوديت اقامت و مهاجرت يهوديان در فلسطين از سوي "تركان جوان" تصويب شد. با اين همه، افكار عمومي اعراب هنوز از يكپارچگي و اتفاق نظر لازم براي ايجاد موانع مؤثر بر سر راه صهيونيست‏ها و فشار آوردن بر حكومت عثماني جهت مقابله با مهاجرت و شهرك‏سازي يهوديان برخوردار نبودند، خصوصاً اين كه رشد گروه‏هاي استقلال‏طلب عرب، باعث شده بود اغلب مخالفت‏هاي اعراب با سياست‏هاي "تركان جوان"، با اتهام تجزيه‏طلبي و ناسيوناليزم عربي مورد بي‏توجهي يا حتي سركوب قرار گيرد. صهيونيست‏ها نيز از اين فضا استفاده كرده و خود را حاميان حفظ تماميت ارضي حكومت عثماني نشان داده و مخالفان خود را، تجزيه‏طلبان و شورشيان عرب معرفي مي‏كردند. اين جدال سرد ميان "اعراب، تركان جوان و صهيونيست‏ها" ادامه داشت تا اين كه آتش جنگ اول جهاني در سال 1914 برافروخته شد و با آغاز اين جنگ و صف‏بندي نيروهاي بين‏المللي در مقابل يكديگر، مرحلة دوم ديپلماسي صهيونيست‏ها مبني بر نفوذ تدريجي در فلسطين، در اختيار گرفتن كنترل اقتصادي اين سرزمين و امتيازگيري از عثماني به پايان رسيد.

*اتّفاق بر سر انهدام عثماني

جنگ اول جهاني در واقع كشمكش قدرت‏هاي استعمارگر اروپا بر سر كسب مناطق تحت نفوذ بيشتر در جهان آن روز بود. تأسيس "آلمان متحد" و تلاش آن براي كسب نفوذ سياسي و اقتصادي در خارج از مرزهاي خود، دولت‏هاي انگلستان، فرانسه و روسيه تزاري را كه از اوج‏گيري قدرت آلمان هراسناك بودند به كشمكش وادار كرد. از سوي ديگر امپراتوري عثماني كه طي دهه‏هاي گذشته، بخش‏هاي وسيعي از قلمرو اروپايي و شمال آفريقايي آن به وسيله دولت‏هاي استعمارگر اشغال شده بود، با مشاهدة خصومت دشمنان سنتي‏اش (فرانسه، انگليس و روسيه تزاري) با آلمان، اين دولت را به عنوان متحد بالقوة خود انتخاب كرد و آلمان هم كه در پي كسب امتيازات سياسي و اقتصادي در منطقه بود و براي مواجهه با دولت‏هاي رقيبش احتياج به متحدان منطقه‏اي داشت، با عثماني از در دوستي درآمد. حوادث بعدي، از جمله "جنگ بالكان" كه بخش‏هاي ديگري از قلمرو عثماني را جدا كرد، وحدت اين دو دولت را مستحكم‏تر كرد.
علي‏رغم تلاش‏هاي وسيع فرانسه و روسية تزاري براي در هم شكستن قدرت عثماني و سقوط آن، انگلستان هنوز در اين زمينه فعاليتي جدي از خود نشان نمي‏داد، زيرا وجود عثماني، سدي بود در برابر نفوذ رقبايي چون فرانسه و روسيه به مناطق تحت نفوذ انگلستان در شرق آسيا، خليج فارس و خصوصاً كانال سوئز. اما اتحاد نظامي ميان آلمان و عثماني، بريتانيا را با وضعيت جديدي مواجه كرد. دولت عثماني در آستانه جنگ اول جهاني و اندكي پس از شروع آن، با مشاهده قدرت نظامي آلمان و متحدانش و نيز پيشرفت‏هاي اوليه آنان، به اميد اين كه با ورود به جنگ به نفع آلمان، زمينة شكست دشمنان ديرينه‏اش را فراهم كند و پس از پايان جنگ به يمن اتحاد با دولت‏هاي پيروز (آلمان و متحدانش) بار ديگر مناطق از دست رفتة خود را در آسيا، شمال آفريقا و اروپا بازپس گرفته و عظمت و قدرت سابق امپراتوري را احيا كند، ارتش خود را عليه انگلستان، روسيه و فرانسه وارد جنگ كرد. بدين ترتيب انگلستان هم براي از ميان برداشتن عثماني و تجزية قلمرو آن به اروپايي‌ها پيوست و تلاش‏هاي مشترك اين متفقين براي انهدام عثماني وارد مرحلة جديدي شد. صد البته نيروي اصلي در اين عرصه، بريتانيا بود كه با استفاده از تجربيات و ارتباطات قديمي خود، ضمن فراهم آوردن زمينة تجزية عثماني، نقشه اين تجزيه را به نحوي طراحي كرد كه پس از پايان جنگ، منافع استراتژيكش در خاور ميانه، خليج فارس، درياي سرخ و شبه قارة هند، مانند گذشته حفظ شود.
"جنبش صهيونيزم" نيز به سرعت خود را با شرايط جديد تطبيق داد. رهبران اين جنبش طي ده سال گذشته، سياست نزديكي با آلمان را در پيش گرفته بودند تا با استفاده از اتحاد محكم ميان آلمان و عثماني، راه نفوذ خود را به عثماني باز كرده و اهداف "صهيونيزم جهاني" را در فلسطين دنبال كنند، ضمن اين كه پيوندهاي ميان سرمايه‏داران يهودي و ساختار سياسي و اقتصادي آلمان، قبل از جنگ نيز بسيار حسنه بود (به اين روابط پيش از اين اجمالاً اشاره شده است). با آغاز جنگ، صهيونيست‏ها به دليل حضور جدي شبكة سرمايه‏داران يهودي در تصميم‏گيري‏ها و سياست‏گذاري‏هاي بريتانيا، به سرعت از جهت‏گيري‏هاي جديد سياست خارجي بريتانيا مطلع و با آن‌ها هماهنگ شدند. حاصل همكاري متقابل صهيونيزم و انگلستان در طول سه سال جنگ، موجب شد كه انگلستان تمامي ملاحظات و پنهان‏كاري‏هاي سياسي خود را كنار گذاشته و به حمايت آشكار از "جنبش صهيونيزم" اقدام كند. نقطة آغاز اين آشكارسازي، انتشار نامه‏اي است كه از آن با نام "اعلامية بالفور" ياد مي‏شود.

چگونگی اشغال فلسطین

نسخه چاپيارسال به دوستان
شصت و دو سال مقاومت(2)
"روچيلد ها" پادشاهان يهود

خبرگزاری فارس: در ساختار سياسي يهوديان است كه "برادران روچيلد"، به قدرت بي‏رقيب مالي دنياي غرب بدل شدند و با اعطاي وام‏هاي كلان، در مقام "بانكدار اصلي دولت‏هاي اروپايي" جاي گرفتند.

*خيال پردازي هاي عكا

در نيمة دوم قرن 18 ميلادي، توجه دوبارة سرمايه‏داران و تجّار غربي به منطقة شرق مديترانه به عنوان يكي از مراكز مهم كشت و صدور غله و پنبة آسيا به بازارهاي اروپا از يك سو و بازار پارچه‏هاي ارزان اروپايي از سوي ديگر آغاز شد و به حضور گروه كثيري از تجّار يهودي و اروپايي در بنادر اين منطقه انجاميد. اين فرآيند، در اوايل قرن نوزدهم پنبة شرق مديترانه را به مهم‏ترين كالاي صادراتي به بريتانيا بدل كرد (با توجه به استقلال آمريكا كه بزرگ‏ترين كشتزارهاي پنبه انگليس و فرانسه در آن قرار داشت، اهميت پنبه مناطق ديگر جهان نيز بيشتر شد).
در اين سال‏ها، بخش عمدة سواحل شرقي مديترانه، قسمتي از استان سوريه محسوب مي‏شد و كنترل اين ناحيه به عهده والي شهر بندري "عكا" بود. اين شهر بندري به دليل داشتن قلاع مستحكم نظامي و اشراف بر ساير بنادر شرق مديترانه، به عنوان مركز اين منطقة مهم تجاري شناخته مي‏شد (محدوده تحت تسلط "حاكم عكا"، تقريباً همان منطقه‌اي است كه از دوران جنگ اول جهاني تاكنون به "فلسطين" شهرت يافت). از سال 1790 "احمد جزار" حاكم مقتدر "عكا" مبارزة شديدي را عليه سلطة انحصاري سوداگران اروپايي بر كشت و تجارت پنبه و غله منطقه آغاز كرد و در سال 1791 تجار فرانسوي را از بنادر منطقه بيرون كرد. در اين زمان فرانسة انقلابي، بزرگ‌ترين دشمن و رقيب انگلستان بود؛ اما سند قابل توجهي مبني بر اين كه "احمد جزار" تحت نفوذ يا فشار انگلستان، دست به اخراج تجار فرانسوي زده باشد به‌دست نيامده است. انقلابيون فرانسوي كه در آن سال در بدترين شرايط اقتصادي - به لحاظ محاصرة اقتصادي كشورهاي مخالف انقلاب فرانسه - قرار داشتند و محروميت از بنادر "مديترانه شرقي" در آن مقطع زماني، فشارهاي وارده بر آنان را بيشتر كرده بود، پاسخ مناسب به اين عمل "جزار پاشا" را به 7 سال بعد واگذار كردند.
در سال 1798 "ناپلئون بناپارت" ژنرال جوان جمهوري انقلابي فرانسه، با تهاجمي سنگين به "مديترانه شرقي" قصد داشت با دستيابي به آب‌هاي درياي سرخ، راه خود را به سوي هندوستان، به عنوان شاهرگ حياتي بريتانيا، باز كند. وي براي رسيدن به اين هدف بايد به قلب امپراتوري عثماني حمله مي‏برد.
مصر شمالي طي نبردي خونين در سال 1798 زير چكمه‏هاي ارتش فرانسه رفت. پس از آن ناپلئون به سوي بنادر شرقي مديترانه (واقع در فلسطين امروزي) رو كرد و ابتدا شهرهاي "غزه" و "رمله" را تصرّف كرد، سپس در سال 1799 با نيرنگ، دروازه‏هاي بندر "يافا" را گشود و عازم اصلي‏ترين قلعة نظامي منطقه يعني "عكا" شد و اين شهر را به محاصرة خود در آورد. محاصرة "عكا" دو ماه به طول انجاميد و ناپلئون در اين ايام موفق شد قسمتي از سپاه خود را براي اشغال شهرهاي "ناصره" و "صفد" عازم كند. اين لشكركشي به فلسطين، انگلستان را به تكاپو وا داشت، چرا كه در صورت تصرف "عكا" توسط ناپلئون، بازپس‏گيري آن، كاري بسيار دشوار بود و حاكم "عكا" در حقيقت بر منطقة فلسطين مسلط مي‏شد و "جناح شرقي دفاع از هندوستان" به تصرف دشمن در مي‏آمد و كوتاه‌ترين راه ارتباطي انگلستان با درياي سرخ و هند، قطع مي‏شد. با توجه به اين‌كه زمزمة حفر كانالي جهت اتصال "درياي مديترانه" به "درياي سرخ" نيز در ميان نخبگان سياسي و نظامي شرق و غرب به گوش مي‏رسيد، تصرف مصر و سوريه خطري جدي براي حاكميت بريتانيا بر مشرق زمين ايجاد مي‏كرد؛ به همين دليل ناوگان انگلستان به كمك محاصره شدگان قلعة "عكا" شتافت.
از همه مهم‌تر اين كه سوريه، دروازة امپراتوري عثماني محسوب مي‏شد و با اشغال آن، موجوديت امپراتوري عثماني مورد تهديد جدي قرار مي‏گرفت و اين مسأله‏اي بود كه با سياست‏هاي قرن نوزدهمي بريتانيا منافات داشت (به دلايل اتخاذ چنين سياستي، خواهيم پرداخت).
ناوگان انگليس براي كمك به محاصره شدگان "عكا" - و در حقيقت به خاطر منافع خود - با ناوگان فرانسه درگير شد. از قضاي روزگار، انتشار مرض "طاعون" در ميان سپاهيان فرانسه نيز به كمك مدافعان "عكا" آمد و باعث شد كه سپاه ناپلئون به مصر عقب‏نشيني كند. در مصر نيز، ناپلئون از طرف ناوگان دريايي انگلستان و مدافعان مصر جنوبي مورد حملات سختي قرار گرفت و چون حكومت انقلاب زده فرانسه نيز دچار هرج و مرج شده بود و نمي‏توانست به ناپلئون كمكي برساند، او در سال 1799 با شكستن خط محاصرة دريايي انگلستان، راهي فرانسه شد. ناپلئون بعدها به يكي از نزديكان خود نوشت: "عكا، كليد مشرق زمين بود و من با ناكامي در تصرف آن، براي هميشه، خيال‌پردازي را در خود كشتم " (كنايه از اين كه تسلط بر مشرق زمين، خيالات ناپلئون را به خود مشغول كرده بود).
تهاجم ناپلئون به مديترانه شرقي را شايد بتوان ابتكاري ناشي از نبوغ نظامي اين "جهانگشاي خونريز" دانست؛ اما طرح موضوعي خاص از سوي ناپلئون، اين احتمال را قوت مي‏بخشد كه وي در عملي كردن ايده‏اي كه شايد سال‏ها در ميان محافل سري و طراحان پشت ‏پرده قدرت‏هاي اروپايي مطرح بوده، پيش‌دستي كرده است، ايده‏اي كه از 9 قرن پيش اذهان صاحب‏نظران سياسي و مذهبي غرب را به خود مشغول ساخته بود؛ يعني ايجاد حكومتي متحد با غرب در طلايي‏ترين نقطة آسيا از نظر سياسي، مذهبي و حتي اقتصادي.
ناپلئون در سال 1798 با صدور اعلاميه‏اي خطاب به يهوديان آسيا و آفريقا، از آنان خواست تا تحت لواي فرانسه جمع شوند و با وي براي فتح "سرزمين مقدس" همراه شوند و عظمت و شكوه "اورشليم باستاني" را احيا نمايند. گمان مي‏رود ناپلئون، چون از نفوذ نسبي اشراف يهود در كانون‏هاي تجاري امپراتوري عثماني مطلع بود، و پيوند حياتي سرمايه‏داران يهودي را با نظام سياسي انگلستان، مهم‌ترين نقطة قوت رقيب خود مي‏دانست، با اين اعلاميه قصد داشت آنان را با خود همراه سازد و يا حداقل همپيماني احتمالي آنان با دولت عثماني و بريتانيا را تضعيف نمايد. اسناد و شواهد هم نشان مي‏دهند، اشراف و سرمايه‏داران يهودي، از مهم‏ترين تأمين‏كنندگان مالي دولت‏هاي در حال جنگ عثماني و انگلستان و حتي آلمان و فرانسه محسوب مي‏شدند.
اين كه آيا خود ناپلئون هم احتمال موفقيت چنين طرحي را در آن مقطع زماني مي‏داد يا تنها به عنوان گونه‏اي جنگ رواني به آن مي‏نگريست، مشخص نيست، چرا كه همين ناپلئون در بيانية ديگري خطاب به ملت مسلمان مصر، داعية اسلام‏گرايي و اسلام‏خواهي كرد و حتي براي جلب همدلي اعراب، با لباس سنتي عربي در انظار عمومي ظاهر شد. "ناهوم سوكولُف" از رهبران "آژانس يهود" در كتاب خود مي‏نويسد:
"هيچ يك از يهوديان به موفقيت طرح جاه‏طلبانه ناپلئون و امكان پيروزي وي اعتقادي نداشتند و به همين دليل به وعده‏هاي وي توجه نكردند. از سوي ديگر در صورت فتح سوريه و كشاندن جنگ به قلب تركيه [منظور امپراتوري عثماني است] نمي‌شد احتمال موفقيت طرح ناپلئون را يكسره ناممكن تلقي كرد. در اين صورت احتمالاً ناپلئون سهمي از حكومت را نيز به قوم يهود كه فرانسه مي‏توانست به آن‏ها تكيه كند واگذار مي‏كرد."
اين تئوريسين نامدار صهيونيزم ضمن ابراز اين نظر كه: "طرح بناپارت ساده و مقاصد وي صادقانه بود" مي‏نويسد: "در صورت پيروزي ناپلئون، يهوديان با شادماني به كمك وي مي‏شتافتند" و دليل اين عدم همراهي را اين‏گونه شرح مي‏دهد: "نظر يهوديان در شرق به طرح‏هاي ناپلئون محتاطانه و تا حدودي بدبينانه بود. اين احتياط و بدبيني البته نسبت به امكان اجرا و ابزار رسيدن به اهداف ابراز مي‏شد و نه نسبت به مقاصد ناپلئون. يهوديان آماده بودند به گونه‏اي مسالمت‏آميز يا با قيام عليه زمامداران كشور، براي احياي "اورشليم باستاني" تا سر حد امكان جان‌فشاني كنند، اما به هر حال آنان مي‏دانستند كه اين مبارزه [ناپلئون با عثماني] سرنوشتي جز شكست نخواهد داشت."
تاخت و تاز كوتاه ناپلئون در سرزمين‏هاي اسلامي دو پيامد جدي در پي داشت؛ اول، باز شدن پاي انگلستان به آب‏هاي مديترانة شرقي به بهانه كمك به عثماني در برابر فرانسه و دوم، طرح رسمي اولين ايده حكومتي براي يهوديان در فلسطين از سوي يك مقام عالي رتبه غربي.
سوكولف، دربارة اهميت طرح اين ايده در كتاب خود مي‏نويسد:
"هر قضاوتي كه نسبت به ارزش عملي طرح بناپارت در آن زمان داشته باشيم، بايد اذعان كنيم كه مطرح شدن موضوع حاكميت يهوديان بر فلسطين، از اهميت فوق‏العاده‏اي برخوردار است. ناگفته پيداست كه اگر چنين خواست‏ها و آرمان‏هايي در ميان يهوديان فرانسه وجود ن‏داشت، چنين پيشنهادي حتي در قالب يك طرح خيالي يا بلندپروازي‏هاي ستاد عمليات نظامي در يك كشور دوردست مطرح نمي‏شد."
نظر به جايگاه بالاي "ناهوم سوكولف" در ميان نظريه‏پردازان صهيونيزم و ارتباط ويژة او - به عنوان يكي از رهبران آژانس يهود - با كانون‏هاي قدرت سياسي و اقتصادي اروپايي، اين اظهار نظر وي را بايد دليلي بر قدرت ‏يابي محافل يهودي در اروپا، در حد برقراري لابي با قدرتمندان اروپايي براي رسيدن به اهداف خود دانست. وي در همين كتاب تأكيد مي‏كند:
"ناپلئون حتي در دوران جواني خود از چنان بينش سياسي فوق‏العاده‏اي برخوردار بود كه بدون ارزيابي نظر محافل مهم كشورش، دست به كار مخاطره‏آميزي نمي‏زد."
با اين حال جهان اسلام، اين حادثه مهم را جدي نگرفت. اما اسناد و مداركي كه بعدها منتشر شد حكايت از آن داشت كه نخبگان و نظريه‏پردازان يهودي در تمام قرن نوزدهم براي لحظه‏اي، تلاش جهت عملي كردن ايده‏اي را كه ناپلئون براي اولين بار آن را افشا كرد، متوقف ننمودند.

*آغاز غائله

در سال 1799 يك تاجر آلبانيايي‌تبار به نام "محمدعلي" سركردگي يك گروه خرابكار مورد حمايت ارتش انگليس را عليه ارتش ناپلئون در مصر شمالي برعهده داشت. او توانست حمايت دولت عثماني را نيز براي حمله به اشغالگران فرانسوي كسب كند و به اين ترتيب در زمان خروج فرانسوي‏ها از مصر در سال 1802 ميلادي، به عنوان متنفذترين قدرت نظامي اين كشور سر بر كشيد و با شگردهاي سياسي خود توانست در كوران آشوب اين دوران، رقبايش را كنار زده و خود را به "قسطنطنيه" تحميل كند و در سال 1805 از سوي سلطان عثماني به عنوان والي مصر منصوب شد.
ارتش مقتدري كه وي در سال‏هاي اولية حكومتش تشيكل داد، در آن سال‏هاي ضعف و رخوت عثماني، نعمتي خدادادي محسوب مي‏شد و اين ارتش از سوي عثماني براي سركوب شورش‏هاي تجزيه‏طلبان اعزام مي‏شد و خود محمدعلي نيز در پي توسعة دامنة حكومتش، بدون اخذ مجوز عثماني، به سرزمين‏هاي مجاور لشكر مي‏كشيد. اين آزادي عمل سرانجام در سال 1832 به تهديدي مهيب عليه سلطان عثماني تبديل شد. در اين سال، ارتش محمدعلي بندر "عكا" را تصرف كرد و بلافاصله بنادر "صيدون"، "تريپولي"، "بيروت" و حتي پايتخت استان سوريه يعني "دمشق" نيز به دست محمدعلي افتاد و مدافعان عثماني پي در پي از او شكست خوردند. سرانجام "قسطنطنيه" دست به دامن روسيه شد. اين دشمن سنتي عثماني، به دليل عدم اعتماد به ماجراجويي چون محمدعلي و احتمال حمايت از او از جانب انگلستان، به ياري عثماني شتافت و همين امر موجب نجات موجوديت عثماني شد. ورود ناوگان روسيه به آب‌هاي عثماني، انگلستان و فرانسه را كه تا آن لحظه در برابر حملات بي‏امان محمدعلي به عثماني سكوت كرده بودند، به تحرك وا داشت. آنان به عنوان ميانجي وارد صحنه شدند و بحران را طي مذاكراتي بغرنج و پر دسيسه با اخراج نيروهاي روسيه از عثماني و تثبيت محمدعلي بر نواحي متصرفة خود، پايان دادند. اينك محمدعلي بر رأس حكومت سرزميني قرار مي‏گرفت كه از عربستان تا دمشق و سودان امتداد داشت، با اين حال وي تعهد كرد تابعي از سلطان عثماني باقي بماند. شش سال بعد در 1839 محمدعلي يك بار ديگر عثماني را مورد تهديد قرار داد و به رسميت شناختن حكومت مادام‏العمر خود بر تمامي استان سوريه و موروثي شدن حكومت مصر در خاندانش از سوي سلطان عثماني درخواست كرد. وضعيت عثماني بسيار بغرنج بود و به دليل شورش محمدعلي، تافروپاشي فاصلة زيادي نداشت. اين بار، فرانسه به عنوان هوادار محمدعلي وارد معركه شد و انگليس به عنوان حامي عثماني.
نه فرانسه و نه انگلستان، در اين زمان خواهان انهدام عثماني، آن هم توسط عنصري غيرقابل پيش‏بيني و جاه‏طلب چون محمدعلي نبودند، چرا كه در آن زمان، عثماني، مهم‏ترين مانع گسترش قدرت هولناك روسيه و سد راه دستيابي نيروي دريايي رو به رشد اين امپراتوري به آب‏هاي درياي سياه و مديترانه بود، اما فرانسه قصد داشت از راه پشتيباني و اتحاد با محمدعلي، جاي پاي خود را در "شرق" محكم كند و انگليس ترجيح مي‏داد، با گوشمالي دادن "محمدعلي"، هم تماميت عثماني را از تهديد او خارج كند و هم خود را به عنوان متحد و دوست عثماني نشان دهد. سرانجام نمايندگان چهار قدرت بزرگ اروپا (انگليس، اتريش، روسيه و پروس]آلمان فعلي[) در سال1840، كنفرانسي را در لندن به رياست نخست‏وزير انگلستان تشكيل داده و به "محمدعلي" توصيه كردند قواي خود را از سوريه خارج كند و به سلطان عثماني ابراز وفاداري نمايد تا در مقابل ،درخواست‏هايش مورد قبول قرار گيرد. محمدعلي كه خود را در موضع برتر سياسي و نظامي حس مي‏كرد، در ابتدا با اين تصميمات كنفرانس لندن مخالفت كرده و امتيازات بيشتري طلب كرد، اما وقوع حادثه‌اي در "دمشق" كه در تاريخ از آن با نام " " ياد مي‏شود، اوضاع سرزمين‏هاي مديترانة شرقي را دچار بحران كرد.

*ماجراي دمشق

در فورية سال 1840 يك كشيش كاتوليك ايتاليايي به همراه مستخدمش در دمشق ناپديد شدند. بلافاصله در شهر شايع شد كه اين دو توسط يهوديان ربوده شده‏اند.
دستگيري و بازجويي از مظنونان يهودي، كه يكي از آنان تابعيت اروپايي داشت، بهانة مداخله را به سفراي اتريش، انگلستان و ايالات متحده داد. كشف استخوان‏هاي كشيش و همراهش در خانه يكي از مظنونان، به بازداشت تعدادي ديگر از يهوديان منجر شد. اين ماجرا به سرعت در اروپا به جنجالي بزرگ به سود "مظلوميت يهوديان" بدل شد.
به واسطة گزارش سفير اتريش به يكي از سياستمداران ثروتمند يهودي به نام "جيمز روچيلد" (دربارة "روچيلد"ها و قدرت آنان در اروپا، خواهيم نوشت) كه نفوذ فراواني در محافل سياسي اروپا داشت، تمامي رسانه‏هاي مكتوب اروپايي تبليغات وسيعي را در غرب اين قاره به سود "مظلوميت يهوديان" دمشق آغاز كردند. هم محمدعلي و هم سلطان عثماني، مجبور شدند در برابر اين فضاي تبليغاتي موضعي يكسان اتخاذ كرده و به دلجويي از افكار عمومي اروپا بپردازند. در همين احوال، شورش وهابيون در عربستان و سقوط دولت وقت فرانسه، كه حامي سرسخت محمدعلي محسوب مي‏شد، وي را در وضعيت بسيار سختي قرار داد. انگلستان كه با دقت، تحركات محمدعلي را زيرنظر داشت، با تكيه بر فضاي ايجاد شده به واسطة "ماجراي دمشق" - كه محافل سياسي انگلستان را نسبت به سوريه حساس كرده بود- رسماً به شمال فلسطين حمله برد و شهر "عكا" و قلعة مستحكم آن را از سيطره حكومت محمدعلي خارج كرد. "حيفا" نيز چند روز بعد شاهد پياده شدن سربازان انگليسي بود. همچنين ناوگان انگليس تهديد كرد كه قصد دارد به سوي بندر مصري "اسكندريه" بادبان بكشد. محمدعلي ديگر تأمل را جايز نديد و بلافاصله مواضع قبلي خود را تغيير داد و تصميمات كنفرانس لندن را پذيرفت. سلطان عثماني هم با اعمال نفوذ انگلستان، ولايت موروثي محمدعلي و خاندانش را تنها در مصر به رسميت شناخت.
به اين ترتيب بر اثر تحركات مشكوك و جاه‏طلبانه "محمدعلي"، پاي استعمار انگليس به صورت رسمي- و با تأييدات سلطان عثماني- در منطقة فلسطين باز شد و قلعة "عكا" به نخستين پايگاه انگلستان در شرق مديترانه تبديل شد. اين اولين گام براي خارج كردن كامل فلسطين از سيطرة مسلمانان، پس از "جنگ‏هاي صليبي" بود، اما اين بار نظاميان و امراي مسيحي با تجربه‏اي معادل 8 قرن، بسيار هوشمندتر از آن بودند كه سوداي احياي مجدد "حكومت لاتيني" يا هر شكل ديگري از يك حكومت مسيحي را در سرزمين مقدس دنبال كنند و تمام هزينه‏ها و مسؤوليت‏هاي ناشي از واكنش حتمي جهان اسلام را به تنهايي متحمل شوند.


*در ميان دو انتخاب

در 19 آوريل سال1840، يعني حدود سه ماه پس از آغاز كنفرانس لندن و دخالت قدرت‏هاي اروپايي در شورش محمدعلي عليه سلطان عثماني، روزنامة "آلگماينه زايتونگ دس يودنتومس" كه متعلق به يهوديان آلمان بود، طي مقاله‏اي پرده از آغاز يك توطئه برداشت. در بخشي از اين مقاله آمده است:
"مُسيو دو لامارتين [نمايندة سرشناس مجلس فرانسه] بر آن است كه در سرزمين "اردن" و دامنة كوه لبنان [كه شامل فلسطين فعلي به اضافه بخشي از لبنان مي‏شود] يك سلطنت مسيحي تشكيل دهد. اگر شهر مقدس "اورشليم" در زير سلطة فرانسه قرار گيرد، او با شعف، بقية جهان را براي انگلستان و روسيه رها خواهد كرد؛ ولي مشكل اصلي در اين جاست كه لرد "پالمرستون" [نخست‏وزير وقت انگلستان] نيز همين منطقه را برگزيده است. مكاني كه نمايندة سرشناس مجلس [فرانسه] سوداي استقرار يك دولت مسيحي را در آن مي‏پروراند، همان نقطه‏اي است كه لرد پالمرستون براي طرح استقرار يك "جمهوري يهودي" برگزيده است."
البته اين مقاله زماني به چاپ رسيد كه به لطف "ماجراي دمشق" براي نخستين بار در قرن نوزدهم، مسألة فلسطين در صدر مسائل سياسي - مطبوعاتي انگلستان مطرح بود. حدود چهار ماه بعد در 26 اوت 1840، روزنامه فرانسوي "كوريه فرانس" نوشت:
"پالمرستون [نخست‏وزير وقت بريتانيا] در حال طراحي تأسيس يك "جمهوري يهودي" در فلسطين است."
در اين‏جا، دو سؤال مطرح مي‏شود؛ اول اين كه چرا فلسطين اين‏گونه براي انگلستان اهميت يافت كه رأساً به پياده كردن نيروي نظامي در آن دست زد؟ دوم، چرا در چنين مكاني، از يك سو بريتانيا تشكيل يك " جمهوري يهودي" را دنبال مي‏كرد و از سوي ديگر فرانسويان در آرزوي تشكيل "جمهوري مسيحي" بودند؟
در پاسخ به سؤال اول پيش از اين توضيحاتي داديم و در اين قسمت تنها به نقل استدلال برخي سياسيون و تحليل‏گران قرن نوزدهم پيرامون اين مسأله بسنده مي‏كنيم.
"سوكولف" مورخ صهيونيست و از رهبران "آژانس يهود" (پيش‌تر هم مطالبي از اين تئوريسين مهم صهيونيزم نقل شد) در كتاب خود (تاريخ صهيونيزم)، ضمن شرح مفصل ماجراي به اصطلاح "فتح عكا" نوشته است:
"اشغال دژ تسخيرناپذير عكا توسط انگليس، اين كشور را از دريافت اجازه از قدرت‏هاي ديگر براي دسترسي به هند از طريق خشكي، بي‏نياز كرد. انگليس با در اختيار داشتن اين شهر، كنترل مسير هند از طريق خشكي را براي هميشه به‏دست مي‏گرفت... عكا در دست انگلستان، يا هر قدرت بزرگ دريايي ديگري باشد، به واقع به شهري تسخيرناپذير بدل مي‏شود."
"سوكولف" همچنين معتقد است:
"در مورد سوريه [كه فلسطين بخشي از آن محسوب مي‏شد] رهبران انگليس بر اين عقيده بودند كه تملك اين سرزمين از لحاظ نظامي براي تأمين امنيت بخش‏هاي آسيايي امپراتوري عثماني كه ثروتمندترين و مهم‏ترين ولايات اين امپراتوري به شمار مي‏روند، از اهميت فوق‏العاده‏اي برخوردار است. سير حوادث، صحت چنين برداشتي را تأييد كردند... انگليس و متحدان اين كشور نه تنها سوريه را از چنگ محمدعلي پاشا خارج كرده بودند، بلكه امپراتوري عثماني را نيز از فروپاشي نجات داده بودند... قرار گرفتن "عكا" در دست انگليس، ضمانتي در برابر هرگونه شورش در مصر و سوريه [عليه حكومت مركزي عثماني] بود و در ضمن امنيت امپراتوري عثماني را در برابر تنها خطري كه از جانب آسيا متوجه اين امپراتوري بود [يعني حكومت محمدعلي كه بخش‏هايي از آسيا را هم در بر مي‏گرفت] تضمين مي‏كرد."
در بخش ديگري از كتاب "تاريخ صهيونيزم" آمده است:
"چرا بايد قدرت‏هاي ديگر با سيطرة انگليس بر اين منطقه [سوريه] مخالفت كنند؟ چون سيطرة انگليس بر اين نقطه از جهان، منابع اقتصادي و تجاري اين كشور را همراه با توان دفاعي و نظامي آن افزايش خواهد داد." (پيش از اين درباره دلايل حمايت انگليس از عدم فروپاشي عثماني و همچنين نقش كليدي بنادر فلسطين در كشت و صدور غله و پنبه به بازارهاي اروپا از يك سو و بازار پارچه‏هاي ارزان اروپايي در آسيا از سوي ديگر توضيح داديم).
سِر "اوستين لايارد" از اعضاي مجلس عوام انگلستان طي نطقي در همين مجلس، اهميت سوريه و مناطق مجاور آن را (كه بعدها به خاور ميانه شهرت يافت) چنين توصيف كرده بود:
"ما نبايد فراموش كنيم كه هر چند مصر يكي از شاهراه‏هاي هند است ولي سوريه و جلگه دجله و فرات [عراق] شاهراه اصلي است و هر قدرتي اين سرزمين‏ها را در دست داشته باشد، بر هند فرمان مي‏راند."
همچنين سرهنگ "چارلز هنري چرچيل" عضو "هيأت اكتشافي بريتانيا در سوريه" در نوشته‏اي اين چنين ابراز عقيده كرده است:
"زماني كه فلسطين جزو سرزمين عثماني نباشد، بايد يا انگليسي شود يا بخشي از يك دولت جديد مستقل... تا هدف بزرگي را كه براي آن به وجود آمده تحقق بخشد... فلسطين بايد مقر يك جامعه بزرگ، صلح‏جو و سعادتمند شود كه تحت حكمراني يا نفوذ بريتانيا قرار داشته باشد و چنين خواهد شد."
سرهنگ "جُرج گولر" فرماندار انگليسي جنوب استراليا (1841-1838) نيز مي‏نويسد: "مشيت الهي، سوريه و مصر را در حد فاصل انگليس و مهم‌ترين مناطق تحت استعمار و تجارت خارجي اين كشور يعني هند، چين، مجمع‏الجزاير هند و استراليا قرار داده است."
همان‏گونه كه مي‏بينيد، "مسألة فلسطين" در سياست مستعمراتي بريتانيا، به عنوان كليد اصلي سلطه اين كشور بر منطقه خاورميانه شناخته مي‏شود.
اما در پاسخ به سؤال دوم بايد به اختلافات و رقابت‏هاي سنتي و ريشه‏دار انگلستان با فرانسه نگاهي افكند. انگليس، بزرگ‌ترين كانون "مذهب پروتستان" و حامي پيروان اين مذهب در غرب بود و فرانسه از چند قرن پيش به عنوان مركز ثقل قدرت سياسي "مذهب كاتوليك" به شمار مي‏رفت. فلسطين براي كاتوليك‏ها به دليل وجود به اصطلاح مدفن حضرت عيسي بن مريم (علي نبينا و آله و عليه‏السلام) ابهت خاصي دارد. طبيعي است كه پروتستان‏ها نيز مسيحي هستند اما در اين مذهب، اماكن مقدس از درجه اهميت كم‌تري برخوردارند و اصولاً نفوذ سنتي "كليساي كاتوليك" در "شرق" بسيار بيش‌تر بود و پروتستان‏ها در اين مناطق محبوبيت و نفوذ زيادي نداشتند. هرچند "مذهب" در اروپاي قرن نوزدهم (خصوصاً به دنبال انقلاب فرانسه) بسيار تخريب شده بود؛ اما علي‏رغم ادعاهاي فراوان ضدمذهبي در اين سده، هنوز "مذهب" به عنوان يكي از محورهاي تشكيل اتحادهاي منطقه‏اي و موازنه‏هاي پايدار سياسي محسوب مي‏شد (و تا به امروز نيز همين طور است).
با اين وصف، عملكرد ناپلئون در فراخوان يهوديان براي استقرار در فلسطين را چگونه مي‏توان توجيه كرد؟
ناپلئون اساساً اعتقادات مذهبي ريشه‏داري نداشت و اين عمل او بيشتر يك تدبير سياسي براي اعمال فشار بر انگلستان و جلب هواداري يهوديان محسوب مي‏شود، چرا كه ناپلئون از پيوندها و روابط عميق يهوديان با انگلستان مطلع بود و در حقيقت سعي داشت با پيش‏دستي در طرح ايده برقراري دولت يهود، در صورت امكان، نظر نخبگان مالي و سياسي يهودي را كه حدود نيم قرن بود سوداي استقرار در فلسطين را در سر داشتند و براي تحقق اين هدف، چشم اميدشان به ساختار سياسي بريتانيا بود، به سوي خود جلب كرده و حمايت آنان از انگلستان را تضعيف نمايد. اين نقشه، بسيار خام و ساده‏لوحانه بود و از عدم شناخت ناپلئون از عمق و استحكام روابط اقتصادي و سياسي يهوديان با حاكميت بريتانيا ناشي مي‏شد. انگليسي‏ها با زيركي خاص خود مي‏دانستند كه در صورت تشكيل حكومت مسيحي در فلسطين، قطعاً اين منطقه مورد توجه كاتوليك‏هاي شرق و غرب قرار خواهد گرفت و حفظ توازن جمعيت در آن يا غيرممكن و يا بسيار دشوار خواهد بود و به همين دليل، دير يا زود، امكان داشت تسلط بر فلسطين يا حتي اتحاد با حكومت مسيحي آن، دچار اختلال شده و گوي و ميدان به دست "فرانسه كاتوليك" بيفتد، بنابراين بايد به فكر گزينه‏اي ديگر جهت حفظ "فلسطين" به عنوان "ركاب طلايي" براي تسلط بر خاورميانه بود.

*زرسالاران يهود

اين كه چرا "دولت يهودي" براي استقرار در فلسطين انتخاب شد، دلايل متعددي را در بر مي‏گيرد؛ اما مهم‌ترين آن‌ها، قطعاً اتحاد استراتژيك نخبگان يهودي با انگلستان است، هرچند بهتر است به جاي عبارت "اتحاد استراتژيك"، از واژة "تسلّط" استفاده شود.
بررسي ريشه‏هاي تاريخي روابط و پيوندهاي نخبگان اقتصادي يهود با كانون‏هاي قدرت، چه در شرق و چه در غرب، در مجال اندك ما نمي‏گنجد. در اين كتاب تنها به بخشي از اين پيوندها اشاره مي‏شود كه در نهايت به سلطة صهيونيزم بر سرزمين مقدس فلسطين منجر شد و در اين ميان آن چه براي موضوع مورد بحث ما اهميت دارد روابط خاندان يهودي "روچيلد" با "استعمار بريتانيا" است. نام "روچيلد" براي عامة مردم آسيايي و حتي توده‏هاي آمريكايي و اروپايي، در قرن بيستم، زياد آشنا نيست (به استثناي اعراب كه به دليل صدور "اعلاميه بالفور"، با اين نام، ارتباطي تاريخي پيدا كرده‏اند)؛ اما اين خاندان در نيمة دوم قرن نوزدهم و نيمة اول قرن بيستم در ميان سياسيون و اقتصاديون اروپايي و آمريكايي (اعم از مسيحي و يهودي) جايگاه فوق‏العاده و ويژه‌اي داشت. نظر به نقش مهم و محوري خاندان "روچيلد" در اشغال سرزمين فلسطين و تشكيل دولت مجعول يهودي در اين منطقه، ضروري است شناختي - هرچند مختصر - از آنان پيدا كنيم.

*روچيلد ها

ريشة خانواده "روچيلد" را تا قرن 16 ميلادي پيدا نمي‏كنيم. در اين قرن، يكي از خيابان‏هاي شهر "فرانكفورت" (واقع در آلمان امروزي) به دليل سكونت يهوديان در آن، به "خيابان يهوديان" شهرت داشت. هر خانوادة يهودي، به رسم آن زمان، علامتي مخصوص به خود داشت كه آن را بر سردر خانه‏اش مي‏آويخت. بر سردر يكي از خانه‏هاي اين خيابان، علامت يك سپر سرخ رنگ نصب شده بود؛ به همين دليل، اعضاي آن خانواده يهودي را به نام "روچيلد" مي‏شناختند كه به معني "سپر سرخ" است. "فرانكفورت" از قرن يازدهم، يكي از كانون‏هاي استقرار تجار و صرّافان يهودي به شمار مي‏رفت. در نيمة دوم قرن هجدهم، اين شهر، يكي از بنادر مهم و پر رونق اروپا بود. در آن زمان يهوديان، يك دهم جمعيت فرانكفورت را تشكيل مي‏دادند؛ اما نقش اصلي را در تجارت اين شهر بر عهده داشتند و بدون آنان، اين بندر رونقي نداشت.
رئيس خانوادة "روچيلد" در آن سال‏ها، "ماير آمشل روچيلد" نام داشت. تا زمان اين شخص، خانوادة "روچيلد" تُجّاري غيرمعروف بودند. "ماير" موفق شد با حكّام محلي آلمان ارتباط برقرار كند و مقام كارگزار مالي يكي از آنان را به دست آورد. "انقلاب فرانسه" و "جنگ‏هاي ناپلئون"، وضعيت "روچيلدها" را ارتقاي عجيبي داد. با اشغال "هلند" به وسيلة فرانسه، بازار بورس آن، كه "قلب مالي قاره اروپا" محسوب مي‏شد، متلاشي شد و به دنبال آن، بازار بورس فرانكفورت، كانون اصلي اقتصاد اروپا شد و طبيعي است كه صرّافان و بانكداران اين شهر، سودهاي هنگفتي به جيب زدند؛ به گونه‏اي كه در سال 1800 ميلادي، "ماير آمشل روچيلد" از نظر ثروت، دهمين يهودي شهر فرانكفورت شناخته مي‏شد و يكي از صرافان سرشناس اروپا بود كه با بسياري از حكمرانان و اشراف منطقه داد و ستد مالي داشت. با به قدرت رسيدن "ناپلئون"، كارفرماي آلماني "ماير" كه وقوع جنگ را دريافته بود، انگلستان را به عنوان مكاني امن براي انتقال سرمايه‏هاي خود شناخته و به اين ترتيب، "ماير" به عنوان كارگزار مالي او، در سال 1810 ميلادي سرمايه‏هاي وي را به انگلستان انتقال داد و پسر سوّمش "ناتان" را به عنوان كارگزار اين اموال به انگلستان فرستاد. چند سال بعد، پسران ديگر "ماير" هم به عنوان صراف و تاجر يا كارگزار مالي حكومت‏هاي ديگر اروپايي، عازم مراكز دولت‏هاي بزرگ اروپايي شدند. "ناتان ماير روچيلد" در جريان جنگ‏هاي اروپايي ناپلئون، با انجام "عمليات مالي" و حتي "عمليات اطلاعاتي" به نفع انگلستان، ثروتي افسانه‏اي به دست آورد.
"ناتان" دست در دست برادران ديگرش در "پاريس"، "وين"، "ناپل" و پدرش در "فرانكفورت" طي جنگ‏هاي خونين ناپلئون، با خدمات‏رساني به تمامي طرف‏هاي جنگ و البته سرويس‏دهي اختصاصي به سيستم اقتصادي انگلستان، "روچيلدها" را به معروف‏ترين بانكداران اروپا تبديل كرد. دربارة ثروتي كه "روچيلدها" در دوران جنگ‏هاي ناپلئوني اندوختند، اطلاع دقيقي در دست نيست. "ناتان روچيلد" بعدها گفت، ثروتش از زمان ورود به انگليس تا پايان جنگ‏هاي ناپلئوني، 2500 برابر شده است. كسي نمي‏داند ثروت اوليه او چقدر بوده است. نقش "روچيلدها" در اروپاي بعد از جنگ‏هاي ناپلئوني، عظيم و حيرت‏انگيز است. در سال 1815 ميلادي (سال سقوط ناپلئون)، "ناتان ماير روچيلد"، بانكدار كل دولت بريتانيا بود، برادر كوچكش "جيمز روچيلد" مشاور مالي و بانكدار مورد اعتماد لويي هجدهم، پادشاه فرانسه و برادر بزرگ‌ترش "سالومون روچيلد" بانكدار كل خاندان سلطنتي اتريش. از اين زمان، بيشتر معاملات مالي انگلستان با سراسر قاره اروپا، از طريق دفاتر "بنياد روچيلد" انجام مي‏شد. از همين دوران است كه به تدريج در محافل سياسي و مطبوعاتي اروپا، "روچيلدها" به "پادشاه يهود" شهرت يافتند.
اين عنوان گزافه نبود؛ در سدة نوزدهم، بريتانيا قدرت برتر جهان به شمار مي‏رفت و به تبع آن سرمايه‏داران يهودي مستقر در انگليس، و در رأس آنان "روچيلدها"، رهبران طبيعي يهوديان جهان شمرده مي‏شدند. به دليل اين جايگاه در ساختار سياسي يهوديان است كه "برادران روچيلد"، به قدرت بي‏رقيب مالي دنياي غرب بدل شدند و با اعطاي وام‏هاي كلان، در مقام "بانكدار اصلي دولت‏هاي اروپايي" جاي گرفتند. طي 4 سال پس از سقوط ناپلئون، "روچيلدها"، نوك قلة ثروت در اروپا بودند.
به نوشتة مورخان "دانشگاه عِبري اورشليم"، براي يك مدت طولاني، تقريباً هيچ وام مهم دولتي در اروپا نبود كه "روچيلدها" در آن مشاركت نداشته باشند. تنها "ناتان روچيلد" (رئيس "بنياد روچيلد لندن" و رأس خاندان روچيلد) طي سال‏هاي پس از سقوط ناپلئون تا زمان مرگ خود به سال 1836، چند نوبت به دولت‌هاي پروس، ناپل، روسيه، پرتغال، اتريش، فرانسه، برزيل و حتي "پاپ"، وام‏هاي كلان و مهمي پرداخت كرد.
يك سال پس از مرگ ناتان، "ملكه ويكتوريا" زمام امور بريتانيا را در دست گرفت. او حدود 64 سال بر انگلستان حكومت كرد. مورخان، ثروت "روچيلدها" را در آغاز سلطنت "ملكه ويكتوريا"، 200 ميليون پوند استرلينگ تخمين مي‏زنند. اين ثروت در دوران رياست "ليونل روچيلد" جانشين "ناتان" افزايش چشمگيري يافت. در دوران 43 سالة رياست "ليونل" بر خاندان روچيلد، تنها "بنياد روچيلد لندن" 18 فقره وام به دولت بريتانيا و ساير دولت‏ها پرداخت كرد. جمع مبلغ وام‏هاي فوق، يك ميليارد و ششصد ميليون پوند استرلينگ، تخمين زده مي‏شود. اين رقم معادل با چهل ميليارد پوند امروز است.
اهميت روچيلدها در تأمين نيازهاي مالي بريتانيا چنان عظيم بود كه زماني "پالمرستون" (سياستمدار انگليسي كه در ادوار مختلف وزارت جنگ، وزارت امور خارجه و رياست دولت ]نخست‌وزيري[ را برعهده داشت) به ملكه ويكتوريا به خاطر "سعادت برخورداري از حمايت روچيلدها" تبريك گفت.
پس از مرگ "ليونل"، پسر ارشدش "ناتانيل روچيلد"، رياست "بنياد روچيلد لندن" را در دست گرفت كه مانند گذشته، به علت برتري اقتصادي نسبت به ساير "روچيلدها"ي اروپا، جايگاه "رياست كل خاندان روچيلد" را هم به دست آورد.
"ناتانيل" از سوي دربار بريتانيا، مقام "باروني" دريافت كرد و به "لرد روچيلد اول" شهرت يافت. او برجسته‏ترين و متنفذترين شخصيت تاريخ روچيلد است. "ناتانيل" اولين يهودي راه‌يافته به مجلس لردهاي بريتانيا محسوب مي‏شود و در همين زمان است كه به عنوان "پادشاه يهود" شهرت پيدا مي‏كند.
با توجه به آن چه دربارة سابقة خاندان "روچيلد" ارائه شد، آيا مي‏توان مرزي ميان "انگلستان" با "خاندان روچيلد" قايل شد و آيا اروپاي قرن نوزدهم و سال‏هاي آغازين قرن بيستم، چيزي جز حاصل تكاپوي "سرمايه‏داران يهودي" و در رأس آنان "خاندان روچيلد" بود؟ مورخان نوشته‏اند، افتخار شخصيت‏هاي درجه اول بريتانيا اين بود كه "ناتانيل روچيلد" را در انظار عمومي، "ناتي" خطاب كنند. اكثر كساني كه اين افتخار را داشتند و علاوه بر آن غالباً در اقامتگاه خصوصي "ناتانيل"، ميهمان او بودند، به وزارت و رياست دولت دست يافتند كه 2 تن از نامدارترين آنان، لرد "راندولف چرچيل" و "آرتور جيمز بالفور" بودند.
"وينستون چرچيل" پسر همين لرد "راندولف" است. او همان كسي است كه در زمان نخست‏وزيري‏اش تمام تلاش خود را در جهت زمينه‏سازي تشكيل "دولت يهود" پس از پايان جنگ اول جهاني به كار برد و حالا ديگر جاي تعجب نخواهد داشت كه بدانيم همين آقاي "آرتور جيمز بالفور" است كه طي نامه‏اي به "بارون ادموند روچيلد" كه رئيس شعبة فرانسوي روچيلدها بود، مژدة موافقت "انگلستان" با تشكيل "موطن يهود" در فلسطين را مي‌دهد. اين نامه مبدأ تاريخ فاجعه‏بار اشغال فلسطين محسوب شده و به نام "اعلامية بالفور" شهرت پيدا كرد. با اين اوصاف، ديگر درك اين مسأله نخواهد بود كه چرا انگلستان در سال 1840 پس از اشغال "عكا"، در تدارك تأسيس يك "جمهوري يهودي" در فلسطين برآمد تا همواره متحدي استراتژيك و حافظ منافعي حقيقي براي انگلستان باشد. البته عوامل ديگري نيز در اين ماجرا نقش دارند كه در اولويت‏هاي بعد قرار مي‏گيرند و به آن‌هانيز خواهيم پرداخت.

*جنگ جهاني بر سر "سرزمين مقدس"

بين اشغال قلعة "عكا" تا اعلام تشكيل دولت يهودي اسرائيل در فلسطين، 108 سال فاصله است. طي اين سال‏ها تعداد حوادث سرنوشت‏ساز حول محور فلسطين و خاور ميانه، همچنين سرعت وقوع آن‏ها به قدري زياد است كه پرداختن به تك تك آن حوادث، مجال و فضاي فراواني مي‏طلبد و ما تنها مهم‌ترين وقايع را مورد بررسي اجمالي قرار مي‏دهيم. شايد هيچ واقعه‏اي در 60 سال باقي‏مانده قرن نوزدهم به اندازه "جنگ‏هاي كريمه" سرنوشت‏ساز نبود. اين جنگ‏ها (كه بايد آن را يك جنگ جهاني دانست) قدرت‏هاي اروپايي و آسيايي را به لبة پرتگاهي برد كه راه نجات از آن، تنها جهاني ديگر بود. "جنگ كريمه" اگرچه نبردي اروپايي محسوب مي‏شود؛ اما "فلسطين" (حداقل به صورت ظاهري) در كانون انگيزه‏هاي آغاز اين جنگ قرار دارد. مناقشه از آن‏جا آغاز شد كه در سال 1850، فرانسه به عنوان يكي از قدرت‏هاي برتر اروپا و داعيه‏دار حمايت از مذهب كاتوليك، از دولت عثماني رسماً خواستار نظارت كليساي كاتوليك بر كليساهاي سرزمين مقدس (فلسطين) و همچنين قيموميت فرانسه بر مسيحيان كاتوليك ساكن اين منطقه شد. پس از 2 سال فشار ديپلماتيك و تهديد به حملة دريايي، دولت عثماني درخواست فرانسه را پذيرفت. روسيه از اين تصميم عثماني به خشم آمد و به عنوان نظامي كه خود را داعيه‏دار مسيحيان "ارتُدوكس" مي‏دانست، در سال 1853 از دولت عثماني خواستار قيموميت دولت روسيه و "كليساي اروتدوكس" بر اتباع ارتدوكس عثماني شد كه در اين زمان، شمار ايشان در سرزمين‏هاي عثماني بين 11 تا 12 ميليون نفر بود. سلطان عثماني در وضعيت سياسي و نظامي مناسبي براي رد تقاضاي توأم با تهديد روسيه نبود؛ ولي ورود ناوگان دريايي انگليس و فرانسه به آب‌هاي مجاور عثماني و اعلام حمايت آنان از قسطنطنيه، باعث جسارت يافتن سلطان شد و شايد به اميد انتقام شكست‏هاي پيشين از روسيه و كسب اعتباري در ميان مردمش، در همان سال 1853 به نيروهاي روسيه كه خود را براي نبرد آماده كرده بودند، اعلان جنگ داد. به دنبال عثماني، فرانسه و انگليس هم به روسيه اعلان جنگ كردند و دو سال بعد، قوي‏ترين دولت محلي ايتاليا نيز به "جبهة متحدان ضدروسيه" پيوست. سرانجام پس از سه سال جنگ فرسايشي، با نابودي نيروي دريايي روسيه (كه از آرزوهاي بزرگ بريتانيا محسوب مي‏شد) به دست ناوگان متحدان عثماني، اين كشور دست از دعاوي خود كشيد و در ماه مارس 1856، قدرت‏هاي اروپايي در پاريس پيمان صلحي را به امضا رساندند كه يكپارچگي امپراتوري عثماني را تضمين مي‏كرد. در قدرت و صحت اين تضمين، همين بس كه تنها 62 سال بعد، امپراتوري عظيم عثماني نابود شد!! البته جنگي كه سرنوشت طرف پيروزش چنين باشد، براي طرف شكست خورده نيز عاقبت بهتري را رقم نخواهد زد. امپراتوري تزاري روسيه، 60 سال بعد گرفتار انقلابي شد كه قتل عام تمامي خاندان تزار را باعث شدو تاريخ روسيه را به تحولات اساسي دچار كرد.

چگونگی اشغال فلسطین

شصت و دو سال مقاومت (1)
زمينه هاي اشغال ارض كنعان

خبرگزاری فارس: به مناسبت روز قدس سلسله يادداشت هايي را به منظور بررسي تاريخ اشغال سرزمين فلسطين و سير مبارزات مردم مظلوم اين ديار تقديمتان خواهيم كرد.

به گزارش گروه«حماسه و مقاومت» خبرگزاري فارس، براي ورود به مبحث روند اشغال سرزميني كه امروز در ميان مسلمانان و اعراب با نام "فلسطين" خوانده مي‏شود و توسط اشغالگران بيگانه و صهيونيست، نام "اسرائيل" بر آن گذاشته شده است، بايد به سه عامل اصلي اين منازعه، نگاهي - هر چند كوتاه - افكند؛ عواملي كه باعث تبديل اين سرزمين به محل يكي از طولاني‏ترين منازعات شناخته شدة بشري گرديده است؛ تاريخ، مذهب و جغرافياي فلسطين.
آنچه امروز به نام "فلسطين" مي‏شناسيم، سرزميني است بين يك مثلث به مساحت 27هزار كيلومتر مربع كه تنها بخشي از "فلسطين تاريخي" را شامل مي‏شود.
بايد توجه داشت كه "فلسطين" تا ابتداي قرن بيستم ميلادي و پايان جنگ اول جهاني، يك محدودة جغرافيايي مشخص با مرزهاي شناخته شده و ثابت نبود، بلكه تنها يك نام تاريخي براي منطقه‏اي در غرب آسيا محسوب مي شد.اين منطقه بين درياي مديترانه و رودخانه اردن از يك طرف و بين رودخانه "ليطاني" و "درياي سرخ" از طرف ديگر محصور بود و به دليل اقامت اقوامي با نام تاريخي "پالست" يا "فالسط" در اين محدوده كه حداقل به 13 قرن پيش از ميلاد باز مي‏گردد، "پالستين" يا "فلسطين" نام گرفت.
پيش از "پالست"ها يا "فالسط"ها، اين سرزمين تا چند قرن به نام قوم ديگري كه در آن استقرار و اكثريت يافته بود، "ارض كنعان" يا "سرزمين كنعان" ناميده مي‏شد.
اطلاعات دقيقي از "فالسط" ها در منابع تاريخي به ثبت نرسيده است اما مسلّم اين است كه قوم "فالسط" توانست حضور خود را بر اين سرزمين تثبيت كند و در طول تاريخ پرحادثة اين ديار، راه خود را تا قرون معاصر باز نموده و نامش را بر اين قطعه از آسياي غربي جاودانه كند.

*صليب و هلال

هدف ما در اين مجال اندك، بازبيني پيشينه باستاني فلسطين و فلسطينيان نيست، چرا كه ريشه‏هاي مسائلي كه طي يك سده اخير در فلسطين واقع شده است و انگيزه‏هاي عوامل بحران جاري در آن سرزمين، از نظر تاريخي، بسيار متأخر بوده و مشخصاً از روزهايي خونين و طولاني آغاز مي‏شود كه در تاريخ تمدن جهان از آن با عنوان "سال‏هاي جنگ‏هاي صليبي" ياد مي‏كنند؛ جنگ‏هايي كه دو قرن تداوم يافت و زمينه‏ساز تغييرات جدي در دو تمدن غالب بر جهان، يعني "تمدن اسلامي" و "تمدن مسيحي" را فراهم ساخت و به جرأت مي‏توان گفت، آن چه امروز به طور مرسوم با عنوان منازعه "اعراب و اسرائيل" عنوان مي‏شود، چيزي جز تداوم "جنگ‏هاي صليبي" نيست و فلسطين بار ديگر به صحنة نبرد سرنوشت‏ساز دو تمدن غالب جهان تبديل شده است و اين بار نيز نتيجة نبرد، هر چه باشد، تأثيرات عميق و بنياديني در آيندة جهان خواهد داشت.

*شهر سلام

شهر "بيت‏المقدس"( به فتح "م" و سكون "ق") كه در ميان مسيحيان و يهوديان به "اورشليم" يا "جروزالم" اشتهار دارد، قلب "فلسطين" محسوب مي‏شود. اين شهر در ميان هر سه دين ابراهيمي "يهود، مسيحيت و اسلام"، صاحب تقدس و احترام است.
مسيحيان، اين شهر را زادگاه، قتل‏گاه و مدفن [موهوم] حضرت عيسي بن مريم (علي نبينا و آله و عليه‌السلام) مي‏دانند و مسلمانان هم براي محلي تحت عنوان "مسجد الاقصي" كه در مركز "بيت المقدس" واقع است، به عنوان نخستين قبله‏گاه مسلمانان (تا پيش از تعيين مسجدالحرام به عنوان قبله مسلمين) و همچنين محل آغاز سفر آسماني پيامبر اسلام (صلوات الله عليه) موسوم به "معراج"، حرمت فراواني قائل هستند. بنابر نص صريح قرآن مجيد، "مسجد الاقصي" و اطراف آن توسط خداوند بركت داده شده و بنابر ساير روايات اسلامي، اين مسجد، دومين عبادتگاه مهم يكتاپرستان جهان است كه سنگ بناي اصلي آن، همانند "مسجدالحرام"، به دستور خداوند متعال و توسط پيامبران الهي (عليهم‌السلام) گذاشته شده است.
يهوديان، سرزمين فلسطين را محل تشكيل اولين حكومت پادشاهي يهودي در سال 1029 پيش از ميلاد مي‏دانند. بنا بر روايات يهوديان، اين حكومت توسط "شائول" تأسيس شد و توسط حضرت داوود (علي نبينا و آله و عليه‌السلام) بر سرتاسر فلسطين گسترش پيدا كرد و با قدرت حضرت سليمان (علي نبينا و عليه‌السلام) تثبيت شد و با گسترش در ميانه بين‏النهرين و مصر، تا سطح قدرتي منطقه‏اي و مقتدر، ارتقا پيدا كرد. اين حكومت پس از مرگ "سليمان"، دچار اختلاف و تجزيه شد و به دو حاكميت مستقل تبديل گرديد كه هر دو طي حدود سه قرن نابود ‏شدند.
مطابق دعاوي يهود "اورشليم" پايتخت "حكومت متحد يهودي" و مدفن پادشاهان آن، يعني "داوود" و "سليمان" است. دانستن اين نكته ضروري است كه تنها سند موجود براي آن چه يهوديان پيرامون "فلسطين"، "اورشليم" و "تشكيل حكومت يهود" ادعا مي‏كنند، كتاب "تورات" يا همان "عهد عتيق" است.
با عنايت به آن چه ذكر شد، "بيت‏المقدس" همواره كانون توجه اديان ابراهيمي جهان بوده و طبيعي است كه با قدرت‏يابي هر كدام از اين اديان در عرصه‏هاي جهاني، براي تسلط بر اين سرزمين به عنوان منطقه‏اي مهم و سرنوشت‏ساز، تلاش‏هاي مؤثري صورت گيرد.

*زير پرچم مسلمانان

فلسطين طي سال‏هاي 633 تا 638 ميلادي به طور كامل توسط سپاه مسلمانان به فرماندهي يكي از صحابه ي پيامبر اسلام (صلوات الله عليه)به نام "اسامه بن زيد" از سلطة امپراتوري روم شرقي خارج شد و از آن پس تا 465 سال به عنوان بخشي از "ولايات شام"، تحت حاكميت بلامنازع مسلمانان قرار گرفت.

*تهديد تماميت اروپا

به فاصلة كوتاهي پس از فتح فلسطين، لشكريان خلفاي مسلمان، سراسر شمال آفريقا را به تصرف درآورده و به تنگه‏اي دريايي در سرزمين "بربرها" (مراكش فعلي) رسيدند كه پس از عبور سردار مسلمان، "طارق بن زياد" از آن ، به تنگه "جبل‌الطارق" شهرت يافت. مسلمانان با پشت سرگذاشتن اين تنگه، قدم به "اروپا" گذاشتند و با تصرف بخش اعظم "شبه جزيره ايبِري" (شامل "اسپانيا" و "پرتغال" كنوني) پشت دروازه‏هاي جنوبي فرانسه متوقف شدند. به اين ترتيب تمامي سواحل جنوبي درياي مديترانه تحت حاكميت مسلمانان قرار گرفت و راه را براي تهديد شبه‌جزيرة "ايتاليا" - قلب تجاري و مذهبي اروپا - باز كرد.
طي قرن نهم ميلادي، سپاهياني از مسلمانان توانستند در مناطق جنوبي "ايتاليا" نفوذ كرده و حتي چندين بار دروازه‏هاي شهر "رُم" را لمس كنند، اما توسط اميرنشين‏هاي اروپايي و با زحمت فراوان به عقب رانده شدند. اگر در آن روزگار، نظام سياسي اسلام دچار تقسيم‏بندي‏ها و منازعات داخلي نبود و مي‏توانست توان بيشتري را در درياي مديترانه متمركز كند، بدون شك با تصرف شهري چون "رم"، جغرافياي سياسي - مذهبي جهان، بسيار با امروز، متفاوت ‏بود.
به‌هرحال، نتيجة اين حملات به جنوب "ايتاليا"، تصرف جزاير استراتژيكي چون "سيسيل" و "پالرمو" توسط مسلمانان بود و به اين ترتيب به جز محدوده‏اي ناچيز از سواحل مديترانه (عمدتاً در مجاورت يونان و ايتاليا) ساير آب‏هاي اين دريا، در سيطرة كامل ناوگان تجاري و نظامي مسلمانان قرار گرفت.اين وضع تا مقطع "سال‏هاي جنگ‏هاي صليبي" ادامه داشت و دامنة بازرگاني مسلمانان از يك سوي دريا (يعني از شام و مصر) به سوي ديگر (يعني تونس، سيسيل، مراكش و اسپانيا) مي‏رسيد.

*كليساوبحران قدرت و طلا

با ورود به قرن دهم ميلادي، اروپا (كانون تمدن مسيحي) سياه‏ترين و فلاكت‏بارترين روزگار خود را به لحاظ سياسي، نظامي و اقتصادي آغاز مي‏كرد؛ آن هم در حالي كه ممالك اسلامي، طلايي‏ترين سال‏هاي تمدن اسلامي را پشت سر مي‏گذاشتند.
آيين مسيحيت از يك سو به دليل ناتواني كليسا در سامان بخشيدن به ممالك اروپايي و از سوي ديگر به خاطر پايان هزارة اول ميلادي و عدم تحقق وعده‏هاي رهبران مذهبي مبني بر ظهور حضرت مسيح (علي نبينا و عليه‌السلام) با بحراني فرساينده و خطرناك روبه‌رو بود. قدرت‏هاي ريز و درشت اروپايي نيز با توجه به اين "چالش سياسي و فرهنگي دستگاه كليسا در افكار عمومي"، سعي داشتند خود را از سلطه "پاپ" رها كرده و عوايد اقتصادي مستملكات خويش را به جاي سرازير كردن به سوي روحانيت كاتوليك، در خزائن خود انباشته كنند. در چنين مقطعي، كانون‏هاي ثروت و قدرت مسيحي با تقويت بنيه نظامي و از همه مهم‏تر با استفاده از مناقشات داخلي مسلمانان، توانستند در سال 1091 ميلادي جزيرة "سيسيل" را پس از حدود 600 سال، از كنترل حكومت‏هاي اسلامي خارج كنند. لشكريان مسيحي همچنين موفق شدنداز سال 1085 ميلادي به بعد ،حوزة حكومت مسلمين را در "شبهه جزيره ي ايبري" كاهش دهند. به اين ترتيب آب‌هاي "مديترانه شرقي" به روي بازرگانان مسيحي باز شد و شهرهاي ايتاليايي "پيزا"، "جنوا"، "ونيز" و "آمالفي" (اصلي‏ترين كانون‏هاي سرمايه‏داري در اروپاي آن زمان) در صدد برآمدند دامنة قدرت تجاري خود را گسترش دهند و با پايان دادن به برتري مسلمانان در "مديترانة غربي"، بازارهاي آسياي غربي را (شامل خاورميانه امروزي و بخش‏هايي از آسياي ميانه) به روي كالاهاي اروپاي غربي بگشايند. همچنين با تحقق اين امر، گلوگاه‏هاي تجاري پرسودي در مسير باستاني و استرات‍‍ژيك "جاده ابريشم" تحت اختيار آنان قرار مي گرفت. هيچ‏كس به وثوق و درستي نمي‏داند كه اين سرمايه‏داران ايتاليايي تا چه حد به شخص پاپ تقرّب داشتند اما به طور قطع اينان به دنبال بهانه‏هايي براي انگيزش احساسات عمومي بودند تا سپاهيان مورد نياز خود را جهت تهاجم به مرزهاي مسلمانان فراهم كنند و چه انگيزه‏اي براي عوام‏الناس مسيحي بهتر از آزادسازي زادگاه و مدفن حضرت عيسي مسيح (علي نبيناو عليه‏السلام)، در فلسطين بود؟ سرزميني كه سواحلي طولاني در "مديترانة غربي" داشته و ارزان‏ترين راه تجاري زميني براي رساندن كالاهاي اروپايي به آسيا محسوب مي‏شود.
گرچه نخستين كسي كه لواي جنگ را برافراشت راهبي بنام پطرس از اهالي "گل"(فرانسه امروز) بود اما سرانجام اين شخص "پاپ" بود كه دست به كار شد؛ زيرا برپايي چنين جنگي مي‏توانست "چالش سياسي و فرهنگي دستگاه كليسا در افكار عمومي" را مغفول كرده و باعث "اتحاد اروپاي مسيحي" براي مقابله با "كفار" و آزادي "سرزمين مقدس" شود. همچنين اروپاي درگير منازعات خانمان‌سوز داخلي، به واسطة اين تدبير، مي‏توانست با انتقال جنگ به خارج از اروپا، صلحي شيرين را تجربه كند. و در نهايت بديهي بود كه در صورت تحقق چنين مفروضاتي آن هم فرماندهي روحانيت كاتوليك، قدرت رنگ‌باختة كليسا، نسبتاً احيا شود و بخش زيادي از سود سرشار حاصل از اين "كشورگشايي مقدس" نيز خزائن كليسا را انباشته‏تر كند.

*حكومت صليبي اورشليم

با سخنراني پاپ "اوربانوس"، فراخوان عمومي از مسيحيان براي آزادي "سرزمين مقدس" آغاز شد و در سال 1097 اولين "ارتش صليبي" به سوي فلسطين حركت كرد.هيچ كدام از پادشاهان اروپايي در فرماندهي و هدايت اولين لشكر كشي شركت نداشتند زيرا از عواقب اين ماجرا بسيار بيمناك بودند و فقط نجبا و اصيل زادگان بر صليبي ‌ها فرمانروايي مي‌‌كردند.
علي رغم تجهيز و اعزام پر هياهوي "ارتش صليبي" ممالك اسلامي به قدري در منازعات داخلي خود غرق بودند كه هيچ واكنشي در برابر اين تهديد مسلم از خود نشان ندادند.
"صليبيون" در سفري سه ساله، با گذر از آسياي صغير و سوريه، به فلسطين پاي گذاشت و پس از تصرف شهرهاي "الرمله" و "يافا"، به "بيت‏المقدس" (اورشليم) رسيد.
"بيت‏المقدس" يك ماه در برابر محاصرة "صليبيون" مقاومت كرد؛ اما سرانجام تسليم شد و مسيحيان بلافاصله كشتاري عظيم را در تاريخ به نام خود ثبت رساندند و در حالي وارد صحن "بيت المقدس" شدند كه گام هاي خود و سم هسبانشان در زير لجه اي از خون قرار داشت.سرداران صليبي در همان روز ، تأسيس "حكومت لاتيني اورشليم" رادر مناطق تحت اشغال خود به پايتختي "بيت المقدس" اعلام كردند.اين كشور جديدالتأسيس، شامل قسمت اعظم خاك "ولايات شام" مي شد و تنها شهرهاي "حلب"، "دمشق" و "حمص" در كنترل مسلمانان باقي مانده بود.
"حكومت لاتيني اورشليم"، بنادر مهم و استراتژيك "يافا"، "صور"، "عكا"، "بيروت" و "عسقلان" را به اميرنشين‏هاي "پيزا"، "ونيز" و "جنوا" واگذار كرد و به اين ترتيب كانون‏هاي سرمايه‏داري ايتاليا نتيجة مطلوب خود را از جنگ صليبي گرفتند و براثر اين پيروزي جان تازه‏اي نيز در "دستگاه پاپي" دميده شد. اين وضعيت، 88 سال به طول انجاميد.

*بازگشت "بيت المقدس"

در سال 1188، سپاه مسلمانان به فرماندهي "صلاح‏الدين ايوبي" در نبردي كه به "جنگ حطين " اشتهار دارد، خطوط دفاعي "اشغالگران صليبي" را درهم كوبيد و طي چند ماه، تمامي خاك فلسطين و سوريه (ولايات شام) را آزاد كرد. در اين بين "بيت‏المقدس" تنها پس از 12 روز محاصره، دروازة خود را به روي سپاهيان صلاح‏الدين گشود و به اين ترتيب فلسطين و پايتخت آسماني‏اش، براي حدود 8 قرن ديگر به آغوش اسلام بازگشت.
اروپا و لشكريان صليبي‏اش براي بازيابي موقعيت طلايي خود تلاش بسياري كردند و جنگ‏هاي صليبي را تا يكصد سال بعد ادامه دادند؛ اما با شكست‏هاي مفتضحانه‏اي،كه آزادي شهر "عكا" در سال 1291 ميلادي آخرين آن ها به شمار مي آيد، موقتاً راضي به رها كردن "جبهه‏هاي صليبي" شدند.
دربارة نتايج ظاهري و حقيقي جنگ‏هاي صليبي مطلب فراوان است و البته اين كتاب، عرصة طرح آن‏ها نيست؛ اما دانستن اين نكته ضروري است كه تجربة 80 سال تسلط بر آب‏هاي "مديترانه شرقي"، به قدري شيرين و پرسود بود كه از دست رفتن آن، زخمي عميق بر پيكرة كانون‏هاي ثروت و قدرت اروپايي باقي گذاشت و سوداي تسلط مجدد بر اين منطقه، هيچ‏گاه از حيطة طرح و برنامه‏هاي آنان براي "تسلط بر گلوگاه‌هاي قدرت و ثروت جهان" خارج نشد. 
 
*و اينك "قسطنطنيه"

برخي مورخان معتقدند، قواي جهان اسلام بر اثر جنگ‏هاي صليبي تحليل رفته و در برابر سيل هجوم "مغول"، به مراتب آسان‏تر از آن چه ممكن بود، از پاي درآمد؛ اما به سختي مي‏توان اين فرضيه را پذيرفت، چرا كه كمتر از دو قرن پس از پايان آخرين جنگ صليبي ، پايتخت افسانه‏اي امپراتوري بيزانس(روم شرقي) به تصرف جنگجويان مسلمان درآمد و اسلامبول نام گرفت. اگر كمي منصفانه غائلة حمله مغول به سرزمين‏هاي اسلامي را بررسي كنيم، به اين نتيجه خواهيم رسيد كه تنها كشورهايي كه در جنگ‏هاي صليبي كم‌ترين نقش را داشتند و در برابر لشكريان درندة پاپ واكنشي نشان ندادند، در هجوم تمدن‌سوز مغول، همة هستي خود را باختند و حكومت‏هاي مسلماني كه دو قرن در خطوط مقدم نبرد با صليبيّون ايستادگي كردند، آن‏قدر توانمند باقي ماندند كه با فتح "قسطنطنيه" در سال 1452 ميلادي (و تمامي اراضي امپراتوري "بيزانس" طي چند سال بعد)، تاريخ جهان را به دو قسمت قبل و بعد از اين فتح تاريخي تقسيم كرده و تمام موجوديت حريف تاريخي خود را تهديد نمودند.
با "فتح قسطنطنيه" توسط "سلطان محمد دوم عثماني" و اضافه شدن قلمروي ثروتمند "روم شرقي" به سرزمين هاي اسلامي ، مسلمانان كه بر اثر منازعات داخلي و هجوم مغولان تا حد زيادي فرسوده شده بودند بازسازي تمدني خود را آغاز كردند.
ورود سپاه اسلام به "قسطنطنيه" - كه ستارة درخشان فرهنگ و تمدن غرب محسوب مي‏شد - پشت تمامي شاهان اروپايي را به لرزه درآورد، چرا كه امپراتوري بيزانس و شهر استراتژيك "قسطنطنيه"، علاوه بر اهميت فرهنگي و معنوي خود، سدي بود كه بيش از هزار سال اروپا را از سيلاب مهاجمان آسيايي حفظ كرد و اينك اين سد در هم شكسته بود و مدت زمان زيادي نگذشت كه پرچم‏هاي سپاهيان عثماني از حوالي شهر "وين" قابل رؤيت شد.
به اين ترتيب بار ديگر راه تجارت اروپا با شرق، صعب‏العبور و پر هزينه شد و تمامي بنادر استراتژيك درياي مديترانه - جز مواردي معدود - در سيطرة مسلمانان قرار گرفت و اين بار نه تنها از "مسير خشكي امپراتوري بيزانس " خبري نبود؛ بلكه بخش بزرگي از "راه‏هاي تجاري درياي سياه" هم تحت كنترل مسلمانان قرار داشت!
اين وضعيت براي اروپاي فقير و در هم شكسته از "جنگ‏هاي داخلي" و "جنگ با مسلمانان"، حكم يك فاجعه را داشت.

*در جستجوي شاهراه

با سقوط بيزانس و پيشروي برق‏آساي مسلمانان در قلب اروپا، سرزمين‏هاي مسيحي به دو قسمت تقسيم شدند؛ كشورهاي اروپاي شرقي، كه خط مقدم مواجهه با مسلمانان را تشكيل مي‏دادند و تمامي چند قرن آينده را به دست و پنجه نرم كردن با آنان گذراندند و كشورهاي اروپاي غربي، كه در پي راهي براي خروج از انحطاط و ورشكستگي خود بودند.
به صورت سنتي براي اقتصاد اروپا ، راهي جز تكيه بر بازرگاني و تجارت و تا حدودي كشاورزي متصور نبود. در آن روزگار،"شرق" تنها طرف تجاري اروپا، محسوب مي شد؛ اما همان‏گونه كه ذكر گرديد، مسير قديمي تجاري به دليل تسلط مسلمانان، پرهزينه و مخاطره‏آميز بود، البته "ايتاليا" و "فرانسه" با وجود مشكلات جنگ و راه زني، همچنان به ته مانده اين تجارت دسترسي داشتند، اما تجارت در اين مسير براي "پرتغال" و "اسپانياي مسيحي" كه در دورترين نقطة جنوب غربي اروپا قرار داشتند ، عملاً سودي نداشت. پس بايد مسيري جديد پيدا مي‏شد. البته "پرتغال" سرانجام توانست از طريق آفريقا معبري نه چندان پر صرفه براي خود به سوي شرق بگشايد؛ اما حكام"اسپانيا" چاره‏اي نداشتند جز اين كه راهي از غرب سرزمين خود به سوي شرق پيدا كند.
تنها 40 سال پس از "فتح قسطنطنيه" به دست مسلمانان، حكومت "اسپانياي مسيحي" با تمام قوا بر آخرين بقاياي "حكومت اسلامي آندُلُس"(در "شبهه جزيره ي ايبري") حمله برد و در سال 1492 موفق شد شهر "غرناطه" را تصرف كرده و پس از 781 سال، اسلام را به طور كامل از اين شبهة جزيره براندازد و در همين سال ناوگاني را به فرماندهي دريانوردي به نام "كريستف كلمب" پس از تبرك شدن به وسيله ي پاپ، به افق‏هاي درياي غربي خود راهي كرد تا شايد با دور زدن مسلمانان، راهي به "هند" يا "ختا" (چين) در شرق بگشايد و رونقي به بازرگاني ورشكستة خود ببخشد. چند ماه بعد، "كلمب" پاي بر قاره‏اي گذاشت كه گنجينه‏هاي بي‏پايان آن توسط صدها هزار يا شايد ميليون‏ها بومي ساده‏دل محافظت مي‏شد. چيزي كمتر از يك قرن زمان لازم بود تا ناوگان متبرّك شده توسط پاپ، از اين مردمان، چيزي جز قبايلي كوچك، سرخورده و مفلوك با جمعيتي چند هزار نفري باقي نگذارد.
اينك غرب مسيحي، با پشتوانة سلطه خويش بر قارة آمريكا و در ساية ثروت عظيمي كه از "معادن طلا و نقره اين قاره" و از "اقتصاد كشاورزي مبتني بر كشت‏زارهاي وسيع خالي شده از بوميان" به دست مي‏آورد، عصر جديدي را آغاز مي‌كرد.

*حريف در پشت سر

چند سال پس از "كريستف كلمب"، حكام "پرتغال" نيز با مشاهدة برق طلاي كشتي هاي بازگشته از آمريكا، دريانوردان خود را به فرماندهي "واسكودوگاما" عازم پيدا كردن راهي به سوي "شرق" كرد. "ناوگان پرتغال" در سال 1497 به راه افتاد و پس از ماه‏ها، با دور زدن قارة آفريقا، وارد "اقيانوس هند" شد. به اين ترتيب عاقبت، "رؤياي غرب" توسط پرتغالي‏ها به حقيقت پيوست و راهي به هندوستان و درست پشت سر جهان اسلام باز شد كه بازرگانان مسيحي را از هزينة سنگين انتقال كالا از يك كشتي به كشتي ديگر و دادن عوارض مسيرها و صدمات راه خشكي و آبي قديم، كه از ايتاليا تا مصر ]يا عربستان يا سوريه و يا ايران[ مي‏گذشت، رها مي‏كرد. نتايج اقتصادي كشف اين راه، طي يك قرن آينده براي اروپاي غربي، بسيار مفيدتر از نتايجي بود كه از كشف آمريكا عايد شد.

*نقطه ي طلايي درآرايش جديد

با آغاز سدة شانزدهم ميلادي دو كانون "شرق اسلامي" و "غرب مسيحي"شاهد يك تكانه ي عظيم تمدني بودند. اين تكانه در كانون "شرق اسلامي"، سه دولت مقتدر "هند"، "ايران" و "عثماني" را پديد آورد و در كانون "غرب مسيحي"، امپراتوري‏هاي "اسپانيا"، "پرتغال"، "انگلستان"، "هلند" و "فرانسه" را.
"كانون اسلامي" با تكيه بر منابع داخلي خود و ثبات و آرامش نسبي به واسطة دولت‏هاي مقتدر خويش، تا دو قرن بعد، خود را در اوج نگاه داشت و "كانون غرب مسيحي" با تكية بر ثروت‏هاي دست ‏نخورده و بي‏پايان "قارة آمريكا"، "آفريقاي مركزي و جنوبي" و "شبة قاره هند" خود را از فقر و فلاكت اقتصادي نجات داده و ‏توانست تهاجمي جدي را براي سلطه بر شرق و غارت ثروت‏هاي آن آغاز كند، خصوصاً اين كه اين بار مانند "سال هاي جنگ‏هاي صليبي"، تمدن اسلامي و تمدن مسيحي تنها در يك جبهه، روياروي هم قرار نمي‏گرفتند، بلكه اين بار مسلمانان، هم از شرق و هم از غرب، تحت محاصرة سپاه صليبي قرار داشتند. "فلسطين" طي اين قرون‏ تحت حاكميت "امپراتوري اسلامي عثماني" قرار داشت و بخشي از "استان سوريه" محسوب مي‏شد. گر چه "انقلاب بازرگاني اروپاي غربي"، رونق افسانه‏اي بازارها و مسيرهاي تجاري مديترانه را براي مدت‏هاي مديد از ميان برد؛ اما سير حوادث تاريخي يك بار ديگر به همة سرمايه‏سالاران و كانون‏هاي قدرت جهاني ثابت كرد كه اين منطقة كوچك هيچ‏گاه نبايد مورد غفلت واقع شود. "مهاجمان صليبي" كه اين بار توأمان از شرق و غرب، نفوذ خود را آغاز كرده بودند، بايد در "نقطه‏اي طلايي" به هم دست مي‏دادند و حلقة محاصره حريف را كامل مي‌كردند. اين "نقطة طلايي"، با توجه به شرايط اقليمي و حوادث تاريخي آينده، جايي جز "فلسطين" نمي‏توانست باشد.

*براي دولت نه براي سرزمين

قرن هجدهم ميلادي را بايد آغاز تهاجم جدي غرب تحت عنوان "استعمار" به مشرق‌زمين دانست. براي درك هر چه بهتر "بحران فلسطين"، بررسي اجمالي تكاپوي جهاني "استعمار" و "استعمارگران" ضروري است.
پيش از قرن هيجدهم، در قرون 16 و 17 ميلادي نيز ناوگان بازرگانان اروپاي غربي، با توسل به حربة نظامي، موفق شده بودند مناطق و جزاير كوچكي را در "اقيانوس هند" و "خليج فارس"، به عنوان پايگاه‏هاي كنترل راه‏هاي تجارتي به اشغال در آورند، اما جز چند مورد انگشت‏شمار، تلاشي در جهت تصرف و اشغال كامل يك سرزمين و سرنگوني دولت آن به انجام نرساندند. جنگ‏هاي ميان ناوگان اروپايي و دولت‏هاي هند و ايران، در حد تلاش براي حفظ جزاير و بنادر تحت تصرف اروپاييان بود. به عنوان نمونه، در يكي از اين جنگ‏ها، به سال 1689، انگلستان با پادشاه مقتدر "دولت اسلامي هند" بر سر تصرف يك بندر كوچك درگير شد و شكستي مُدهِش و تحقيرآميز را متحمل شد.
اين شكست درس بزرگي به انگلستان داد و به آنان آموخت كه با حضور دولت‏هاي مقتدر اسلامي هند و ايران در قارة آسيا، نمي‏توان به تسخير سرزمين‏هاي شرق دست زد.( همچون قارة آمريكا و جنوب آفريقا و جزاير آسياي جنوب‏شرقي و مانند دوران يكه‏تازي پرتغالي‏ها در قرن گذشته).
تماميت "استعمار غرب" با شكست هايي از اين قبيل فهميد كه بدون متلاشي كردن دولت‏هاي مقتدر مشرق زمين، ايجاد يك امپراتوري جهاني غارتگرانه غيرممكن است.

*سقوط خاكريز هند

دو سال پيش از شكست تاريخي انگلستان در هند، هيأت مديرة "كمپاني هند شرقي" در لندن، به رييس نمايندگي اين كمپاني در شهر "مَدْرَس" هندوستان نوشته بود:
"براي ايجاد چنان سياست داخلي و قدرت نظامي و ايجاد و حفظ منبع درآمد بزرگي كه بتواند تأمين كنندة آن باشد، به يك مستعمرة بزرگ، خوش قوام و با ثبات انگليسي در هند نياز است."
طي سال‏هاي آينده، انگلستان سياست از هم پاشاندن دولت مقتدر هند را در پيش گرفت و موج جديد تهاجم خود به ساختار سياسي شبه قارة هند را آغاز كرد. از اين زمان، "كمپاني هند شرقي" (بازوي اجرايي انگلستان در هند) با حربه‏هاي گوناگون، از طراحي و ساماندهي فرآيندهاي پيچيده و پنهان سياسي تا تهديد مسلحانه و تهاجم نظامي، به تدريج در شؤون سياسي و اقتصادي هند نفوذ كرد. اين مرحله يك قرن به درازا كشيد و سرانجام در اوايل قرن نوزدهم ميلادي، سلطة استعمار بريتانيا بر شبه قارة هند كامل شد و در اول نوامبر سال1858 دولت بريتانيا، طي اعلاميه‌اي انحلال "كمپاني هند شرقي" را اعلام كرد و ادارة امور هند را مستقيماً به دست گرفت. (البته مورخان انگليسي، سرآغاز حكومت رسمي بريتانيا در هند را سال 1757 مي‏دانند كه طي آن "لرد كلايو" طي جنگي، شكست سال 1689 را جبران كرد و ايالات "بنگال" را به طور كامل متصرف شد و "امپراتوري مستعمراتي بريتانيا در شرق" بنيان گذاشته شد).

*رسيدن به ايران

با اشغال كامل هند، استعمار انگليس به يك قدرت شرقي مقتدر و متنفذ تبديل شد كه طي صد سال دست و پنجه نرم كردن با قدرت‏هاي اسلامي هند، انبوهي "تجربة شرقي - اسلامي" كسب كرده بود و به دليل روابط فرهنگي و تاريخي عميق ميان ايران و هند، شبكة گسترده‏اي از كارگزاران ايراني تبار و حتي فارسي‏دان را نيز در اختيار داشت. تهاجم جدي استعمار انگليس به ايران از اين زمان آغاز مي‏شود. پيش از اين تاريخ، در قرن 18 نيز استعمار انگليس و ساير دولت‏هاي اروپاي غربي، به ايران توجه بسياري داشتند و آن را عامل مهمي براي مشغول‏سازي و فرسايش امپراتوري عثماني و كم كردن فشار اين قدرت اسلامي بر اروپا مي‏دانستند. اسناد بسياري براي تأييد اين نظريه وجود دارد كه تحريك و مداخله دُوَل اروپايي، مهم‏ترين عامل، جنگ‏هاي متعدد دولت هاي "صفويه" و "عثماني" بوده است.
با سقوط دولت صفويه در سال 1722 ميلادي، همين سياست از طريق دولت‏هاي افشاريه و زنديه پي‏گرفته شد، با اين تفاوت كه حملة سنگين نادر شاه به هندوستان و فتح "دهلي" توسط او در سال1739 ميلادي، انگليس را هوشيار كرد كه ايران در "تأمين امنيت هند"، نقش اساسي دارد و فروپاشي يا مهار نظام حاكم بر ايران، تنها راه تسلط بي‌قيد و شرط بر هندوستان است. شايد به همين دليل بود كه تنها ده سال پس از "قتل نادرشاه" و "چند پاره شدن طولاني مدت ايران"، انگلستان اولين تهاجم خود را به هندوستان آغاز كرد و با تصرف "بنگال"، استقرار نظامي و سياسي خود را در مشرق زمين، رسماً آغاز كرد.
سلسله "زنديه" بسيار ناتوان‏تر از آن بود كه هم با رقباي داخلي خود و هم با "عثماني" دست و پنجه نرم كند و همزمان در فكر حفظ يا حمايت هندوستان باشد.

*گذر از ايران

سقوط "زنديه" و روي كار آمدن حكومت "قاجار"، مصادف بود با اوايل قرن نوزدهم كه سلطة بريتانياي كبير بر هندوستان كامل شد و تمامي شبه قاره هند، به صورت بخشي از مستعمرات انگلستان درآمد. از قضاي روزگار، روابط رجال سياسي قاجار با دولت انگليسي حاكم بر هند بسيار حسنه بود و راه نفوذ فراواني براي انگليسي‏ها در ايران گشود.
اما ظهور رقيبي جديد در منطقه، اجازه يكه‏تازي مطلق‌العنان را در سيستم سياسي ايران از انگلستان گرفت.
روسيه كه با امپراتوري "پطر اول" قدرت فراواني يافته بود، استراتژي راه‏يابي به آب‏هاي آزاد را دنبال مي‏كرد و اين مهم براي روسيه ، جز از طريق هند و ايران، مقدر نبود. با تسلط كامل انگليس بر هند، تنها گذرگاه استراتژيك دستيابي امپراتوري تشنه روسيه به آب‏هاي گرم، ايران بود. به اين ترتيب مزاحمت‏هاي روسيه، دردسرهايي جدي براي انگلستان در جهت تحقق اهداف حياتي دوگانه‏اش در ايران (فرسايش عثماني و تأمين عقبه هند) ايجاد كرد؛ اما تدابير و دسيسه چيني‏هاي مهره‏هاي طلايي بريتانياي كبير طي ساليان بعد، توانست عمده "قدرت متراكم روسيه" را متوجه "عثماني" كند و دشمن ديرينه خود را بيش از گذشته تحت فشار قرار دهد. با اين وصف، در اوايل قرن نوزدهم، عثماني از شمال زير فشار سياسي و نظامي روسيه و از غرب تحت حملات بي‏امان اروپاي تازه نفس قرار گرفت و در اين ميان، "ايران قاجاري" به شكل كشوري كم‏توان اما تحت نفوذ عميق بريتانيا، به عنوان سدي قطور در برابر دست اندازي هاي "روسيه" و "عثماني" به "مستعمرات شرقي انگليس" در مي‏آمد و اين در حقيقت معنايي نداشت جز آن كه "دستان بلند اروپا"، از شرق هم به زير "گلوگاه عثماني" ‏رسيده بود.

*انقلاب صليببي

با آغاز قرن نوزدهم، اروپاي مسيحي، تحت تأثير سه قرن سرازير شدن ثروت‏هاي بي‏حساب از قاره‏هاي آمريكا، آفريقا و شبه قاره هند و همچنين گسترش مذهب پروتستان (كه اولين قدم در راه سكولاريزم مذهبي و رشد و تثبيت سرمايه‏داري به عنوان يك ارزش در تمدن غرب محسوب مي‏شود)، به تحولاتي بنيادين و سرنوشت‌ساز دچار شد.
بررسي آن چه از قرن 16 ميلادي بر اروپا گذشت - بيش از آنچه كه به اجمال آمد - از حوصله و موضوع اين كتاب خارج است، اما مخلص كلام آن كه: اروپاي مسيحي در 30 سال پاياني قرن 18 ميلادي، با "استقلال آمريكا" و پس از آن، "انقلاب كبير فرانسه" به نقطة عطف تحولات خود پس از "رنسانس" رسيد، تا جايي كه امروز انقلاب كبير فرانسه در سال 1789 ميلادي، به عنوان نقطه جداكنندة دو عصر تاريخي شناخته مي‏شود، همان‏گونه كه پيش از اين، با "فتح قسطنطنيه" چنين شد.
كشور فرانسه از سال 1792 تا 1815 ميلادي پيوسته دچار جنگ بود؛ جنگ‏هايي كه دامن تمامي اروپا را گرفت و زمينه معماري ساختارهاي جديد سياسي، اجتماعي و فرهنگي اروپا را فراهم كرد و درست از همين مقطع زماني است كه منطقة جغرافيايي خاصي - كه اين كتاب به آن مي‏پردازد (فلسطين) - وارد مصيبت ‏بارترين دورة تاريخي خود شده و علي رغم كوچكي مساحت آن، به عنوان يكي از استراتژيك‏ ترين مناطق جهان، وارد معادلات سياسي مغرب زمين شد.

بررسي و تحليل عناصر قدرت نظامي

1 بررسي و تحليل عناصر قدرت نظامي

مقدمه امروزه با توجه به تحولات سالهاي اخير و فروپاشي نظام دو قطبي و به پايان رسيدن دوران جنگ سرد، با عنايت به وجود واحدهاي سياسي مستقل (كشور ـ ملتها)(1) يكي از بنيادي ترين و مهمترين مسائل و موضوعات عرصة سياست، استراتژي و روابط بين الملل است. 

ادامه نوشته

جغرافیای سیاسی و عناصر قدرت


 سیا

جغرافیا و سیاست

در نخستین برخورد با مباحث جغرافیای سیاسی و سیاست جغرافیایی(ژئوپولتیک)توجه به این اصل شایان اهمیت است که این مباحث از روابط جغرافیا و سیاست سخن می گوید بدین ترتیب شایسته است که مطالعه این روابط با تعاریف کوتاهی از هردو مبحث جغرافیا و سیاست آغاز گردد.

جغرافیا علمی است که به مطالعه محیط انسانی کره زمین می پردازد یا اینکه کره زمین از از دیدگاه محیط انسانی مورد مطالعه قرار می دهد به بیان دیگر جغرافیا عبارت است از مطالعه علمی روابط انسان و محیطٌ ؛حال اینکه محیط ، محیط زیست طبیعی باشد یا محیط زیست انسانی،اقتصادی یا محیط سیاسی و امنیتی و یا استراتژیک.جغرافیا دانشی است کهن و از علوم پایه به شمارمی آید که پیشینه تاریخی مطالعاتش به پیدایش تاریخ نوشته شده تمدن بشری باز می گردد.

   حال آنکه شاخه سیاسی آن دانشی کاملاً نوین است که همراه با پیدایش مفهوم (ملت) و حکومت ملتی در قرن نوزدهم پدید آمده است.

سیاست به معنی تدبیر و به کار گرفتن تدبیر در کار کشورداری یا مدیریت اجتماع است.تا قرون وسطی اروپایی سیاست درخدمت دین بود و بخشی از آن شمرده می شد.وبه گفته دیگرتا قرن هیجدهم سیاست در خدمت ایدئولوژی انسان بوده است.                                                                                

با پدید آمدن مفاهیمی چون ملت ،حکومت ملتی ،اقتصاد جهانی و روابط بین الملل در دوران مدرن سیاست رفته رفته در خدمت اقتصاد و رسیدن به اهداف اقتصادی می باشد در دوران پست مدرن (دوران پست مدرن که از فرو پاشی نظام دو قطبی در جهان آغاز شد)زیربنای شکل گرفته نظام جهانی براساس تفاوتهای ایدئوژیک شرق وغرب دگرگون شده وبا جهانی شدن اقتصاد بازار آزاد نظام جهانی جنبه اقتصادی پیدا کرد.                                                                                                    بدین ترتیب نقش اقتصاد در سیاست ژرف تر از گذشته شد وسیاست در رابطه با جغرافیا دوران کاملاٌ تازه ای را درمطالعات علمی ،منطقه ای و جهانی بشر آغاز کرده است.اگرچه سیاست را دوباره به خدمت ایدئولوژی درمی آورد با توجه به بنیادین بودن اقتصاد در روابط بین الملل به منزله زیربنای اصلی نظام جهانی نمی تواند نقش آفرینی سیاست در اقتصاد را متوقف سازد.

جغرافیای سیاسی یا سیاست جغرافیایی (ژئوپولتیک)دو مبحث مکمل هم از یک موضوع است که به مطالعه نقش آفرینی قدرت سیاسی در محیط جغرافیایی می پردازد.                                             درجغرافیای سیاسی تاثیر انسان در مواردی چون موقعیتها،مرزها،سزمینها،ملتها و منطقه ها مطالعه می شود(دربرخورد کلی می توان جغرافیای سیاسی راعبارت ازمطالعه اثر گاری تصمیمات سیاسی صاحبان قدرت درمحیط جغرافیایی دانست مانند تقسیمات سیاسی کشور و مرزسازی های سیاسی روی صحنه جغرافیا).                                                                                                     

ادامه نوشته

سوریه به این زودی‎ها سقوط نمی کند

 سوریه به این زودی‎ها سقوط نمی کند

دیپلماسی ایرانی سایت صادق خرازی در مطلبی پیرامون وضعیت سیاسی در سوریه نوشت:

این روزها بحث بر سر چگونگی برخورد با بشار اسد، رئیس جمهوری سوریه و آخر و عاقبت سوریه بسیار بالا گرفته است. برخی می‌گویند که دمشق فعلی روزهای آخر حیات خود را می‌گذراند و این نظام به زودی دچار تغییر خواهد شد و بدین ترتیب کشوری دیگر در جامعه عربی انقلاب‌های بهار عربی را تجربه خواهد کرد. ولی تا چه اندازه این تحلیل‌ها و پیش‌بینی‌ها واقعیت دارد و واقعا حقایق جاری در سوریه چه نویدی از آینده این کشور می‌دهد؟ آیا واقعا سوریه بعثی روزهای آخر حیاتش را می‌گذراند؟

نمی‌توان به این پرسش‌ها قاطعانه جواب "بله" داد. اتفاقا اگر واقعیت‌ها را از نزدیک ببینیم در می‌یابیم که چندان وضعیت سوریه آن طور که در رسانه‌های عربی و غربی بازتاب دارد، نوید تغییر نمی‌دهد. البته این بدان معنا نیست که این نظام در تنگنا و بحران قرار ندارد، بلکه به آن تیرگی که بگوییم این نظام ظرف امرز و فردا سقوط می‌کند، نیست.

اولا، بر اساس نظرسنجی که امریکایی‌ها اخیرا در سوریه انجام داده‌اند (ابزار این نظرسنجی و چگونگی و کیفیت آن مشخص نیست) نشان می‌دهد که اگر در همین حالا انتخابات در سوریه برگزار شود، حزب بعث به ریاست بشار اسد و به نام او دست کم بین ۴۰ تا ۴۵ درصد آرا را به دست می‌آورد. حزب دوم با فاصله بسیاری احتمالا از آن اخوان المسلمین خواهد بود. این آماری است که روزنامه النهار که خود روزنامه‌ای نزدیک به جریان ۱۴ مارس لبنان است، منتشر کرده است. بنا به این گزارش ۵۵ درصد آرای دیگر در میان ده‌ها حزب و جریان احتمالی سوریه تقسیم خواهد شد. این بدان معنا است که اگر چه جایگاه حزب بعث در سوریه در ماه‌های اخیر کاهش یافته ولی این ریزش به معنای غلبه جریان‌های رقیب حزب حاکم در این کشور نیست. از سویی این آمار به ما می‌گوید که محبوبیت و جایگاه بشار اسد در سراسر سوریه به رغم کاهش همچنان بالا است.

ثانیا، تظاهرات در سوریه آن طور که گمان می‌رود و در رسانه‌ها بازتاب دارد، گسترده نیست. مثلا هنوز تظاهرات به شهرهای اصلی سوریه کشیده نشده است. عموما تظاهرات و تحرکات اعتراضی در شهرهای مرزی سوریه جریان دارد و هنوز به پایتخت کشیده نشده است. دمشق و حلب که دو شهر مهم سوریه محسوب می‌شوند هنوز شاهد آن تظاهرات اعتراضی که دولت را در تنگنای سقوط مانند مصر و تونس قرار دهد نشده است. شاید تظاهرات به ریف دمشق یا اطراف حلب رسیده باشد ولی عموما پراکنده، مقطعی و گذرا بوده و اگر برخورد خشن نیروهای امنیتی سوری نبود چه بسا چندان هم بازتاب نمی‌یافت. تجربه تظاهرات در کشورهای عربی ثابت کرده تا زمانی که اعتراض‌ها به صورت مستمر و لاینقطع به شهرهای اصلی و پایتخت نرسیده باشد، دولت‌ها احساس خطر نمی‌کنند و همچنان به برخورد با معترضان ادامه می‌دهند.

ثالثا، دیگر روشن است که بسیاری از این تظاهرات را نه مردم عادی بلکه افراد جهت‌دار و عموما وابسته به جریان‌های سلفی هدایت می‌کنند. حتی مخالفان نظام اسد به این حقیقت اعتراف دارند که با نفوذ سلفی‌ها در میان تظاهرکنندگان و برداشتن اسلحه علیه نظامیان و نیروهای امنیتی سوریه تظاهرات مسالمت‌آمیز مردم سوریه منحرف شده و به بی‌راهه کشیده شده است. غسان بن‌ جدو، گزارشگر مستعفی شبکه الجزیره در مصاحبه‌ای که با خبرآن لاین داشته می‌گوید: «نوری مالکی نخست‌وزیر عراق شخصا به من گفت که امریکایی‌ها بدون هماهنگی ما ۶۰۰ تکفیری را از زندان‌های عراق به سوریه منتقل کردند.» وی تاکید می‌کند، شخصا نوار صوتی در اختیار دارد که یکی از مردان دینی سنیان اهل درعا تلفنی در گفت‌وگو با یک فرد سلفی دیگر به او می‌گوید که چگونه و به چه طریق سلاح جابه‌جا کند. بن جدو همچنین می‌گوید: «اسنادی در اختیار دارد که نشان می‌دهد در جسر الشغور، در مرز لبنان و سوریه و اردن و سوریه تونل‌هایی حفر شده که به وسیله آن سلاح به خاک سوریه حمل می‌کنند.»

از سویی سکوت چهره‌های سکولار و غیردینی سوریه با حفظ موضع مخالف و اعتراضی‌شان در قبال تحولات اخیر این کشور در هفته‌های اخیر موید این واقعیت است که آنها نیز از تحرکات سلفی‌ها و وهابی‌ها با سوء استفاده از حرکت‌های اعتراضی مردم سوریه هراسانند. اظهارات اخیر آدونیس، شاعر و متفکر مشهور سوری که هفته گذشته با روزنامه الرای کویت انجام شد و بازتاب گسترده‌ای در رسانه‌های عربی داشت، نمونه بارزی از نگرانی روشنفکران سوریه از آینده کشورشان است. آدونیس در این گفت‌وگو به روشنی می‌گوید: «شاید سقوط دولت اسد نزدیک باشد ولی بی‌شک اگر چنین اتفاقی بیفتد قدرت را سلفی‌ها و اسلام‌گرایان رادیکال و تندرو قبضه خواهند کرد و در آن صورت دیگر مشخص نیست که آخر و عاقبت سوریه به کجا خواهد رسید.» آدونیس همچنین می‌گوید: «اگر جای اسد بودم، استعفا می‌دادم، من می‌دانم اسد می‌تواند اصلاحات را به پیش ببرد ولی اگر از سمتش استعفا دهد و اصلاحات را بدین ترتیب ادامه دهد تاثیرش بسیار بیشتر خواهد بود.» وی در ادامه می‌گوید: «ما در میان مخالفان یک جریان مدرن یا لیبرال یا چپ که بتواند قدرت را در اختیار بگیرد یا دولت انتقالی تشکیل دهد یا دولت آینده سوریه را در اختیار داشته باشد، نمی‌بینیم. از این رو اگر بشار اسد برود و نظام او سقوط کند حکومتی به قدرت خواهد رسید که در اختیار اخوان المسلمین یا جریان‌های اسلام‌گرای افراطی خواهد بود.» این مسئله دستاویزی برای دولت شده است که بگوید من نه با معترضان بلکه با جماعتی مسلح، سلفی و افراطی که به چیزی جز سرنگونی نظام قانع نیستند برخورد می‌کنم.

از طرفی شاهدیم که در پی لشکرکشی ارتش سوریه به شهرهای مختلف این کشور، پس از برخورد نظامی، آن شهرها را ترک کرده و پس از ترک آن آرامش در آن شهرها حاکم می‌شود. در درعا، دیر الزور، لاذقیه و غیره همین وضعیت را شاهدیم. این نشان می‌دهد که ارتش مواضعی را مشخص کرده، آن مواضع را از بین می‌برد و سپس از آن شهرها خارج می‌شود و جالب آن که با خروجش آرامش به شهر باز می‌گردد. در فیلم‌هایی که اتفاقا شبکه‌های مخالفان آنها را پخش می‌کنند مثل شام پرس به روشنی مشخص است که حمله ارتش نه به خیابان‌ها و معترضان بلکه مثلا به مسجدی است که مشخص است در آن چیزی ذخیره یا متمرکز شده است.

رابعا، هنوز در نظام سوریه هیچ انشقاق یا شکافی ایجاد نشده است. این درست است که نظام سوریه بر اساس تعریف حزب بعث مبتنی بر وفاداری به راس حکومت یعنی اسد و خانواده‌اش است ولی مثلا در گذشته در حزب بعث عراق ما شاهد شکاف و استعفای برخی از وفاداران به حزب بعث در روزهای آخر حیات این حزب در بغداد بودیم. مثلا ناجی صبری، وزیر امور خارجه عراق در همان روزهای نخست حمله امریکا به عراق از سمت خود استعفا داد. یا طارق عزیز یا سلطان هاشم یا دیگر ژنرال‌های و مقامات ارشد عراقی در همان روزهای نخست از سمت‌های خود استعفا دادند تا زمینه‌های سقوط بغداد صدام حسین سرعت بیشتری بگیرد ولی چنین اتفاقی برای نظام سوریه تا کنون رخ نداده است. اگر بخواهیم از بعد انقلاب‌های اخیر هم به وضعیت حاکم بر سوریه بنگریم، در می‌یابیم که هنوز مشابه شکاف‌های که در حکومت‌های لیبی، مصر، تونس و یمن رخ داده در سوریه به هیچ وجه رخ نداده است. این در حالی است که در ارکان مختلف حکومت سوریه به رغم این که اکثریت حکومت در اختیار علوی‌ها است ولی سنی‌ها و مسیحیان حضور بارز دارند. مثلا فاروق الشرع، سنی و از اهالی درعا است و معاون رئیس جمهوری سوریه است.

خامسا، بحث اقلیت‌ها در سوریه پیچیده‌تر از آن چیزی است که گمان می‌رود. مسیحی‌های سوریه به رغم این که جمعیت ناچیز این کشور را در اختیار دارند ولی حضوری پررنگ در عرصه‌های اجتماعی، فرهنگی و حکومت این کشور در اختیار گرفته‌اند. کردهای سوریه به رغم این که در ابتدای تظاهرات در صف تظاهرکنندگان بودند اکنون با دولت به توافق رسیده‌اند و علیه نظام فعالیت نمی‌کنند. علوی‌ها که در سوریه قدرت را در اختیار دارند نیز اقلیت مهمی در سوریه محسوب می‌شوند. از سویی ارتباطات منطقه‌ای است که با سوری‌ها به وجود آمده، بر پیچیدگی قومیت‌ها در سوریه افزوده است. مثلا مسیحیان و دروزی‌های لبنان از سقوط حکومت بشار اسد به شدت نگرانند. به ویژه آن دسته از افرادی که با خانواده اسد رابطه نزدیک دارند. منابع خبری لبنانی مدت به مدت به مشاجره‌های لفظی مقام‌های ارشد لبنانی با مقام‌های امریکایی به ویژه سفیر امریکا در بیروت اشاره می‌کنند. همچنین گفته می‌شود در محله‌های مسیحی نشین لبنان و در میان دروزی‌ها سلاح توزیع شده است. همچنین کردهای ترکیه مورد حمایت حکومت سوریه هستند. در عین حال علوی‌های ترکیه و مخالفان اصلی حزب عدالت و توسعه، پان‌ترکیست‌ها و سکولارها همگی حامیان اسد محسوب می‌شوند و ارتباطات تنگاتنگی با علوی‌های سوریه دارند. این نشان می‌دهد که اگر بنا باشد اوضاع سوریه به گونه‌ای وخیم شود که کار به جنگ طایفه‌ای و درگیری‌های قومی برسد، سراسر منطقه را از ترکیه تا عراق، اردن و لبنان را در بر خواهد گرفت.

سادسا، مواضع دو گانه غرب است که نمی‌تواند در برابر سوریه کاری از پیش ببرد. غربی‌ها به روشنی می‌گویند: اگر بشار اسد برود، قدرت را سلفی‌ها و بنیادگرایان افراطی در اختیار خواهند گرفت و این به هیچ وجه قابل قبول نیست. از سویی به دلیل نبود یک اپوزسیون مشخص و رهبری شده و رخ‌نمایی اخوان المسلمین و تندروها در میان معترضان سوری، غربی‌ها از سقوط اسد و روی کار آمدن افراطیون به شدت نگرانند. یک دیپلمات غربی به روزنامه النهار لبنان گفته است: «جامعه عربی و غربی چاره‌ای ندارند جز این که فشارها را برای انجام اصلاحات بیشتر توسط بشار اسد بیشتر کنند و بیش از این نیز موضع نگیرند تنها به یک دلیل: آنها هیچ جایگزینی برای نظام اسد بعثی – علوی جز جریان‌های اسلام‌گرای افراطی سلفی نمی‌بینند. برای همین هم فقط به بشار اسد فشار می‌آورند تا اصلاحات انجام دهد.» اگر مقایسه‌ای در مواضع غربی‌ها در قبال سوریه با مواضع آنها در قبال دیگر کشورهای عربی انقلابی نظیر لیبی، تونس و مصر انجام دهیم در می‌یابیم که مواضع‌شان بسیار معتدل‌تر و محتاطانه‌تر است. حتی در آخرین مواضعشان نیز فقط از بشار اسد خواستند از قدرت کنار رود بدون این که هر گونه برخورد جدی را در دستور کار خود قرار دهند.

سابعا، کشورهای عربی تا کنون موضع واحدی در برابر سوریه اتخاذ نکرده‌اند. به غیر از کشورهای عرب حاشیه خلیج فارس که عربستان سعودی سعی دارد مواضع آنها را رهبری کند، ما بقی کشورهای عربی تحولات سوریه را با بیم و هراس پیگیری می‌کنند. پادشاه اردن هفته گذشته هیئت عالی‌رتبه‌ای را به نمایندگی از خود به دمشق فرستاد و ضمن تاکید بر حفظ ثبات سوریه از سرایت ناآرامی‌های آن به خاک خود به شدت ابراز نگرانی کرد. حتی عربستان سعودی نیز پس از آن موضع تندی که اتخاذ کرد، تلاش کرد دیگر موضع علنی دیگری اتخاذ نکند. بحرین، قطر، امارات، عراق و لبنان همگی از آن چه در سوریه می‌گذرد نگران هستند و حتی لبنان اتخاذ مواضع تند احزاب علیه سوریه را به شدت تحت کنترل دارد. بیانیه ۱۴ مارس علیه نظام اسد پس از حادثه درعا و واکنش‌های شدید چهره‌های سیاسی لبنانی علیه آن دلیلی بر این ادعا است.

در نتیجه، شاید نظام سوریه روزی تغییری به خود ببیند ولی بی‌شک این تغییر از جنس تغییرات در مصر و تونس نخواهد بود و احتمالا زمان طولانی‌تری خواهد برد.

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

 
 

  
با وقوع سونامی واقعه در جهان عرب در چند هفته گذشته که از تونس و با سرنگونی بن علی دیکتاتور این کشور آغاز  و در ادامه و به شکل یک سریال مهیج بسیاری از سران دول مرتجع عربی از جمله مصر و در ادامه لیبی را به کام خود کشید امیدهای تمام آزادیخواهان جهان از جمله شیعیان جهان و به ویژه ملت ایران برای بازگشت امام موسی صدر که تجلی عینی تقریب ادیان و مذاهب اسلامی بود دوباره قوت گرفت.

با ملتهب شدن اوضاع در  لیبی  و قیام مردمی این کشور علیه دیکتاتور وحشی معمرقذافی، گمانه زنی های فراوانی در باب زنده بودن و یا شهادت امام موسی مطرح شد. در خبری که در روزهای ابتدایی قیام لیبی در رسانه های جهان منتشر شد روزنامه عربی «الحیات» در مصاحبه ای به نقل از الهونی مدعی شد که قذافی در همان روزهای اول ربودن امام موسی صدر به نجم الدین یازجی خلبان ویژه خود مأموریت داده است تا پیکر امام موسی صدر را که به دست مزدورانش به شهادت رسیده  را به مکان نامعلومی منتقل کند، این روزنامه همچنین ادعا کرده بود که خانواده نجم الدین یازجی خلبان مذکور از این خبر مطلع هستند.

دیری نگذشت که همین روزنامه در خبری دیگر به تکذیب خبر قبل پرداخت و با استناد به صحبتهای دکتر عبداللطیف یازجی، برادر خلبان لیبیایی نجم الدین یازجی، خبر الهونی مبنی بر شهادت امام موسی صدر و حمل پیکرهای آنان توسط برادرش نجم الدین را تکذیب نمود و  با اشاره به صحبتهای برادر نجم الدین  سخنان الهونی را درباره اطلاع خانواده خود نادرست و مغلوط خواند.

در میان تمام ادعاهای مطروحه در این باب اما متاسفانه نقلی که بیش از دیگر اقوال احتمال صحت آن می رود نقلیست که بسیاری از آگاهان و فعالان وزارت امور خارجه بر آن تاکید دارند که این روایت بر شهادت ایشان به دست عوامل خودسر قذافی آنهم به شکل غیرعمد تاکید دارند.

پیرامون زنده بودن و یا شهادت امام صدر  و سرنوشت ایشان پس از سفر به لیبی گمانه زنی های فراوانی مطرح گردیده و می گردد. علت طبیعی این آب و آتش زدنها در جایگاه این مرد نهفته است. بزرگ مردی که  این روزها در رسانه های نوشتاری و غیر نوشتاری با استناد به نقلهای گوناگون و به شکل ویژه نقلی از علامه مرحوم آیت الله محمد تقی بهجت مبنی بر حیات و بازگشت ایشان، امیدها به حیات و بازگشت او  زنده گردیده است.  در نقلی که از آیت الله بهجت مطرح گردیده ایشان به این نکته تاکید دارند که امام موسی صدر ذخیره ای  الهیست و در شرایط حساس واقعه در منطقه باز خواهند گشت و آنگونه که خواست خدا بر این قرار گرفته بر بسیاری از معادلات واقعه در جهان اسلام و منطقه تاثیر خواهند گذاشت. برای خواننده ای که آشنایی زیادی با شخصیت، اندیشه و سیره امام موسی صدر ندارد اولین سوال که در ذهن تداعی می گردد آنست که موسی صدر کیست که قرار است این قدر تاثیرگذار باشد؟ اگر اصلا زنده نباشد چه خواهد شد؟

برای خواندن زنیگی نامه امام صدر و سرنوشتش به قسمت ادامه مطلب بروید .

ادامه نوشته

رسوایی تجاوز جنسی به زنان سوری در اردوگاه های پناهجویان در ترکیه


رسوایی تجاوز جنسی به زنان سوری در اردوگاه های پناهجویان در ترکیه

خبرگزاری فارس: یکی از نشریات ترکیه نوشت که خبر منتشر شده در نشریه مذکور مبنی بر تجاوز جنسی به زنان سوری تباری که به اردوگاه های پناهجویان در ترکیه پناهنده شده اند، بازتاب گسترده ای در رسانه های جهان پیدا کرده است.

به گزارش فارس، نشریه آیدین لیک ترکیه در خبری که در شماره 8 اوت خود منتشر کرده بودنوشت که در اردوگاه های پناه جویان سوری در مرز ترکیه بیش از چهارصد زن سوری تبار به دلیل تجاوز جنسی حامله شده اند.

این نشریه نوشت که تعداد زیادی از زنان سوری که از درگیری های اخیر در کشورشان به خاک ترکیه پناهنده شده اند، از سوی مردان ترک مورد تجاوز جنسی قرار گرفته اند، در ضمن تعداد از این زنان نیز توسط مردان عشیره ای که گفته می شود با سرویس اطلاعاتی ترکیه میت همکاری نزدیکی دارند، به سایرین فروخته می شوند.

آیدین لیک تصریح کرد که به همین دلیل تعداد زیادی از زنان سوری به منظور حفظ ناموس و آبروی خود به کشورشان بازگشته اند.
 
نشریه آیدین لیک مدعی شد که استانداری هاتای علیرغم آگاهی از اقدامات مردان عشیره مذکور علیه زنان سوری، هیچ گونه واکنشی نسبت به این امر نشان نداده است.
 

دروغ‌هاي رسانه‌هاي غربي درباره سوريه و وارونه نشان‌دادن حقايق آن

  دروغ‌هاي رسانه‌هاي غربي درباره سوريه و وارونه نشان‌دادن حقايق آن

خبرگزاري فارس: به گزارش شبكه خبري "راشا تودي "، مردم سوريه طرفدار آشوب‌هاي اخير نيستند و افرادي ناشناس را مسئول اين شورش‌ها مي‌دانند. به گزارش خبرنگار ديپلماسي عمومي و جنگ نرم خبرگزاري فارس، در مصاحبه‌اي كه "نادژدا كووركووا " از شبكه خبري "راشا تودي "، با " آنهار كوچنوا "، مديرعامل شركت گردشگري مسكو و متخصص در زمينه خاورميانه انجام داده، آمده است كه رسانه‌هاي غربي با تحريف اخبار مربوط به ناآرامي‌ها در سوريه، حمايت مردم از بشار اسد را به شكل مخالفت با او نشان مي‌دهند؛ ضمن اينكه عوامل آمريكايي با پول و اسلحه سعي دارند به آشوب ها دامن بزنند. * كوچنوا اطلاعاتي درباره ناآرامي‌هاي سوريه و عاملان گسترش خشونت در اختيار شبكه "راشا تودي " قرار داد شبكه خبري "راشا تودي " مصاحبه‌اي با مديرعامل يك شركت گردشگري در مسكو ـ "آنهار كوچنوا "ـ انجام داد؛ وي در امور خاورميانه تخصص دارد. او اغلب به سوريه سفر مي‌كند و با صدها نفر از مردم منطقه در ارتباط است. وي اطلاعات خود را در مورد مواردي كه رابطانش درباره اين ناآرامي‌ها در اختيارش گذاشته‌اند، در اختيار ما گذاشت. * هيچ‌كس از اين آشوب‌ها حمايت نمي‌كند و مردم بيشتر طرفدار رئيس جمهورند - راشا تودي (آر. تي) : در سوريه چه خبر است؟ وقايعي كه خودتان از نزديك ديده ايد را بگوييد؛ حرف خود سوري‌ها چيست؟ - كوچنوا: حتي يك‌بار هم نشده به كسي برخورد كنم كه از اين آشوب‌ها حمايت كند؛ حرفه من جوري است كه با همه نوع آدمي برخورد دارم. در جاده‌هاي سوريه من ماشين هايي مي‌بينم كه عكس رئيس جمهور را روي شيشه‌شان چسبانده‌اند؛ از ماشين‌هاي كهنه و قديمي گرفته، تا پورشه‌ها و هامرهاي جديد. مردم را كه نمي‌شود مجبور كرد عكس رئيس جمهور را به ماشينشان بچسبانند. اين نشان مي‌دهد كه مردم، صرف‌نظر از موقعيت شغلي يا درآمدشان، طرفدار رئيس جمهورند، نه اين شورش‌ها. مردم زيادي را ديدم كه پرچم سوريه را به دست داشتند يا از ماشين بيرون مي‌آوردند. چطور مي‌شود جواني را كه با دوستانش بيرون آمده مجبور كرد، پرچم تكان دهد؟ اگر با ذهنيت مردم سوريه آشنا باشيد، مي‌توانيد ببينيد انگيزه صادقانه با اجبار و تحميل چه فرقي دارد * رسانه‌ها تظاهرات مردم در حمايت از بشار اسد را تظاهراتي عليه او جلوه دادند من در 29 مارس، شاهد تظاهراتي در شهر حماه در حمايت از رئيس جمهور بودم - هزاران نفر مرد و زن، با فرزندان و كل خانواده‌شان آمده بودند. خيابان‌ها پر از مردم بود. وقتي ديدم شبكه "الجزيره " اين تظاهرات را طوري نشان مي‌دهد كه به جاي حمايت از رئيس جمهور، شبيه به اعتراض به او شده بود، واقعا جا خوردم. وقتي كه ديدم پايگاه‌هاي خبري اسرائيل، عكس‌ها و ويدئوهايي از راهپيمايي اين حاميان نشان مي‌دهند و وانمود مي‌كنند كه آن‌ها مخالف رژيم بوده‌اند، باز هم شوكه شدم. مردم در اين راهپيمايي عكس بشار اسد و پرچم سوريه را در دست داشتند و آن وقت آنها مي‌گفتند آن‌ها عليه او هستند. * خبرگزاري‌هاي غربي اخبار دروغين درباره تظاهرات مردم عليه دولت پخش مي‌كنند - آر. تي: رسانه‌ها اخبار زيادي مبني بر تظاهرات ضد دولتي پخش مي‌كنند. - كوچنوا: جريان قدرتمندي براي پخش اخبار نادرست در كار است. در تاريخ اول آوريل، رسانه‌ها اخبار تظاهرات ضد دولتي عظيمي در دمشق را منتشر كردند. من آن روز در دمشق بودم، چنين تظاهراتي به وقوع نپيوست، نه من چيزي ديدم و نه مردم محلي. در تاريخ 16 آوريل، خبرگزاري "رويترز " نوشت كه 50 هزار مخالف رژيم به خيابان‌هاي دمشق ريختند و بعد با گاز اشك‌آور و باتوم متفرق شدند. ساكنان دمشق مي‌دانند كه امكان ندارد چنين تظاهراتي بدون اينكه مردم شهر متوجه آن شوند به وقوع بپيوندد. چند نفر پليس لازم است تا مردم را متفرق سازد؟ و چطور است كه هيچ‌كس جز خبرگزاري "رويترز " آن را نديده است؟ [حتي]500 نفر در خيابان‌هاي دمشق جمعيت زيادي است؛ "رويترز " اين اطلاعات را در دنيا، از جمله روسيه، پخش كرد. يك منبع دروغ مي‌گويد و بعد يك كلاغ چهل كلاغ مي‌شود و شايعه و گمانه‌زني‌ها آغاز مي‌شود. * در فيلم‌هايي كه از تظاهرات كشورهاي مختلف نشان مي‌دهند، همه شبيه هم هستند مردم سوريه فيلم اخبار را تماشا مي‌كنند. چه مي‌بينند؟ تصاويري را نشان مردم مي‌دهند كه به ظاهر از سوريه گرفته شده، اما در واقع فيلم اعتراض‌هاي مصر يا يمن است. مردمي كه در تصاوير تلويزيوني اعتراض‌هاي كشورهاي مختلفي چون يمن، مصر، و سوريه‌اند همه عين هم لباس پوشيده‌اند. اما مردم سوريه مي‌توانند فرق بين خود و مردم كشور همسايه را از روي چهره و لباس تشخيص دهند. اين فيلم‌هاي خبرگزاري‌ها كاملاً نمايشي است و صحت خبري ندارد. يك لبناني مي‌تواند تفاوت فيلمي كه در لبنان گرفته شده و فيلمي كه در دمشق گرفته شده را با يك نگاه بفهمد؛ اما اين رسانه‌ها باز هم فيلم‌ تظاهرات مردم در طرابلس، يا فيلم‌هاي چند سال پيش ناآرامي‌هاي عراق را براي نمايش ناآرامي‌هاي سوريه نشان مي‌دهند. * خود سوري‌ها هم وقايعي را كه رسانه‌ها نشان مي‌دهند نديده‌اند محفل‌هاي آنلاين بسياري براي زنان در كشورهاي عربي موجود است. زنان اطلاعاتشان را پس از مشاهده گزارش‌هاي تلويزيوني درباره "ناآرامي توده‌ها " در اختيار هم مي‌گذارند. بعضي از زنان مي‌نويسند، بيرون از پنجره شما چه خبر است؟ و زنان ديگر پاسخ مي‌دهند: ما از ايوان نگاه كرديم، و هيچ‌كدام از آن چيزهايي كه تلويزيون درباره‌اش حرف مي‌زد را نديديم. * به ادعاي رسانه‌ها، پليس‌هاي كشته شده، يا تظاهركننده بوده‌اند يا از پليس‌هايي كه به هم‌وطنانشان شليك نكرده‌اند اخيراً، پليس‌هاي غير مسلح بسياري كشته مي‌شوند. تبليغات رسانه‌اي بلافاصله آن‌ها را جاي مردم معترضي كه قرباني خشونت رژيم قرار گرفته‌اند جا مي‌زند. تكرار مي‌كنم، اين پليس‌ها غير مسلحند. پليس‌ها به كاربرد سلاح چندان وارد نيستند، چون مدت‌هاي مديدي است كه چنين آشوب‌هايي را نديده‌اند. اما رسانه‌هاي غربي اين پليس‌هاي تازه‌كار كشته شده را يا قربانيان مردمي مي‌خوانند، يا پليسي كه از آتش گشودن روي هم‌وطنانش اجتناب كرده، بستگي به سليقه سردبير دارد. به نظر مي‌رسد "گوبلز " در اين مورد حق داشت كه مي‌گفت: "دروغ هر چه بزرگ‌تر باشد، مردم راحت‌تر باورش مي‌كنند. " - كوچنوا: چون آن‌ها مورد اصابت گلوله كساني قرار مي‌گيرند كه مي‌دانند آنها غير مسلحند * كوماندوهاي آموزش ديده توسط آمريكايي‌ها از عراق وارد سوريه شده‌اند تا به شورش‌ها دامن بزنند - آر. تي: چه كسي به پليس‌ها شليك مي‌كند؟ - كوچنوا: شايعات زيادي در سوريه هست. مي‌گويند كوماندوهاي آموزش ديده از عراق آمده‌اند. مردم سوريه كاملاً آگاهند كه وقتي آمريكا عراق را اشغال كرد، جوخه‌هاي نظامي ويژه در آنجا تشكيل داد. اين‌ها بودند كه مردم را مي‌كشتند، به درگيري بين شيعيان و سني‌ها دامن مي‌زند، و بين مسلمانان و مسيحيان اختلاف مي‌انداختند؛ در خيابان‌ها، بازارها، مساجد و كليساها بمب مي‌گذاشتند. آن حملات تروريستي نه براي براندازي رژيم اشغالگر، كه براي كشتن مردم غيرنظامي بود. همين چندي پيش سه كوماندو را در حومه دمشق گرفتند؛ داشتند بي‌هدف به مردم شليك مي‌كردند. بعد مشخص شد كه عراقي هستند. تلويزيون سوريه فيلمي را نشان داد كه افرادي از بالاي درختان و پشت‌بام خانه‌ها به پليس و عابران، تير شليك مي‌كردند. گاهي آن‌ها را دستگير مي‌كنند و متوجه مي‌شوند يا عراقي‌اند، يا مي‌پذيرند كه براي اين كار پول گرفته‌اند. اين شبه‌نظاميان را در درا و لاتيكا نيز دستگير كرده‌اند. آن‌ها اسلحه‌هاي آمريكايي داشتند. * مزدوراني كه از آمريكا پول و اسلحه مي‌گيرند براي شورش به پا كردن وارد سوريه شده‌اند اطلاعات مخفي لبنان چند ماشين حامل اسلحه را ردگيري كرده بود كه وارد لبنان مي‌شدند. يكي از همين ماشين‌ها را كه از عراق مي‌آمد متوقف كردند. در آن ماشين‌ها نيز سلاح‌هاي آمريكايي بود. گزارش‌هايي نيز از افراد دستگير شده‌اي رسيده كه مقادير زيادي پول همراهشان داشتند، پولي كه دلار آمريكايي بود. اين افراد موبايل‌هاي ماهواره‌اي گران‌قيمتي داشتند كه اطلاعات سوريه نمي‌توانست ردگيري كند. در سوريه ديگر پوشيده نيست كه آمريكايي‌ها فرصتي مناسب براي سر بازگيري و آموزش كوماندوها در عراق داشتند تا بتوانند آن‌ها را به نقاطي كه مي‌خواهند بفرستند. * حتي خود آمريكا نيز منكر دخالت در ناآرامي‌هاي سوريه نيست "هيلاري كلينتون " از همين حالا گفته كه اگر سوريه روابطش را با ايران قطع كند و دست از حمايت حماس و حزب‌الله بردارد، تظاهرات روز بعدش متوقف خواهد شد. يعني آن‌ها حتي تلاشي در پنهان نگه داشتن دخالت خود در شورش‌هاي سوريه نيز نمي‌كنند. شواهد بسياري مبني بر دخالت خارجي در امور است. نهايتاً، مردم مي‌گويند تظاهركنندگان را از مناطق ديگر به سوريه مي‌آورند. اين مردم حرف زدن و ظاهرشان با مردم محلي متفاوت است. در اين حوالي هيچ‌كس آن‌ها را نمي‌شناسد. پرسش اينجاست كه چه كسي اين اتوبوس‌ها را كرايه مي‌كند و هزينه رفت و آمد اين افراد را مي‌پردازد. * "عبدالحليم خدام "، كه خود سرمايه كلاني را غارت كرده، آغازگر شورش‌ها بود "عبدالحليم خدام "، معاون پيشين رئيس جمهوري سوريه، آغازگر شورش‌ها در نقاط ساحلي بود. او نيمي از سرمايه كشور را غارت كرده بود. او در توطئه‌هاي فساد دست داشت و در نهايت نيز به غرب فرار كرد. او بود كه "بشار اسد "، رئيس جمهور سوريه را متهم به ترور نخست وزير پيشين لبنان، "رفيق حريري "، كرد. سوري‌ها قوياً بر اين باورند كه "سعد حريري "، بابت پراكندن اين شايعه در مورد قتل رفيق حريري، شخصاً ويلايي به "عبدالحليم خدام " اهدا كرده بود. اما وقتي اين شايعه بي‌پايه خوانده شد و تأييد نگشت، ويلا را از او گرفتند. امروز، كساني كه به ماشين‌ها در بانياس شليك مي‌كنند، فرياد مي‌زنند: "ما بشار را نمي‌خواهيم، ما عبدالحليم را مي‌خواهيم! ". * حتي مخالفان ديگر بشار اسد نيز عليه خدام هستند مخالفان صلح‌طلب و فرهنگي ديگري نيز در بانياس هستند كه سال‌هاست عليه رژيم بشار اسد بوده‌اند. اما آن‌ها نيز از اتفاقات جاري متحير شده‌اند و به هيچ‌وجه طرفدار خدام نيستند. آنها مي‌گويند: "او دزد است. او بيشتر سرمايه ما را به اسم مبارزه با فساد و دزدي غارت كرد. ". * كشتار وحشيانه مقامات نظامي و بعضاً فرزندان آن‌ها با هدف ارعاب مردم است - آر. تي: كساني كه از كشورهاي ديگر به سوريه مي‌آيند، چه نقشي در بي‌ثبات كردن سوريه دارند؟ - كوچنوا: اين پرسشي است كه پاسخ مشخصي ندارد. خبري به بيرون درز كرد مبني بر اين‌ كه "دن فلدمن " نماينده ويژه "هيلاري كلينتون " براي خاورميانه، اواسط آوريل، در استامبول با نمايندگاني از گروه‌هاي مخالف نظام سوريه ملاقات كرد و تاكتيك‌هايي براي ترور مقامات نظامي پيشنهاد داد. كمتر از سه روز پس از آن ماجرا، در تاريخ 19 آوريل، چند مقام نظامي به شكلي وحشيانه در سوريه كشته شدند. نه تنها مورد حمله قرار گرفته و كشته شده بودند، بلكه سه فرزند نوجوان يكي از اين ژنرال‌ها كه با او در ماشين بودند نيز با خنجر پاره‌پاره شده بودند. هدف از قتل‌هايي كه با وحشيگري بسيار صورت مي‌گيرد ارعاب مردم است. همين اخبار فرزنداني كه با خنجر پاره پاره شده بودند به خوبي به اين هدف رسيده بود. * پس از دستگيري كودكان در درا و آزادي آن‌ها سپاهياني به درخواست مردم به آنجا آورده شد - آر. تي: گزارش‌هاي رسانه‌اي حاكي از اين بود كه شورش‌ها وقتي آغاز شد كه كودكاني را در شهر درا دستگير كردند كه داشتند روي ديوار شعار ضد دولتي مي‌نوشتند؟ آيا اين گفته صحت دارد؟ - كوچنوا: تمامي بچه‌ها به سرعت آزاد شدند. علاوه بر اين، روزنامه‌هاي دولتي سوريه حكم آزادي آن‌ها را منتشر كرد. - آر. تي: آيا سپاهياني به درا آورده نشد؟ -كوچنوا: چرا، آورده شد. پس از آن كه دفتر استاندار را گرفتند، ساكنان محلي از دولت درخواست كمك كردند و نيروي نظامي به آنجا فرستاده شد. من ويدئوها را هم ديدم. تظاهركنندگان فيلم را در اينترنت پخش كردند و بلافاصله پس از آن پاكش كردند. اما مردم از روي آن كپي كردند. سربازان ايستاده‌اند و مردم به سمت آن‌ها مي‌آيند و در كمال آرامش صحبت مي‌كنند. هيچ‌كس به هيچ‌كس شليك نمي‌كند. * مردم بيشتر به سرودهاي ميهن‌پرستانه گوش مي‌كنند و براي سخنراني بشار اسد در تلويزيون دست مي‌زنند - آر. تي: آيا اين حس در سوريه هست كه اگر از حمايت حماس خلاص شوند و فلسطيني‌ها معاهده صلحي با اسرائيل امضا كنند، تمامي شورش‌ها بلافاصله پايان مي‌پذيرد؟ - كوچنوا: نه، چنين حسي نيست. مردم اين جامعه هم‌بستگي دارند. آن‌ها در كنار هم ايستاده‌اند، چون مي‌بينند كه دشمن بسيار خطرناك است. مثلاً، پيش از اين كه تاكسي سوار مي‌شدم، به غير از موسيقي پاپ، يا قرائت قرآن چيزي از راديو نمي‌شنيدم. اما حالا، سرودهاي ميهن‌پرستانه از تمامي ماشين‌ها به گوش مي‌رسد. وقتي بشار اسد در تلويزيون صحبت مي‌كرد، مردمي كه در سوپرماركت به سخنانش گوش مي‌كردند، تشويقش مي‌كردند. نمي‌شود مردمي را كه از تلويزيون به سخنان رئيس جمهور گوش مي‌كنند را مجبور كرد كه تشويقش كنند. * مردم از راهزنان يا تيراندازهاي ناشناس مي‌ترسند و بيرون نمي‌روند - آر. تي: در روزهاي اخير حال و هواي مردم چطور بوده است؟ - كوچنوا: مردم مي‌ترسند بيرون بروند. در برخي مناطق، مردم جانشان را به خطر انداختند تا با دوربين فيلم‌برداري ضبط كنند كه چطور افراد ناشناسي سوار ماشين مي‌شوند و حركت مي‌كنند و بعد شروع مي‌كنند به تيراندازي در تمامي جهات. آن‌ها به اين شكل در دل مردم ترس مي‌اندازند. راهزنان پلي روي جاده نزديك ساحل را بند آوردند. بلافاصله، ارتش آن‌ها را عقب راند. يكي از رابطان سوري من گفت: "به مردم زيادي نياز نيست كه كشور را به دردسر بيندازند. " گذاشتن پنج نفر در يك جاده اصلي كافي است كه كل منطقه را فلج كند. مردم نمي‌توانند مواد غذايي را به جايي تحويل دهند يا خود را به بيمارستان برسانند؛ و به دليل همين چند راهزن، كل كشور متحير به جا مانده است. * تلويزيون سوريه، بر خلاف دروغ رسانه‌هاي غربي، آرامش حقيقي شهرها را نشان مي‌دهد اكنون تلويزيون سوريه فيلم‌هاي زنده‌اي از بخش‌هاي مختلف دمشق و ديگر شهرها نشان مي‌دهد تا مردم بفهمند كه چقدر زندگي آشكارا به حالت سابق برگشته، حالا فرقي نمي‌كند رسانه‌هاي غربي چه نشان دهند. شايان ذكر است كه راهزنان عامدانه تلاش داشتند بذر نفرت را در جوامع مختلف بكارند. اخيراً، شيخي، در خطاب به ساكنان جنوب، به درزي‌ها، به ويژه زنان، توهين كرد. رسانه‌هاي خارجي اين ويدئو را پخش كردند و در اينترنت هم تبليغش را كردند. تا به حال چيزي شبيه به اين در سوريه اتفاق نيفتاده بود. اين تحريك كردن‌ها در دمشق با شكست مواجه شد، هر چند تلاش‌هايي براي دشمن كردن جوامع مذهبي با هم صورت گرفت. كساني كه مردم را تحريك مي‌كنند در مناطق روستايي نيز با عدم حمايت روبه‌رو شدند - در آنجا هم شروع به پاشيدن بذر نفرت كرده‌اند. عظيم‌ترين تظاهرات درا تنها 500 نفر را جمع كرد. اما آن‌ها مي‌گويند كه فقط 450 نفر كشته شدند. * اصلاحات دولت سوريه: برداشتن قانون ازدواج، تظاهرات قانوني، حق شهروندي كردها، و تغيير فرمانداران بوده است - آر. تي: آيا دولت اصلاحاتي صورت داده است؟ -كوچنوا: دولت قانون ازدواج را برداشته و اجازه راهپيمايي‌هاي قانوني را، در صورتي كه پنج روز جلوتر مجوز آن اخذ شود، صادر كرده است. به خارجي‌ها اجازه داده‌اند املاك و مستغلات خريداري كنند. به كردها حقوق شهروندي داده‌اند. تا پيش از اين، كردها به دلايل تاريخي، از اين حق محروم بودند. دولت در حال افتتاح دوره‌هاي تجاري براي زنان در شمال سوريه است. بسياري از فرمانداران استاني اخراج شده‌اند، كه متأسفانه در برخي موارد افراد صادقي بودند. مانند كساني كه قبول نكردند مجرمان را با رشوه از زندان آزاد كنند و هدف دشمني مردم قرار گرفتند. * هيچ بليتي براي سوريه نيست - آر. تي: آيا تعداد پروازها به سوريه كاهش يافته است. - كوچنوا: هيچ بليتي براي سوريه نيست. ما مي‌خواستيم گروهي گردشگر را به سوريه بفرستيم، اما براي 30 آوريل، هيچ بليت هواپيمايي براي سوريه نبود. اما روس‌ها در حال فرار از سوريه نيستند. در اين باره به دليل شغلم اطلاعات كافي دارم.

خس و خاشاک گفتن احمدی نژاد دروغ جنبش سبز است

داريوش سجادي از عناصر مايل به اپوزيسيون:
دروغ‌گويي سبزها از خس‌وخاشاك و قتل آقاسلطان تا جمعيت ميليوني روز قدس/ چرا انگل‌وار سوار بر تجمعات حکومت می‌شويد؟

وي در ادامه مي‌گويد "من اعتقاد دارم جنبش (سبز) اول از همه چوب دروغ (گویی‌اش) را می خورد" و سپس ادامه مي‌دهد: (احمدی‌نژاد) خس و خاشاک نگفت؛ همين جا می خواهم بگويم اين اولين دروغ جنبش بود. عين جمله آقای احمدی‌نژاد اين بود: «پيروز انتخابات ۴۰ ميليون شهروندی بودند که در انتخابات شرکت کردند، حال يک‌سری خس و خاشاک اين گوشه ها سرو صدا می کنند را نبايد خيلی توجه کرد»؛... آنجا ديگر شيطنت است که اين خس و خاشاک را به طرفدارای موسوی نسبت بدهیم. جنبش سبز بی معرفتانه فردا در آمد گفت «آن خس و خاشاک تويی، پست تر از خاک تويی» اين اولين دروغ جنبش.

سجادي اضافه مي‌كند: من طرفدار آقای احمدی‌نژاد نيستم ولی دروغ را منتسب نمی کنم. وقتی ايشان می گويد که ۴۰ ميليون پيروز هستند، يعنی مجموع آراي موسوی، کروبی و رضايی را هم حساب کرده. وقتی ايشان اعتبار می دهد به شهروندی که رأی داده که شما پيروز هستيد، آنجا ديگر شيطنت است که اين خس و خاشاک را به طرفدارای موسوی نسبت بدهيم. اين اولين دروغ  جنبش سبز بود که جنجال‌های زيادی به‌دنبال داشت.

مازیار بهاری : راهپیمایی آرام بود تا اینکه منافقين به پایگاه‌بسیج حمله کردند
بقیق در ادامه مطلب.......................



ادامه نوشته

غیاث الدین استاد نجم الدین اربکان : اردوغان شاگرد مردودي است كه از در پشت مدرسه گريخته است

نجم‌الدین اربکان


نجم‌الدین اربکان به ابراز احساسات مردم استانبول پاسخ می‌دهد/ 12 مارس 1994/ عکس: Corbis


نجم‌الدین اربکان به ابراز احساسات مردم استانبول پاسخ می‌دهد/ 12 مارس 1994/ عکس: Corbis

نجم‌الدین اربکان (تولد 29 اکتبر 1926 در شهر سینوپ ؛ ترکیه /وفات 27 فوريه 2011 آنکارا)اولین نخست وزیر اسلامگراى ترکیه، رهبر حزب اسلام‌گرای سعادت ترکیه، و یکی از پیشگامان تاسیس احزاب اسلامی در کشور ترکیه بود

 (در مورد شرح زندگانی استاد مرحوم نجم الدین اربکان در قسمت ادامه مطلب توضیحاتی داده ام )

در این قسمت بعضی از جملات قصار و نکته نظرات استاد مرحوم نجم الدین اربکان را نسبت به دولت فعلی ترکیه و حزب عدلت و توسعه ترکیه قرار دادم تا ان شاالله عملکرد و طرز فکر جریان و جنبش خلافت عثمانی گری جدید ، مریدان ( فتح الله گولن ) و همچنین موضعگیری های عجیب و غریب اردوغان و دولت ترکیه بر همه گان معلوم شود .

مرحوم استاد نجم الدین اربکان :

    « فلسطین، نه تنها از آن فلسطینیان است و نه از آن عرب، بلکه از آن همه‌ی مسلمانان است.»

 
با اين كه :"عبدالله گل " و"اردوغان " از شاگردان ومريدان او بودند وليكن اربكان نظرش در مورد اردوغان اين بود :
"اردوغان شاگرد مردودي است كه از در پشت مدرسه گريخته است "

    «وقتى خدا عقل را از آدم بگیرد. نصیحت کارساز نیست. ما خیلى نصیحت کردیم ولى چه فایده.»

        گفت وگوى الشرق الاوسط با اربکان

    «ارتش هنوز هم قدرتمندترین نهاد در ترکیه است.»

        گفت وگوى الشرق الاوسط با اربکان

    « من از کردار و رفتار اردوغان و مسیرى که در آن حرکت مى کند، راضى نیستم. ما از او گله داریم، زیرا ملت ترک را به سوى مشکلات بزرگ سوق مى دهد. ما از وابستگى او به صهیونیست ها و مشارکت او با آنان در برخى برنامه ها ناراضى هستیم. چرا طیب اردوغان نظامیان ترکیه را در چارچوب نیروهاى سازمان ملل متحد به لبنان مى فرستد تا حزب الله را خلع سلاح کنند؟ »

        گفت وگوى الشرق الاوسط با اربکان

 

    «  آنها-دولت اردوغان و سیاست‌های عبدالله گل - در سایه حمایت برخی قدرت‌های خارجی به اقتدار رسیدند. آنها در حال حاضر ندانسته دارند آب به آسیاب قدرتهای نژادپرست صهیونیستی- امپریالیستی موجود در دنیا می‌ریزند و از نظام ناعادلانه صهیونیستی- غربی آنان حمایت می کنند.»

        در مصاحبه با روزنامه آلمانی "دی ولت "۱۳۸۹/۸/۱۸

 

    «اینها با سیاست مالیاتی و پولی که در حال حاضر اجرا می‌کنند، تنها موجب هر چه بیشتر ثروتمندتر شدن صهیونیست‌ها می شوند و اردوغان با این سیاست‌هایش تبدیل به صندوقدار صهیونیزم جهانی شده است.»

        در مصاحبه با روزنامه آلمانی "دی ولت "۱۳۸۹/۸/۱۸

 

    « هر چند که اردوغان زمانی شاگرد خود من بود اما امروز در این مرحله ما علیه دولت او ایستاده‌ایم.»

        در مصاحبه با روزنامه آلمانی "دی ولت "۱۳۸۹/۸/۱۸

 

    « از اقدامات درست اما نادر این دولت یکی شرکت خانم "خیرالنساء گل " همسر عبدالله گل رئیس جمهور در دعوت‌های رسمی با حفظ حجاب کامل است.»

        در مصاحبه با روزنامه آلمانی "دی ولت "۱۳۸۹/۸/۱۸

 
ادامه نوشته





 


متن زیارت عاشورا : 

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَباعَبْدِاللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ رَسُولِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا خِيَرَةَ اللَّهِ و َابْنَ خِيَرَتِهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ اَميرِالْمُؤْمِنينَ و َابْنَ سَيِّدِ الْوَصِيّينَ

سلام بر تو اى ابا عبداللّه سلام بر تو اى فرزند رسول خدا سلام بر تو اى برگزيده خدا و فرزند برگزيده اش سلام بر تو اى فرزند امير مؤ منان و فرزند آقاى اوصياء


اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ فاطِمَةَ سَيِّدَةِ نِساَّءِ الْعالَمينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا ثارَ اللَّهِ وَ ابْنَ ثارِهِ وَ الْوِتْرَ الْمَوْتُورَ

سلام بر تو اى فرزند فاطمه بانوى زنان جهانيان سلام بر تو اى که خدا خونخواهيش کند و فرزند چنين کسى و اى کشته اى که انتقام کشته گانت نگرفتى


اَلسَّلامُ عَلَيْكَ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِكَ عَلَيْكُمْ مِنّى جَميعاً سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَ بَقِىَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ

سلام بر تو و بر روانهائى که فرود آمدند به آستانت ، بر شما همگى از جانب من سلام خدا باد هميشه تا من برجايم و برجا است شب و روز

يا اَباعَبْدِاللَّهِ لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ وَ جَلَّتْ وَ عَظُمَتِ الْمُصيبَةُ بِكَ عَلَيْنا وَ عَلى جَميعِ اَهْل ِالاِْسْلامِ

اى ابا عبداللّه براستى بزرگ شد سوگوارى تو و گران و عظيم گشت مصيبت تو بر ما و بر همه اهل اسلام


و َجَلَّتْ وَ عَظُمَتْ مُصيبَتُكَ فِى السَّمواتِ عَلى جَميعِ اَهْلِ السَّمواتِ فَلَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً اَسَّسَتْ اَساسَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِ عَلَيْكُمْ اَهْلَ الْبَيْتِ

و گران و عظيم گشت مصيبت تو در آسمانها بر همه اهل آسمانها پس خدا لعنت کند مردمى را که ريختند شالوده ستم و بيدادگرى را بر شما خاندان


وَ لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً دَفَعَتْكُمْ عَنْ مَقامِكُمْ و َاَزالَتْكُمْ عَنْ مَراتِبِكُمُ الَّتى رَتَّبَكُمُ اللَّهُ فيها

و خدا لعنت کند مردمى را که کنار زدند شما را از مقام مخصوصتان و دور کردند شما را از آن مرتبه هائى که خداوند آن رتبه ها را به شما داده بود


و َلَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً قَتَلَتْكُمْ وَ لَعَنَ اللَّهُ الْمُمَهِّدينَ لَهُمْ بِالتَّمْكينِ مِنْ قِتالِكُمْ

و خدا لعنت کند مردمى که شما را کشتند و خدا لعنت کند آنانكه تهيه اسباب کردند براى کشندگان شما تا آنها توانستند با شما بجنگند


بَرِئْتُ اِلَى اللَّهِ وَ اِلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَ مِنْ اَشْياعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ وَ اَوْلِياَّئِهِم

بيزارى جويم بسوى خدا و بسوى شما از ايشان و از پيروان و دنبال روندگانشان و دوستانشان


يا اَباعَبْدِاللَّهِ اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ

اى اباعبداللّه من تسليمم و در صلحم با کسى که با شما در صلح است و در جنگم با هر کس که با شما در جنگ است تا روز قيامت


وَ لَعَنَ اللَّهُ آلَ زِيادٍ وَ آلَ مَرْوانَ وَ لَعَنَ اللَّهُ بَنى اُمَيَّةَ قاطِبَةً وَ لَعَنَ اللَّهُ ابْنَ مَرْجانَةَ

و خدا لعنت کند خاندان زياد و خاندان مروان را و خدا لعنت کند بنى اميه را همگى و خدا لعنت کند فرزند مرجانه (ابن زياد) را


وَ لَعَنَ اللَّهُ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَ لَعَنَ اللَّهُ شِمْراً وَ لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً اَسْرَجَتْ وَ اَلْجَمَتْ وَ تَنَقَّبَتْ لِقِتالِكَ

خدا لعنت کند عمر بن سعد را و خدا لعنت کند شمر را و خدا لعنت کند مردمى را که اسبها را زين کردند و دهنه زدند و به راه افتادند براى پيكار با تو


بِاَبى اَنْتَ وَ اُمّى لَقَدْ عَظُمَ مُصابى بِكَ فَاَسْئَلُ اللَّهَ الَّذى اَکْرَمَ مَقامَكَ

پدر و مادرم بفدايت که براستى بزرگ شد مصيبت تو بر من پس مى خواهم از آن خدائى که گرامى داشت مقام تو را


وَ اَکْرَمَنى بِكَ اَنْ يَرْزُقَنى طَلَبَ ثارِكَ مَعَ اِمامٍ مَنْصُورٍ مِنْ اَهْلِ بَيْتِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ و َآلِهِ

و گرامى داشت مرا بخاطر تو که روزيم گرداند خونخواهى تو را در رکاب آن امام يارى شده از خاندان محمد صلى اللّه عليه و آله


اَللّهُمَّ اجْعَلْنى عِنْدَكَ وَجيهاً بِالْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ

خدايا قرار ده مرا نزد خودت آبرومند بوسيله حسين عليه السلام در دنيا و آخرت


يا اَباعَبْدِاللَّهِ اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلى اللَّهِ وَ اِلى رَسُولِهِ وَ اِلى اميرِالْمُؤْمِنينَ وَ اِلى فاطِمَةَ وَ اِلَى الْحَسَنِ

اى اباعبداللّه من تقرب جويم به درگاه خدا و پيشگاه رسولش و اميرالمؤ منين و فاطمه و حسن


وَ اِلَيْكَ بِمُوالاتِكَ وَ بِالْبَراَّئَةِ [مِمَّنْ قاتَلَكَ وَ نَصَبَ لَكَ الْحَرْبَ وَ بِالْبَرائَةِ مِمَّنْ اَسَّسَ اَساسَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِعَلَيْكُمْ

وَ اَبْرَءُ اِلَى اللّهِ وَ اِلى رَسُولِهِ] مِمَّنْ اَسَسَّ اَساسَ ذلِكَ وَ بَنى عَلَيْهِ بُنْيانَهُ وَ جَرى فى ظُلْمِهِ وَ جَوْرِهِ عَلَيْكُمْ وَ على اَشْياعِكُمْ
و شما بوسيله دوستى تو و بوسيله بيزارى از کسى که با تو مقاتله کرد و جنگ با تو را برپا آرد و به بيزارى جستن از آسى آه شالوده ستم و ظلم بر شما را ريخت




و بيزارى جويم بسوى خدا و بسوى رسولش از کسى که پى ريزى کرد شالوده اين کار را و پايه گذارى کرد بر آن بنيانش را و دنبال کرد ستم و ظلمش را بر شما و بر پيروان شما


بَرِئْتُ اِلَى اللَّهِ وَ اِلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَ اَتَقَرَّبُ اِلَى اللَّهِ ثُمَّ اِلَيْكُمْ بِمُوالاتِكُمْ وَ مُوالاةِ وَلِيِّكُمْ

بيزارى جويم بدرگاه خدا و به پيشگاه شما از ايشان و تقرب جويم بسوى خدا سپس بشما بوسيله دوستيتان و دوستى دوستان شما


وَ بِالْبَرآئَةِ مِنْ اَعْداَّئِكُمْ وَ النّاصِبينَ لَكُمُ الْحَرْبَ وَ بِالْبَرآئَةِ مِنْ اَشْياعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ

و به بيزارى از دشمنانتان و برپا کنندگان (و آتش افروزان ) جنگ با شما و به بيزارى از ياران و پيروانشان


اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَحَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ وَ وَلِىُّ لِمَنْ والاکُمْ وَ عَدُوُّ لِمَنْ عاداکُمْ

من در صلح و سازشم با کسى که با شما در صلح است و در جنگم با کسى که با شما در جنگ است و دوستم با کسى که شما را دوست دارد و دشمنم با کسى که شما را دشمن دارد


فَاَسْئَلُ اللَّهَ الَّذى اَکْرَمَنى بِمَعْرِفَتِكُمْ وَمَعْرِفَةِ اَوْلِياَّئِكُمْ وَ رَزَقَنِى الْبَراَّئَةَ مِنْ اَعْداَّئِكُمْ

و درخواست کنم از خدائى که مرا گرامى داشت بوسيله معرفت شما و معرفت دوستانتان و روزيم کند بيزارى جستن از دشمنانتان را


اَنْ يَجْعَلَنى مَعَكُمْ فِى الدُّنْيا وَالاْخِرَةِ وَاَنْ يُثَبِّتَ لى عِنْدَآُمْ قَدَمَ صِدْقٍ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ

به اينكه قرار دهد مرا با شما در دنيا و آخرت و پابرجا دارد براى من در پيش شما گام راست و درستى (و ثبات قدمى ) در دنيا و آخرت


وَ اَسْئَلُهُ اَنْ يُبَلِّغَنِى الْمَقامَ الْمَحْمُودَ لَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ وَ اَنْ يَرْزُقَنى طَلَبَ ثارى مَعَ اِمامٍ هُدىً ظاهِرٍ ناطِقٍ [بِالْحَقِّ] مِنْكُمْ

و از او خواهم که برساند مرا به مقام پسنديده شما در پيش خدا و روزيم کند خونخواهى شما را با امام راهنماى آشكار گوياى [به حق] که از شما (خاندان ) است


وَ اَسْئَلُ اللَّهَ بِحَقِّكُمْ وَبِالشَّاْنِ الَّذى لَكُمْ عِنْدَهُ اَنْ يُعْطِيَنى بِمُصابى بِكُمْ اَفْضَلَ ما يُعْطى مُصاباً بِمُصيبَتِهِ مُصيبَةً ما اَعْظَمَه

و از خدا خواهم به حق شما و بدان منزلتى که شما نزد او داريد ، که عطا کند به من بوسيله مصيبتى که از ناحيه شما به من رسيده بهترين پاداشى را که مى دهد به يك مصيبت زده از مصيبتى که ديده


وَ اَعْظَمَ رَزِيَّتَها فِى الاِْسْلامِ وَ فى جَميعِ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ اَللّهُمَّ اجْعَلْنى فى مَقامى هذا مِمَّنْ تَنالُهُ مِنْكَ صَلَواتٌ وَ رَحْمَةٌ وَ مَغْفِرَةٌ

براستى چه مصيبت بزرگى و چه داغ گرانى بود در اسلام و در تمام آسمانها و زمين خدايا چنانم کن در اينجا که ايستاده ام از کسانى باشم که برسد بدو از ناحيه تو درود و رحمت و آمرزشى


اَللّهُمَّ اجْعَلْ مَحْياىَ مَحْيا مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ مَماتى مَماتَ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ

خدايا قرار ده زندگيم را زندگى محمد و آل محمد و مرگم را مرگ محمد و آل محمد


اَللّهُمَّ اِنَّ هذا يَوْمٌ تَبرَّکَتْ بِهِ بَنُو اُمَيَّةَ وَ ابْنُ آکِلَةِ الَْآکبادِ اللَّعينُ ابْنُ اللَّعينِ عَلى لِسانِكَ وَ لِسانِ نَبِيِّكَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ

خدايا اين روز روزى است که مبارك و ميمون دانستند آنرا بنى اميه و پسر آن زن جگرخوار (معاويه ) آن ملعون پسر ملعون (آه لعن شده ) بر زبان تو و زبان پيامبرت که درود خدا بر او و آلش باد


فى کُلِّ مَوْطِنٍ وَ مَوْقِفٍ وَقَفَ فيهِ نَبِيُّكَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ

در هر جا و هر مكانى که توقف کرد در آن مكان پيامبرت صلى اللّه عليه و آله


اَللّهُمَّ الْعَنْ اَباسُفْيانَ وَ مُعوِيَةَ وَ يَزيدَ بْنَ مُعاوِيَةَ عَلَيْهِمْ مِنْكَ اللَّعْنَةُ اَبَدَ الاْبِدينَ

خدايا لعنت کن ابوسفيان و معاويه و يزيد بن معاويه را که لعنت بر ايشان باد از جانب تو براى هميشه


وَ هذا يَوْمٌ فَرِحَتْ بِهِ آلُ زِيادٍ وَ آلُ مَرْوانَ بِقَتْلِهِمُ الْحُسَيْنَ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَيْهِ

و اين روز روزى است که شادمان شدند به اين روز دودمان زياد و دودمان مروان بخاطر کشتنشان حضرت حسين صلوات اللّه عليه را


اَللّهُمَّ فَضاعِفْ عَلَيْهِمُ اللَّعْنَ مِنْكَ وَ الْعَذابَ [الاَْليمَ] اَللّهُمَّ اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلَيْكَ فى هذَا الْيَوْمِ وَ فى مَوْقِفى هذا

خدايا پس چندين برابر کن بر آنها لعنت خود و عذاب دردناك را خدايا من تقرب جويم بسوى تو در اين روز و در اين جائى که هستم


وَ اَيّامِ حَياتى بِالْبَراَّئَهِ مِنْهُمْ وَاللَّعْنَةِ عَلَيْهِمْ وَ بِالْمُوالاتِ لِنَبِيِّكَ وَ آلِ نَبِيِّكَ عَلَيْهِ وَ عَلَيْهِمُ اَلسَّلامُ

و در تمام دوران زندگيم به بيزارى جستن از اينها و لعنت فرستادن بر ايشان و بوسيله دوست داشتن پيامبرت و خاندان پيامبرت که بر او و بر ايشان سلام باد


پس مى گوئى صد مرتبه :



اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلى ذلِكَ

خدايا لعنت کن نخستين ستمگرى را که بزور گرفت حق محمد و آل محمد را و آخرين کسى که او را در اين زور و ستم پيروى کرد


اَللّهُمَّ الْعَنِ الْعِصابَةَ الَّتى جاهَدَتِ الْحُسَيْنَ وَ شايَعَتْ وَ بايَعَتْ وَ تابَعَتْ عَلى قَتْلِهِ اَللّهُمَّ الْعَنْهُمْ جَميعاً

خدايا لعنت کن بر گروهى که پيكار کردند با حسين عليه السلام و همراهى کردند و پيمان بستند و از هم پيروى کردند براى کشتن آن حضرت خدايا لعنت کن همه آنها را


پس مى گوئى صد مرتبه :



اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِكَ عَلَيْكَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ [اَبَداً] ما بَقيتُ وَ بَقِىَ اللَّيْلُ وَ النَّهارُ وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِيارَتِكُمْ

سلام بر تو اى ابا عبداللّه و بر روانهائى که فرود آمدند به آستانت ، بر تو از جانب من سلام خدا باد هميشه تا من زنده ام و برپا است شب و روز و قرار ندهد اين زيارت را خداوند آخرين بار زيارت من از شما


اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ

سلام بر حسين و بر على بن الحسين و بر فرزندان حسين و بر اصحاب و ياران حسين


پس مى گوئى :



اَللّهُمَّ خُصَّ اَنْتَ اَوَّلَ ظالِمٍ بِاللَّعْنِ مِنّى وَ ابْدَاءْ بِهِ اَوَّلاً ثُمَّ الثّانِىَ وَالثّالِثَ وَ الرّابِعَ

خدايا مخصوص گردان نخستين ستمگر را به لعنت من و آغاز کن بدان لعن اولى را و سپس دومى و سومى و چهارمى را


اَللّهُمَّ الْعَنْ يَزيدَ خامِساً وَ الْعَنْ عُبَيْدَ اللَّهِ بْنَ زِيادٍ وَ ابْنَ مَرْجانَةَ وَ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَ شِمْراً وَ آلَ اَبى سُفْيانَ وَ آلَ زِيادٍ وَ آلَ مَرْوانَ اِلى يَوْمِ الْقِيمَةِ

خدايا لعنت کن يزيد را در مرتبه پنجم و لعنت کن عبيداللّه پسر زياد و پسر مرجانه را و عمر بن سعد و شمر و دودمان ابوسفيان و دودمان زياد و دودمان مروان را تا روز قيامت


پس به سجده مى روى ومى گوئى :


اَللّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ حَمْدَ الشّاکِرينَ لَكَ عَلى مُصابِهِمْ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلى عَظيمِ رَزِيَّتى

خدايا مخصوص تو است ستايش سپاسگزاران تو بر مصيبت زدگى آنها، ستايش خداى را بر بزرگى مصيبتم


اَللّهُمَّ ارْزُقْنى شَفاعَةَ الْحُسَيْنِ يَوْمَ الْوُرُودِ وَ ثَبِّتْ لى قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَكَ مَعَ الْحُسَيْنِ وَ اَصْحابِ الْحُسَيْنِ الَّذينَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ

خدايا روزيم گردان شفاعت حسين عليه السلام را در روز ورود (به صحراى قيامت ) و ثابت بدار گام راستيم را در نزد خودت با حسين عليه السلام و ياران حسين آنانكه بى دريغ دادند جان خود را در راه حسين عليه السلام

 

التماس دعا

متن دعای ناد علی کبیر

 
 

بِسمِ اللهِ الرَّحمن الرَّحیم.

 نادِ عَلیاً مَظهَرَالعَجائِب تَجِدهُ عَوَناً لَکَ فِی النَوّائِب لی اِلیَ اللهِ حاجَتی وَعَلَیهِ مُعَوَّلی کُلَّما اَمَرتَهُ وَرَمَیتَ مُنقَضی فی ظِللّ اللهِ وَیُضِلل اللهُ لی اَدعُوکَ کُلَّ هَمٍ وَغَمًّ سَیَنجَلی بِعَظَمَتِکَ یا اللهُ بِنُبُوَّتِکَ یامُحَمَّدَ بِوَلایَتِکَ یاعَلِیُّ یاعَلِیُّ یاعَلِیُّ اَدرِکنی بِحقِّ لُطفِکَ الخَفیَّ اللهِ اَکبَرُاَنامِن شَرِّ اَعدائکَ بَریءٌ اللهُ صَمَدی مِن عِندِکَ مَدَی وَعَلَیکَ مُعتَمِدی بِحقِّ إِیاکَ نَعبُدُ وَ إَِیاکَ نَستَعینُ یااَبالغَیثِ اَغِثنی یااَبَاالَحَسَنَین اَدرِکنی یاسَیفَ اللهُ اَدرِکنی یابابَ اللهِ اَدرِکنی یاحُجَّهَ اللهِ اَدرِکنی یا وَلِیَّ اللهِ اَدرِکنی بِحَقَّ لُطفِکَ الخَفیَّ یا قَهّارُتَقَهَّرتَ بِالقَهرِوَالقَهر ُفی قَهرِ قَهرکَ یاقَهارُ یاقاهِرَالعَدُوّ یاواِلیَ الوَلِیَّ یا مَظهَرَ العَجائِبِ یامُرتَضی عَلِیُّ رَمَیتَ مِن بَغی عَلَیَّ بِسَهمِ اللهِ وَسَیفِ اللهِ القاتِلِ اُفَوَّضُ اَمری اِلیَ اللهِ اِنَّ اللهُ بَصَیرٌ بِالعَبادِوَاِلحُکُم اِلهٌ واحِدٌ لااِلهَ اِلاّ هُوَ الرَّحمنُ الرَّحیمُ اَدرِکنی یاغیاثَ المُستَغییَنِ یا دَلیلَ المُتَحیِّرِینَ یااَمانَ الخائِفینَ یامُعینَ المُتَوَکِلینَ یا رَاحِمَ المَساکینَ یا اِلهَ العالَمَینَ بِرَحمَتِکَ وَصَلَّی اللهُ عَلی سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ وَالِهِ اَجمَعین وَ الحَمدُ اللهِ رَبِّ العالَمینَ

دل تنگ از این عمارها-ابوذرها را آرزوست»

این مطلب را از وبلاگ فصل انتظار گرفتم و در صفحه قرار دادم مطلب را بخوانید جالب است و چو ابوذر رسوا کننده بعضی ها !!

http://sina12.parsiblog.com/Posts/1682

دل تنگ از این عمارها - ابوذرها را آرزوست» :

دل تنگ از این عمارها ابوذرها راآرزوست خیلی ها معتقدند کاراکتری که مرحوم شریعتی از ابوذر ارایه داد اغراق آمیز وفانتزی است اما نمی دانم چرا یک دفعه دل تنگ کتاب ابوذر شدم درمیان کتاب های قدیمی نبود دوست دارم ازروی همان چاپ های قدیمی آثار شریعتی .................................

بروید در قسمت ادامه مطلب

ادامه نوشته

چرا نيروي درياي ارتش امريکا در حال فروپاشي است؟

چرا نيروي درياي ارتش امريکا در حال فروپاشي است؟

ارتش امريكا در دنيا به‌عنوان يكي از مجهزترين ارتش‌ها در بخش نيروي دريايي شناخته مي‌شود و هرگاه نيز قرار است با ابزار تهديد عليه كشوري فضاسازي شود، از اين نيرو استفاده ويژه‌اي مي‌شود. به گزارش رجانيوز، به‌عنوان نمونه در قبال ايران، در طول سال‌هاي گذشته چند بار با حركت دادن ناوهاي نيروي دريايي ارتش امريكا فضاسازي شده است اما گزارش يك پايگاه اينترنتي راهبردي نشان مي‌دهد كه اين نيرو عملاً در حال فروپاشي است. پایگاه اینترنتی استراتژی پِیج در اين زمينه مي‌نويسد: «نیروی دریایی ارتش امریکا با مشکلات جدی در نگهداری از رزم ناوها و همچنین آموزش پرسنل خود روبرو است. سه سال پیش بود که نیروی دریایی ارتش امریکا متوجه شد میزان آمادگی رزم ناوهای این کشور به میزان هشدار دهنده ای کاهش یافته است و ناکارآمدی هشت درصد کشتی ها نیز پس از بازرسی محرز شد. از آن زمان تاکنون شرایط وخیم تر شده است و اکنون 24درصد کشتی های جنگی قادر نیستند در مرحله بازرسی تایید بگیرند. هم اکنون 40 درصد از کشتی های فعال نیروی دریایی ارتش امریکا در یکی از سامانه هایشان دچار نقص عمده هستند. نیمی از بالگردهای نظامی و جنگنده های نیروی دریایی این کشور نیز بازدهی کامل را ندارند. این مسئله دریاسالارها و سایر فرماندهان نیروی دریایی ارتش امریکا را واداشت تا برای بررسی علت مشکل تشکیل جلسه دهند. به‌زودی مشخص شد که ابعاد مشکل وسیع تر از آن چیزی است که تصور می شد. میزان خدمه رزم ناوها رو به کاهش است و نیروی دریایی امریکا نتوانسته است نیازهایش در زمینه تعمیرات و نگهداری را با شرایط تازه وفق دهد. البته این روند اکنون بیش از یک قرن است که ادامه دارد. در اوایل قرن نوزدهم، یک کشتی جنگی متوسط با 3500 تن وزن، بین 800 تا 900 ملوان داشت. به بیان دیگر، کشتی به ازای هر 1000 تن وزنش، 240 ملوان داشت. با گذشت 100 سال و در قرن بیستم، بسیاری از کشتی های غول پیکر، به استفاده از موتور بخار و دستگاه های مکانیزه روی آوردند و شمار خدمه کشتی ها کاهش یافت. یک رزم‌ناو 12 هزار تنی پیش از آغاز جنگ جهانی اول حدود 750 خدمه (رقمی معادل 62 ملوان به ازای هر تن وزن) داشت. اما در طول قرن بیستم، ظاهرا پیشرفت چندانی در کاهش نیروی کار کشتی‌ها حاصل نشده است. ناوهای هسته ای فعلی در ارتش امریکا اکنون به ازای هر 1000 تن وزن، 57 ملوان دارند. اما در رزم ناوهای کرانه ای جدید موسوم به اِل سی اِس، این رقم به 25 نفرکاهش یافته است. پیشرفت در استفاده از دستگاه های مکانیزه و به کارگیری هواپیماهای بدون سرنشین در 10 سال اینده، زمینه لازم برای استفاده از فقط 1000 ملوان در یک ناو هواپیمابر را فراهم می کند. بدین معنا که کشتی به ازای هر 1000 تن وزن، فقط 10 ملوان خواهد داشت و در آن بیشتر از روبات و تجهیزاتی استفاده می شود که نیاز چندانی به نظارت انسان ندارند. نیروی دریایی ارتش امریکا اکنون دیرزمانی است که از طریق فناوری موشک با این مفاهیم آشنایی دارد، زیرا موشک ها اغلب در کانیتنرهای مهر و موم شده و با حداقل هزینه نگهداری، تحویل داده می شوند. چنین روندهایی اکنون مدتی است که آغاز شده و در آینده نیز ادامه خواهد داشت. اگرچه استفاده از فناوری های جدید، پر هزینه است اما باید توجه داشت که استخدام ملوان ها نیز هزینه بالایی دارد. هزینه سالانه استخدام یک ملوان در امریکا تقریبا 100 هزار دلار است که این رقم برای ناو هواپیمابر با پنج هزار و 700 خدمه، بالغ بر 500 میلیون دلار در سال خواهد بود. با این میزان پول می توان تجهیزات مکانیزه زیادی خریداری کرد و نیروهای انسانی را نیز از خطر دور نگه داشت. مشکل اینجا است که تجهیزات خودکار ساخته شده، اغلب پاسخگوی نیازهای نظامی نیست. این مشکل دقیقا زمانی بروز کرده است که نیروی دریایی ارتش امریکا با کسری بودجه روبرو است و نمی تواند هزینه لازم را برای افزایش سازگاری تجهیزات خودکار با شرایط جنگی بپردازد. از سوی دیگر، ساعات آموزش نحوه استفاده از دستگاه های خودکار به ملوانان نیز کاهش یافته است. نیروی دریایی ارتش امریکا هم اکنون برای پرداخت هزینه سالانه نگهداری و مرمت کشتی و هواپیماها، 500 میلیون دلار کسری بودجه دارد. بخش زیادی از بودجه نیروی دریایی نیز صرف ساخت کشتی های جدید برای جایگزینی کشتی های متعلق به دوران جنگ سرد می شود. مشکلات مربوط به فرماندهی نیز مزید بر علت شده است. تا پیش از جنگ سرد، اگر نیروی دریایی امریکا با مشکلی در نگهداری از ناوگان کشتی های خود مواجه می شد، علت مسئله را از فرماندهان در رده های مختلف جویا می شد. اما اکنون اوضاع تفاوت دارد. در 10 سال گذشته، افسران دیگر رغبت چندانی به پرسیدن سوال از فرماندهان خود نشان نداده اند. سیاست شکیباییِ صفر که از پایان جنگ سرد تاکنون در نیروی دریایی ارتش امریکا حکمفرما شده، افسران را واداشته است تا شخصا مسئولیت نظارت مستقیم را که قبلا به عهده فرماندهان بود، بر عهده بگیرند. بنابراین فرماندهان دیگر ان نفوذ، قدرت و مسئولیت گذشته را ندارند. مشکل اینجاست که با شکیبایی صفر، یک خطا ممکن است به قیمت بیکار شدن افراد تمام شود. در گذشته این گونه نبود و می توان گفت بسیاری از دریاسالاران سرشناس دوران جنگ جهانی دوم هرگز نمی توانند در شرایط فعلی نیروی دریایی ارتش امریکا، دوام بیاورند. مثلا ناوشکن بیل هیسی در دوران جنگ جهانی اول به گل نشست اما او هرگز شغل خود را به خاطر این حادثه از دست نداد. مشکل دیگر آن است که افسران، دیگر مانند گذشته برای مدتی طولانی در دریا نیستند و فرماندهی را نیز به عهده ندارند. بیشتر وقت آن‌ها برای یادگیری در کلاس ها و به دور از تجربه شرایط واقعی در کنار ملوانان صرف می شود. به عنوان مثال، اگرچه شمار کشتی های نیروی دریایی امریکا در سال 1930 میلادی از الان بیشتر بود اما در آن زمان، نیروی دریایی ارتش امریکا پرسنل کمتری داشت. علت آن است که در آن دوران، 80 درصد از پرسنل نیروی دریایی ارتش موظف به خدمت درکشتی ها بودند و شرایط کار را از نزدیک تجربه می کردند.»

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا وارِثَ آدَمَ صَِفْوَهِ اللَّهِ


اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا وارِثَ آدَمَ صَِفْوَهِ اللَّهِ اَلسَّلامُ

سلام بر تو اى وارث آدم برگزیده خدا سلام

عَلَیْکَ یا وارِثَ نُوحٍ نَبِىِّ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا وارِثَ اِبْراهیمَ خَلیلِ

بر تو اى وارث نوح پیغمبر خدا سلام بر تو اى وارث ابراهیم خلیل

اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا وارِثَ مُوسى کَلیمِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا وارِثَ

خدا سلام بر تو اى وارث موسى هم سخن با خدا سلام بر تو اى وارث

عیسى رُوحِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا وارِثَ مُحَمَّدٍ حَبیبِ اللَّهِ اَلسَّلام

عیسى روح خدا سلام بر تو اى وارث محمد حبیب خدا سلام

عَلَیْکَ یا وارِثَ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ عَلَیْهِ السَّلامُ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَا بْنَ

بر تو اى وارث امیر مؤ منان علیه السلام سلام بر تو اى فرزند

مُحَمَّدٍ الْمُصْطَفى اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَا بْنَ عَلِی الْمُرْتَضى اَلسَّلامُ عَلَیْکَ

محمد مصطفى سلام بر تو اى فرزند على مرتضى سلام بر تو اى

یَابْنَ فاطِمَهَ الزَّهْرآءِ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَا بْنَ خَدیجَهَ الْکُبْرى اَلسَّلامُ

فرزند فاطمه زهرا سلام برتو اى فرزند خدیجه کبرى سلام

عَلَیْکَ یا ثارَ اللَّهِ وَابْنَ ثارِهِ وَالْوِتْرَ الْمَوْتُورُ اَشْهَدُ اَنَّکَ قَدْ اَقَمْتَ

بر تو اى کسى که خدا خونخواهیش کند و فرزند چنین خونى و اى تک و تنها مانده اى که انتقام خونت گرفته نشد گواهى دهم که تو

الصَّلوهَ وَآتَیْتَ الزَّکوهَ وَاَمَرْتَ بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَیْتَ عَنْ الْمُنْکَرِ

بپاداشتى نماز را و بدادى زکات را و امر کردى به معروف (کار نیک ) و نهى کردى از منکر (کار زشت )

وَاَطَعْتَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ حَتّى اَتیکَ الْیَقینُ فَلَعَنَ اللَّهُ اُمَّهً قَتَلَتْکَ وَلَعَنَ

و پیروى کردى از خدا و رسولش تا به شهادت رسیدى پس خدا لعنت کند مردمى که تو را کشتند و خدا لعن

اللَّهُ اُمَّهً ظَلَمَتْکَ وَلَعَنَ اللَّهُ اُمَّهً سَمِعَتْ بِذلِکَ فَرَضِیَتْ بِهِ یا مَوْلاىَ یا

کند مردمى که به تو ستم کردند و خدا لعنت کند مردمى که این جریان را شنیدند و بدان راضى شدند اى مولاى من اى

اَبا عَبْدِ اللَّهِ اَشْهَدُ اَنَّکَ کُنْتَ نُوراً فِى الاَْصْلابِ الشّامِخَهِ وَالاَْرْحامِ

ابا عبداللّه گواهى دهم که تو براستى نورى بودى در صُلبهاى شامخ (و بلند) و رَحِمْهاى

الْمُطَهَّرَهِ لَمْ تُنَجِّسْکَ الْجاهِلِیَّهُ بِاَنْجاسِها وَلَمْ تُلْبِسْکَ مِنْ مُدْلَهِمّاتِ

پاک ، آلوده ات نکرد زمان جاهلیت به پلیدیهایش و نپوشاندت از جامه هاى آلوده و

ثِیابِها وَاَشْهَدُ اَنَّکَ مِنْ دَعآئِمِ الدّینِ وَاَرْکانِ الْمُؤْمِنینَ

چرکش و گواهى دهم که براستى تو از جمله ستونهاى دین و پایه هاى محکم مردان با ایمانى

وَاَشْهَدُ اَنَّکَ الاِْمامُ الْبَرُّ التَّقِىُّ الرَّضِىُّ الزَّکِىُّ الْهادِى الْمَهْدِىُّ

و گواهى دهم که براستى تو پیشوائى هستى نیکوکار و با تقوى و پسندیده و پاکیزه و راهنماى راه یافته

وَاَشْهَدُ اَنَّ الاَْئِّمَهَ مِنْ وُلْدِکَ کَلِمَهُ التَّقْوى وَاَعْلامُ الْهُدى وَالْعُروَهُ

و گواهى دهم که امامان از فرزندان تو اساس (و حقیقت ) تقوى و نشانه هاى هدایت و دستاویز

الْوُثْقى وَالْحُجَّهُ عَلَّى اَهْلِ الدُّنْیا وَاُشْهِدُ اللَّهَ وَمَلاَّئِکَتَهُ وَاَنْبِی آئَهُ

محکم (حق ) و حجتهائى بر مردم دنیا هستند و گواه گیرم خدا و فرشتگانش و پیمبرانش

وَرُسُلَهُ اَ نّى بِکُمْ مُؤْمِنٌ وَبِاِیابِکُمْ مُوقِنٌ بِشَرایِعِ دینى وَخَواتیمِ

و رسولانش را که من براستى به شما ایمان دارم و به بازگشتتان یقین دارم طبق مقررات دین و مذهبم و پایان

عَمَلى وَقَلْبى لِقَلْبِکُمْ سِلْمٌ وَاَمْرى لاَِمْرِکُمْ مُتَّبِعٌ صَلَواتُ اللَّهِ

کردارم و دلم تسلیم دل شما است و کارم پیرو کار شما است درودهاى خدا

عَلَیْکُمْ وَعَلى اَرْواحِکُمْ وَعَلى اَجْسادِکُمْ وَعَلى اَجْسامِکُمْ وَ عَلى

بر شما و بر روانهایتان و بر جسدهاتان و بر پیکرتان و بر

شاهِدِکُمْ وَعَلى غائِبِکُمْ وَعَلى ظاهِرِکُمْ وَعَلى باطِنِکُمْ

حاضرتان و بر غائبتان و بر آشکارتان و بر نهانتان

بِاَبى اَنْتَ وَاُمّى یَا بْنَ رَسُولِ اللَّهِ بِاَبى اَنْتَ

پدر و مادرم به فداى تو اى فرزند رسول خدا پدر

وَاُمّى یا اَبا عَبْدِاللَّهِ لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِیَّهُ وَجَلَّتِ الْمُصیبَهُ بِکَ عَلَیْنا

و مادرم فداى تو اى ابا عبداللّه براستى بزرگ گشت عزایت و گران شد مصیبت تو بر ما

وَعَلى جَمیعِ اَهْلِ السَّمواتِ وَالاَْرْضِ فَلَعَنَ اللَّهُ اُمَّهً اَسْرَجَتْ

و بر همه اهل آسمانها و زمین پس خدا لعنت کند مردمى را که اسبان را زین کردند

وَاَلْجَمَتْ وَتَهَیَّاءَتْ لِقِتالِکَ یا مَوْلاىَ یا اَبا عَبْدِاللَّهِ قَصَدْتُ حَرَمَکَ

و دهانه زدند و آماده کشتارت شدند اى مولاى من اى ابا عبداللّه من آهنگ کردم حرم تو را

وَاَتَیْتُ اِلى مَشْهَدِکَ اَسْئَلُ اللَّهَ بِالشَّاْنِ الَّذى لَکَ عِنْدَهُ وَبِالْمَحَلِّ

و آمدم به زیارتگاهت از خدا خواهم بدان منزلتى که در پیش او دارى و بدان مقامى

الَّذى لَکَ لَدَیْهِ اَنْ یُصَلِىَّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَاَنْ یَجْعَلَنى

که نزدش دارى که درود فرستد بر محمد وآل محمد و قرار دهد مرا

مَعَکُمْ فِى الدُّنْیا وَالاْخِرَهِ

رييس جمهور در دومين نشست خبري:

رييس جمهور در دومين نشست خبري:
مسائل منطقه بايد بر اساس عدالت و قانون حل و فصل شود


     

تحولاتي جهاني، ماهيت يكسان دولت‌هاي متوالي آمريكا، موضوع فلسطين، موضوع عراق، روابط با رهبري،برنامه‌هاي آتي دولت، كوچك سازي دولت و تحول در نظام بانكي و مالياتي، طرح هدفمند كردن يارانه ها و ايجاد اشتغال براي جوانان از جمله مواردي است كه دكتر محمود احمدي نژاد با اشاره به آنها دومين نشست خبري خود با اصحاب رسانه هاي داخلي و خارجي را آغاز كرد.
رييس جمهور عصر امروز سه شنبه در سخنان آغازين دومين نشست خبري خود در سال جديد با نمايندگان بيش از 300 رسانه داخلي و خارجي پيشرفت علمي و سرمايه‌گذاري در عرصه توليدات علمي را از برنامه هاي موفق و ثابت دولت برشمرد و افزود: يکي ديگر از برنامه هاي دولت توسعه و تکميل حلقه هاي زيرساختي کشور است که آينده ايران بر اساس آن ساخته خواهد شد.
رييس جمهور اظهار داشت: حجم فعاليت هاي عمراني سال گذشته يک رکورد تاريخي بود و اميدواريم امسال اين حجم از فعاليت هاي عمراني را به دو برابر سال گذشته برسانيم که بودجه آن نيز در قانون بودجه امسال ديده شده است.
دكتر احمدي نژاد برنامه ديگر دولت را توليد و ايجاد اشتغال گسترده اعلام کرد و گفت: امسال برنامه دولت، توسعه توليد و ايجاد دو و نيم ميليون شغل است؛ سال گذشته حدود يک ميليون و 700 هزار شغل جديد ايجاد شد که کار بزرگي بود و رکورد زده شد و اميدواريم با دو و نيم ميليون شغل جديد در سال جاري و تکرار آن در سال آينده نرخ بيکاري در كشور به حداقل برسد.
رييس جمهور همچنين با اشاره به ادامه اجراي قانون سياست هاي کلي اصل 44 قانون اساسي تصريح كرد: حجم واگذاري‌هاي دولت به بخش خصوصي در مقايسه با 16 سال گذشته 27 برابر شده است.
دكتر احمدي نژاد همچنين با اشاره به اجراي طرح مسکن مهر، آن را يکي از برنامه هاي مسکّن دولت براي کنترل گراني‌ها در بخش ساختمان و مسکن برشمرد و گفت: دولت همچنين در سال جاري طرح آتيه مهر را نيز در دستور کار جدي خواهد داشت. اين طرح نواقص و مشکلاتي داشت که در حال برطرف شدن است و امسال به طور گسترده اين طرح اجرا مي شود زيرا فرزندان ايران بايد داراي آينده اي مطمئن باشند که اين موضوع وظيفه دولت است.


ادامه نوشته

دانشگاه خصوصي "مرتضي حاجي " كانون فتنه مازندران شده است

  علی كريمي  نماینده مردم بابل در گفت‌و‌گو با فارس:
دانشگاه خصوصي "مرتضي حاجي " كانون فتنه مازندران شده است

خبرگزاري فارس: عضو كميسيون آموزش و تحقيقات مجلس خاطرنشان كرد: مرتضي حاجي در شهر مذهبي بابل دانشگاهي با عنوان علوم و فنون تأسيس كرده و در واقع اين دانشگاه را كانون فتنه استان مازندران كرده و در اين دانشگاه برنامه‌ريزي‌ها و آشوب‌هاي خياباني فتنه‌گران را طرح‌ريزي مي‌كند.



ادامه نوشته

مخالفت ریس محمود با تشكيل كلاس‌ها و رشته‌هاي تك جنسيتي در دانشگاه‌هاو بازنشستگی بی مورد اساتید



مخالفت ریس محمود با تشكيل كلاس‌ها و رشته‌هاي تك جنسيتي در دانشگاه‌هاو بازنشستگی بی مورد اساتید .

 رئيس‌جمهور در نامه‌اي به وزاري علوم و بهداشت ضمن تأكيد بر توقف بازنشستگي اساتيد تا تصويب آئين‌نامه، با تشكيل كلاس‌ها و رشته‌هاي تك جنسيتي در دانشگاه‌ها شديداً مخالفت كرد.


امیر مختار ریس محمود  در نامه‌اي به وزراي علوم، تحقيقات و فناوري و بهداشت، درمان و آموزش پزشكي بر ضرورت خودداري از بازنشسته نمودن بي‌رويه اساتيد تا بررسي و تصويب آئين‌نامه بازنشستگي اعضاء هيئت علمي در شوراي عالي انقلاب فرهنگي و نيز جلوگيري از اقدامات سطحي و غيرعالمانه در برخي دانشگاه‌ها مبني بر اعمال رشته‌ها و كلاس‌هاي تك جنسيتي تأكيد كرد.

متن نامه ریس محمود  شده به شرح زير است:
باسمه‌تعالي
جناب آقاي دانشجو
وزير محترم علوم، تحقيقات و فناوري
سركار خانم دستجردي
وزير محترم بهداشت، درمان و آموزش پزشكي

سلام عليكم
1-شنيده شده است كه اساتيد بي‌رويه بازنشسته مي‌شوند. ضروري است تا بررسي و تصويب آئين‌نامه بازنشستگي اعضاء هيئت علمي در شوراي عالي انقلاب فرهنگي از هر نوع بازنشسته نمودن اعضاء خودداري شود.

2- شنيده شده است كه در برخي دانشگاه‌ها، رشته‌ها و كلاس‌هاي تك جنسيتي بدون لحاظ تبعات اعمال مي‌گردد. ضروري است فوري از اين اقدامات سطحي و غير عالمانه جلوگيري شود.
در هر دو مورد نتيجه را اعلام نمائيد.

داده است خدا به او مقام محمود

از مردو زن یزد به دکتر محمود 
یعنی که به احمدی نژاد است درود

ازمردم ایران به رئیس جمهور 
همواره سلام بوده خواهد بود

چون اهل تهجد و جهاد و جهد است 
داده است خدا به او مقام محمود

طرح اسرائيل براي ترور "رفيق حريري " و "نبيه‌بري

بر اساس آرشيو منتشر شده در روزنامه الشرق‌الاوسط افشا شد؛
طرح اسرائيل براي ترور "رفيق حريري " و "نبيه‌بري "

خبرگزاري فارس: روزنامه الشرق الاوسط 10 سال پيش در چنين روزي در مقاله‌اي پرده از نقشه‌اي صهيونيستي برداشت كه هدف آن ترور رفيق حريري و رئيس پارلمان لبنان براي تحقق اهداف مورد نظر «موساد» در لبنان بود.


به گزارش فارس به نقل از پايگاه اطلاع رساني "شؤون استراتيجية "[مسائل راهبردي]، روزنامه فرامنطقه‌اي "الشرق الاوسط " كه از آن "امير سلمان " از خاندان آل سعود است، در 24 مي 2001 يعني ده سال پيش مصادف با همين روزها و سه سال و نيم پيش از ترور "رفيق حريري " مقاله‌اي منتشر كرد كه در آن از وجود نقشه‌اي براي ترور حريري و نبيه بري،‌ رئيس پارلمان لبنان و اهداف پنهاني موساد از اين توطئه پرده برداشت.

از جمله اهداف اشاره شده در توطئه فراهم ساختن شرايط و فضاي مناسب سياسي جهت آزادي "سمير جعجع " فرمانده اسبق شبه‌نظاميان فالانژ و سياستمدار عرصه سياسي لبنان بود.

مقاله ذيل از آرشيو اين روزنامه سعودي استخراج و از نظر خوانندگان مي‌گذرد:

"نقشه ترور بري و حريري كه يك مزدور از آن پرده برداشت "

الشرق الاوسط در اين مقاله مي نويسد: به اعترافات يك مقام نظامي فلسطيني دست ‌يافته كه در سوريه در بازداشت بسرمي‌برد و دمشق وي را اخيرا به مقامات لبناني تحويل داد.

اين افسر بازداشت شده از همكاري "سمير جعجع " فرمانده اسبق شبه‌نظاميان فالانژ و سياستمدار عرصه سياسي لبنان با رژيم صهيونيستي و توطئه‌چيني عليه دولت و دولتمردان لبناني سخن مي‌گويد.

همچنين اين افسر فلسطيني از توطئه‌اي صهيونيستي براي بحراني كردن رابط فلسطينيان با لبناني‌ها و مهمتر از آن طرح توطئه‌اي براي ترور شخصيت‌هاي سياسي لبنان از جمله رفيق حريري، نخست وزير و نبيه بري، رئيس پارلمان لبنان سخن گفت.

وي درباره نقشه ترور بري گفت: اين نقشه بسيار با دقت طراحي شده بود و براساس آن بايد بمبي برسر راه نبيه بري و هيئت همراهش گذاشته مي‌شد، اما اجراي اين نقشه به دليل اطلاع يافتن دستگاه‌هاي امنيتي لبنان از آن پيش از اجرا با شكست مواجه گرديد.
اين مسئول فلسطيني بازداشت شده اعتراف مي‌كند كه وي مامور شده بود تا از سرنوشت و جا و مكان "ران اراد "، خلبان صهيونيست مفقود شده و همچنين "سمير اسعد " سرباز صهيونيست اطلاعاتي بدست آورد.

الشرق الاوسط در ادامه مي‌نويسد: مطلع شده كه اين نظامي فلسطيني از طريق يك افسر موساد كه "ديويد " خوانده مي‌شد،‌ به خدمت موساد و مزدوري براي آن درآمد.

ديويد به اين افسر فلسطيني گفته بود كه از يهوديان لبنان و ساكن منطقه "وادي ابو جميل " در بيروت است و رابط ميان اين افسر فلسطيني با ديويد فردي لبناني از ساكنان طرابلس در شمال لبنان بود،‌ بدون آنكه هويتش براي اين افسر فلسطيني هويدا و مشخص باشد.

الشرق الاوسط در اين مقاله يادآور مي‌شود كه اين تغيير و تحولات (بازداشت اين افسر فلسطيني) اوضاع را براي "توفيق الهندي " مشاور سياسي سمير جعجع پيچيده مي‌كند كه سه شنبه هفته گذشته بازداشت شد.

در اعترافات اين مسئول فلسطيني كه سرگرد يكي از سازمان‌هاي فلسطيني بشمار مي‌آمد، گفته شده كه سمير جعجع همچنان بر رژيم صهيونيستي شرط‌‌بندي و بر اين رژيم تكيه مي‌كند.

همچنين اين اطلاعات كه الشرق الاوسط بر آنها دست يافت به اين نكته اشاره مي‌كند كه اعترافات منتسب به الهندي در واقع بيانگر نقش و ارتباط وي با اين توطئه صهيونيستي است.

اين اطلاعات كه براي اولين‌بار توسط اين سرگرد فلسطيني منتشر مي‌شود،‌ حكايت از آن دارد كه رژيم صيهونيستي به دنبال توطئه‌اي براي ضربه وارد كردن به ساختار جامعه لبنان و تحت فشار گذاشتن سوريه از طريق خلق چالشي به نام فلسطيني‌ها-لبناني ها و بازگشت به دوره بحراني ميان آن دو بوده تا بدين وسيله شرايط مناسب را براي تبرئه سمير جعجع مهيا نمايد.

بر اساس اطلاعات درج شده در پرونده اين مزدور فلسطيني، وي از سال 1986 با رژيم صهيونيستي در ارتباط بوده و اطلاعات امنيتي سازمان‌هاي فلسطيني فعال در لبنان را در اختيار رژيم صهيونيستي قرار مي‌داده است.

اين افسر فلسطيني مي‌گويد: در طول رابطه خود با ديويد، افسر موساد وي همواره يادآور مي‌شده كه در اسرائيل يك معادله سياسي وجود دارد كه عنوان مي‌كند "بدون مصر جنگي ميان اعراب و اسرائيل صورت نخواهد گرفت و بدون سوريه و لبنان صلحي ميان اعراب و اسرائيل منعقد نخواهد شد، لبناني كه جامعه آن برپايه طايفه‌گرايي بنا شده و بايد اين ساختار را هدف قرار داد، اما سوريه مانع از اين امر مي‌شود و بر اين اساس جعجع تنها اميد اسرائيل براي بازگرداند، ‌لبنان به جمع متحدان و هم‌پيمانان اسرائيل است و تل‌آويو جعجع را "قهرمان لبنان " تلقي مي‌كند و معتقد است فقط اوست كه مي‌تواند با اسرائيل متحد شود.

محمدي: اهانت به رئيس‌جمهور با مباني اسلامي و شرعي مطابقت ندارد

  تاریخ خبر : 90/4/8

محمدي: اهانت به رئيس‌جمهور با مباني اسلامي و شرعي مطابقت ندارد


علی مطهری جایگزین حسن کامران در هیات نظارت بر مطبوعات شد

اين نماينده مجلس تصريح كرد: جريان افراط و افراطي‌گري با اين فرزند ناخلف و نامشروع و گاهي پدر ناميمون فتنه و فتنه‌گران با تمام اصحابش در داخل و خارج و سبزانديشان كج انديش و اين برادر ناتني اما گره خورده به فساد جريان انحراف، با جان مايه‌اي از فساد، تزوير و بي‌ديني بار ديگر از جان ملت و انقلاب و نظام چه مي‌خواهد.
محمدي همچنين گفت: اي كه با نعره و صداي بلند به اركان نظام و جامعه اهانت مي‌كني، به حريم‌ها مي‌تازي، به نظرات بلند و سازنده رهبري توجه نداري، در حمله خفاشانه به عاشورا و اهانت به ساحت مقدس امام حسين و در بي‌حرمتي به حريم ولايت كجا بودي؟
تو كه دوستانت با تظاهر و نفاق داد و فرياد راه مي‌اندازند كه شايد از آب گل آلوده ماهي بگيرند، بايد بر اساس نظرات رهبري توبه سياسي كني؛ توبه به خاطر اهانت‌ها، تهديد‌ها، تهمت‌ها و ده‌ها رفتار مغاير با قانون اساسي و تقواي اجتماعي.
بقیه در ادامه مطلب ......................

ادامه نوشته

امیر مختار ریس محمود احمدي نژاد در حاشيه جلسه هيات دولت

چهارشنبه 8 تير 1390 - 14:17 
امیر مختار ریس محمود احمدي نژاد در حاشيه جلسه هيات دولت:
وظيفه اخلاقي، قانوني و ملي دارم در مقابل برخي اقدامات از همكارانم دفاع كنم

 

     


امیر مختار ریس محمود  . با تاكيد بر اينكه كشور نيازمند وحدت، همدلي و دلسوزي است و دولت بر همين اساس تاكنون در مقابل همه اتهامات موضع سكوت اتخاذ كرده است، تصريح كرد: اگر مجموعه اقداماتي كه اخيرا با اهداف سياسي و به منظور اعمال فشار بر دولت آغاز شده ادامه يابد و به بهانه‌هاي گوناگون اعضاي كابينه متهم شوند، وظيفه اخلاقي، قانوني و ملي دارم كه مقابل اين اقدامات ايستاده و از حقوق همكاران خود دفاع كنم.
 





دولت جديد لبنان و چالش‌هاي فراروي-1

دولت جديد لبنان و چالش‌هاي فراروي-1
نفوذ عوامل حريري در دستگاه‌هاي دولتي مهم‌ترين چالش ميقاتي

خبرگزاري فارس: فسادي كه در ادارات دولتي از گروه المستقبل طرفدار غرب انتظار مي‌رود، فراتر از حد انتظار است و دليل اين مدعا ايجاد ادارات و نهادهاي موازي براي جلوگيري از تشكيل دولتي قانونمند و متكي بر عدالت و مساوات است.


به گزارش فارس به نقل از پايگاه خبري المنار، نادر عزالدين نويسنده لبناني در مقاله‌اي به بررسي آخرين بازتاب‌هاي تشكيل دولت وحدت ملي نجيب ميقاتي و بويژه واكنش جريان 14 مارس نسبت به آن پرداخت.

* واكنش جريان 14 مارس به دولت ميقاتي امر دور از انتظاري نبود

عزالدين در اين‌باره مي‌نويسد: واكنش گروه 14 مارس در قبال تشكيل دولت جديد لبنان به رهبري نجيب ميقاتي و حمله به اين دولت به حدي كه به توهين به سه رهبر و متهم كردن آنها به خيانت و اجراي خواسته‌ها و اهداف بيگانگان در تشكيل دولت ميقاتي منجر شد، امر دور انتظاري نبود و بسياري انتظار چنين واكنشي را از اين جريان داشتند.

* وارد آوردن اتهامات براي بازگرداندن آب رفته به جوي

عزالدين مي‌افزايد: جريان المستقبل شرط بسته بود كه ميقاتي هيچ‌گاه موفق به تشكيل كابينه نخواهد شد،‌ اما اعلام يكباره تشكيل كابينه توسط ميقاتي موجب شد تا اكثريت گذشته يكباره اعتبار خود را از دست بدهد و براي اين كه مستقبلي‌ها آب رفته را به جوي بازگردانند، دولت ميقاتي را "دولتي سوري " توصيف كردند، اما به اين اتهام نيز اكتفا نكرده و آن را "دولت جسر الشغور " ناميده و جريان 14 مارس مدعي شد، اين دولت بر اساس خواسته‌ها و تمايلات بشار اسد، ‌رئيس جمهور سوريه تشكيل شده است.

* اقدام جريان 14 مارس جهت تشكيل دولت در سايه

اين نويسنده لبناني در ادامه به ديگر واكنش‌هاي عرصه داخلي لبنان در برابر كابينه ميقاتي پرداخته و مي‌نويسد: واكنش جريان 14 مارس موجب شد تا پيش‌بيني كنند، جريان 14 مارس براي نظارت بر فعاليت‌ها و عملكرد دولت ميقاتي "دولت در سايه " تشكيل دهد و وزيران در سايه‌‌اي تعيين كند تا نظارت دقيق‌تري بر عملكرد دولت ميقاتي داشته باشند و اين جداي از روي كار آوردن مديران و كارمندان وابسته به حريري‌ها در وزارت‌خانه‌ها و سازمان‌ها و نهادهاي دولتي است كه طي سه دهه حاكميت حريري‌ها بر لبنان آنها را در پست‌هاي حساس و مهم گماشته تا هم اكنون مانعي برسر راه طرح‌هاي ملي باشند كه ميقاتي تلاش دارد، آنها را به اجرا بگذارد.

* اقدامات مذبوحانه باند "سرهاي سياه " براي فتنه‌انگيزي در شمال لبنان

عزالدين مي‌افزايد: همزمان با موضع‌گيري دور از ارزش‌هاي دمكراتيك حريري در برابر دولت ميقاتي، باندي به نام "سرهاي سياه " در اقدامي مذبوحانه تلاش كردند، طي ديدار ميقاتي و استقبال گرم و پرشور مردمي از وي در طرابلس، مهمترين شهر شمال لبنان با استفاده از كوكتل و بمب‌هاي آتش‌زا ديدار وي را به آشوب كشانده و آتش فتنه و اختلافات داخلي را در اين منطقه برافروزند.. و اين موضع‌گيري را اعتراض سازنده و مسالمت‌آميز ناميدند.

* نفوذ دست‌نشاندگان حريري در دستگاه‌هاي دولتي مهمترين چالش پيش‌روي ميقاتي

اما عزالدين تاكيد مي‌كند: ترس و واهمه‌ها فقط از جانب باند سرهاي سياه متوجه لبنان نيست، بلكه از آن مهمتر انتقام‌گيري طرفداران و دست‌نشاندگان حريري در دستگاه‌هاي دولتي است و اين ترس و هراسي كاملا بجاست، چون فسادي كه در ادارات دولتي از اين گروه از افراد انتظار مي‌رود، فراتر از حد انتظار است و دليل اين مدعا ايجاد ادارات و نهادهاي موازي براي جلوگيري از تشكيل دولتي قانونمند و متكي بر عدالت و مساوات است،‌ بويژه آن كه در اين ميان نبايد دخالت‌هاي آمريكا و غرب و فتنه‌انگيزي‌هاي آنان در امور داخلي لبنان و تحت فشار قرار دادن ميقاتي را ناديده گرفت.

اين نويسنده لبناني در راستاي اين اوضاع و احوال امنيتي و بحران سياسي رو به فزاينده‌ و چالش‌هايي كه انتظار مي‌رود، لبنان در آينده نزديك با آن مواجه شود، اين سوال را مطرح مي‌كند كه دولت "همه براي ميهن، همه به سوي كار و تلاش " بايد در انتظار چه چالش‌هايي باشد؟

* بي‌پايه بودن نياز سوريه به حمايت لبنان

عزالدين در پاسخ به اين سوال مي‌نويسد: فرضيه‌اي كه عنوان مي‌كند،‌ نظام سوريه در حال فروپاشي است و نيازمند دولتي در لبنان است تا از آن حمايت كند، فرضيه‌اي احمقانه و پوچ است، به حدي كه حتي ارزش پاسخگويي و رد كردن را هم ندارد، اين كه لبنان مي‌تواند نظام سوريه را از سقوط نجات دهد، سخني غير واقعي و غير حقيقي است.

عزالدين مي‌گويد: درست است كه سوريه منافع معنوي بيشماري از وجود لبناني قدرتمند مي‌برد و لبنان قدرتمند مي‌تواند عاملي جهت جلوگيري از نفوذ ديگر كشورها و تعرض آنها به سوريه ‌شود و چون سدي حائل در برابر آنها عمل مي كند، اما در عين حال بايد به اين نكته نيز توجه داشت كه لبنان هر قدر هم قدرتمند باشد و قدرتمندي آن موجب استقرار و ثبات امنيتي و سياسي در سوريه شود، با اين حال نمي‌تواند، مانع نفوذ خرابكاران به آن شود و اين نكته‌اي است كه بسياري از تحليلگران و كارشناسان نيز به آن اعتراف كرده و در پاسخ به اتهامات وارده از سوي معارضان لبناني به دولت ميقاتي بر آن تاكيد دارند.

* تشبيه دولت ميقاتي به دولت جسور الشغور ناشي از كينه‌ورزي معارضان است

اين تحليلگران و كارشناسان در رد ادعاي معارضان لبناني از جمله يكي از نمايندگان جريان المستقبل مبني بر اين كه دولت ميقاتي را دولت جسر الشغور ناميده‌اند، مي‌گويند: اين سخن ناشي از كينه و نفرت و خصومت توجيه نشده آنهاست و آنها به اين طريق مي‌خواهند بگويند، دولت ميقاتي مي‌خواهد، همان سياستي را پيش گيرد كه سوري‌ها در جسر الشغور پيش گرفته‌اند.

* به چه دليل دولت سوريه در جسر الشغور به سلاح متوسل شد

اين صاحبنظران در ادامه مي‌افزايند: اما اين نماينده و معارضان پيش از تشبيه دولت ميقاتي به دولت جسر الشغور لطفا بيانيد و توضيح بدهند كه چه چيز موجب شد، نظام اسد در جسر الشغور سياست سركوب را پيش گيرد،‌ آيا اين نماينده و اين جريان معارض نديدند كه افراد مسلح در جسر الشغور دست به چه جناياتي زدند و چه كشتارهاي دد منشانه‌اي در حق نيروهاي امنيتي و نيروي پليس و مردم بي‌دفاع و غيرنظاميان سوريه انجام دادند؛ گويا اين آقايان اين صحنه‌ها را به چشم نديده‌اند يا ديده و خود را به نديدن مي‌زنند و تنها حملات خود را بر نظام سوريه و دولت ميقاتي متمركز كرده‌اند.

* عواملي كه موجب تشكيل دولت ميقاتي شد

سپس نويسنده مقاله به عواملي اشاره مي‌كند كه منجر به تشكيل كابينه در لبنان شدند و آنها را در 5 عامل ملاحظه مي‌كند:

1- درك جامعه بين المللي از اين موضوع كه ديگر نمي‌توان همان سياستي را كه در ليبي و سوريه در پيش گرفته‌اند، در لبنان هم پيش گيرند و همين موضوع موجب گرديد تا غرب نگاه مجددي به سياست‌هاي خود در ليبي و سوريه داشته باشد و مانع از تكرار همان سناريو در لبنان شود، بويژه پس از تصميم دو كشور چين و روسيه كه طي آن اعلام كرده بودند، از محكوميت سوريه در سازمان ملل حمايت نخواهند كرد و بالعكس آنها اظهار كرده بودند كه اعتقاد دارند، نظام سوريه در حال مبارزه با گروهي جنايتكار و افراد مسلح است.

2- ترس آمريكا از بروز انفجاري بزرگ در منطقه در صورت تداوم اوضاع موجود. دولت آمريكا به خوبي از اهميت و خطرات نهفته درپي تكرار تجربه 15 مي گذشته در مرزهاي سرزمين‌هاي اشغالي در روز نكبت آگاه است و به خوبي مي‌داند، امكان تكرار اين حادثه در لبنان يا سوريه يا مصر يا اردن دور از انتظار نيست و اين امر زيان‌هاي بسياري براي غرب و بويژه آمريكا به دنبال خواهد داشت.

3- كاهش فشارهاي شديد سياسي و تبليغاتي تركيه بر سوريه، موضوعي كه ميقاتي آن را به خوبي دريافت و با استفاده از اين شرايط به سروسامان دادن به اوضاع داخلي لبنان پرداخت.

4- از بين بردن برخي موانع موجود ميان برخي گروه‌ها و جريان‌ها كه اگرچه اختلاف نظرهاي حاد نبودند، اما مانعي برسر راه تشكيل دولت بودند.

5- عدم حضور سعد حريري در عرصه داخلي لبنان و عدم تحرك وي در هيچ‌يك از عرصه‌هاي تبليغاتي و اطلاع رساني كه همين امر موجب گرديد برخي ادعا كنند وي تحت اقامت اجباري قرار گرفته است، به روي هرچه هست اينكه نبود او در عرصه اگرچه سوال‌هاي بسياري را در اذهان برانگيخت،‌ با اين حال اين غيبت موجب كاهش شدت بحران‌ها شد.

در بخش دوم اين تحليل به بررسي بيانيه دولت و چالش‌هايي خواهيم رفت كه انتظار مي‌رود، غرب و در راس آنها آمريكا برسر راه دولت ميقاتي ايجاد كنند.

ادامه دارد..

غلامحسين الهام در گفت‌وگويي تفصيلي با فارس:
حل "معادلات " با "معاملات " موجب حذف جريان نزديك‌تر به آرمان‌هاي احمدي‌نژاد شد

خبرگزاري فارس: مشاور احمدي‌نژاد يك اشتباه وي در انتخابات مجلس هشتم و حمايتش از برخي افراد را سرآغاز سياسي‌كاري‌هاي او مي‌داند و تأكيد مي‌كند كه به نوعي برخي مجلسي‌ها موجب شدند كه احمدي‌نژاد معادلات را بخواهد با معاملات حل كند و از اين رو جريان نزديك‌تر به آرمان‌هاي احمدي‌نژاد از دولت وي حذف شد.


سوم تير سالگرد انتخابات نهمين دوره انتخابات رياست جمهوري در سال 84، بهانه خوبي است كه با غلامحسين الهام كه در دولت نهم رداي سخنگويي دولت و وزارت دادگستري را بر تن داشت و از ياران نزديك منتخب ملت در آن زمان محسوب مي‌شود، از گفتمان اصولگرايي كه احمدي‌نژاد از بستر آن متولد شد تا انحرافي به نام "احمدي‌نژاديسم " و تاكيد بر گفتمان امام و رهبري در شكل‌گيري حادثه سوم تير سخن بگوييم و از او پاسخ بگيرم.

آنچه در ذيل از نظرتان مي‌گذرد گفتگوي تفصيلي خبرنگار حوزه دولت خبرگزاي فارس با غلامحسين الهام مشاور حقوقي امروز رئيس‌جمهور است؛

* فارس: آقاي دكتر؛ چه عاملي موجب شد كه مردم در سال 84 از بين شخصيت‌هاي مطرح به آقاي احمدي‌نژاد راي دهند؟
- الهام: مسئله سوم تير به يك عامل وابسته نيست، عوامل متعدد و مختلفي كه در طول سال‌ها به وجود آمده بود موجب پيدايش سوم تير شد.
يك عامل مهم اين بود كه در طول چهار دوره دولت‌ها، توده مردم را به حساب نياوردند و استفاده از آنها استفاده ابزاري بود.

** احمدي‌نژاد وارد منطقه ممنوعه شد

همه اتكاي آنها به قشر‌هاي خاص و برخي خواص جامعه بود. دولت اصلاحات كه اتكاي به مردم را به عنوان پوپوليسم كاملا تخطئه كرد. دولت سازندگي هم كه به عنوان عوام مهر بطلان بر نقش و تاثيرگذاري آنها زده بود. از اين جهت بود كه حرف انتقادي احمدي‌نژاد به عنوان اينكه به منطقه ممنوعه قدم گذاشته است با واكنش مثبت مردم مواجه شد.

توصيف او به عنوان "مردي از جنس مردم " واكنش به اين پديده مردم زدايي بود، از طرف ديگر مردم علاقمند و وفادار به آرمان‌هاي انقلاب اسلامي بودند. در حالي كه به تعبير شما شخصيت‌هاي مطرح فكر مي‌كردند مردم به "هواي تازه " و "دين تازه " نياز دارند. از اين جهت ابا داشتند به مباني انديشه‌اي انقلاب اسلامي به خصوص عدالت نزديك شوند. فاصله از روح عدالت‌خواه انقلاب اسلامي و ارزش‌هاي اخلاقي مبتني بر آن، مردم را دور احمدي‌نژاد جمع كرد كه شعار عدالت‌خواهي داشت و فرهنگ انقلاب را در توجه به نقطه مطلوب و آرماني يعني امام عصر (عج) احيا مي‌كرد.
"ساده زيست بود، خود را نوكر مردم مي‌دانست و در گفتارش صداقت موج مي‌زد به هيچ گروه خاصي هم اتكا نكرده بود اعتماد به نفس بالايي داشت و 'مي‌توانيم' او يعني انقلاب اسلامي و گفتمان امام قدرت رساندن كشور به اعتلا و عزت مطلوب ملت را دارد. "

** تفاوت‌هاي "احمدي‌نژاد 84 "با "احمدي‌نژاد 90 "

* فارس: احمدي‌نژاد سال 89 و 90 را چقدر متفاوت از احمدي‌نژاد 84 مي‌دانيد؟
- الهام: تغييري در روحيات فردي او ديده نمي‌شود، ساده زيست و مردم‌گرا است. هيچ بدبيني و شائبه مالي نسبت به شخص او به وجود ندارد. فوق‌العاده پر كار است. استكبار ستيز است. انقلابي است. روحيه ضد صهيونيستي او تغييري نكرده است. مقاوم است.

** سياسي‌كاري احمدي‌نژاد از يك اشتباه در انتخابات مجلس آغاز شد

البته احمدي‌نژاد در برخي رفتارهاي سياسي از جمله انتخابات مجلس هشتم دچار اشتباهاتي در حمايت از برخي اشخاصي شد كه با دست خود براي روند خدمت خود، مشكلاتي ايجاد كرد. همين مشكلات باعث شد كه اندكي سياسي‌كار بشود و سياسي كار با صداقت زلال سوم تير، هميشه قابل جمع نيست اين مشكلات وي را با واكنش‌ها و اقداماتي روبرو كرد كه گاهي مزيد بر مشكلاتش شد؛ از جمله چينش همكارانش.

** اعتماد احمدي‌نژاد به طيف ويژه‌اي كه سنخيت اعتقادي و رفتاري با او ندارند

اين چينش بر اساس روش سياسي شكل مي‌گيرد كه براي حل مشكلات خود ابتدا معادلاتي تعريف مي‌كند و براي حل معادلات ناگزير به معامله مي‌شود، نتيجه اين معامله به سود احمدي‌نژاد كه فقط بنا بوده است با خدا معامله كند، معمولا تمام نمي‌شود و زيان مي‌كند؛ چرا كه جنس صدق او از جنس ديگري است ولي نگراني مهم و اساسي اين است كه به طيفي اعتماد ويژه كرد كه واقعا سنخيت فكري و اعتقادي و رفتاري با او ندارند.

** طيف ويژه‌اي كه خود را سخنگوي گفتمان احمدي‌نژاد مي‌داند

اين طيف خود را سخنگوي گفتماني احمدي‌نژاد مي‌دانند و به دنبال آن هستند كه در طي يك فرايند احمدي‌نژادي متفاوت از آنچه كه از ملت تحويل گرفته‌اند به ملت و جامعه جهاني تحويل دهند. اين طيف تجلي او شده‌اند در حالي كه طبعا چنين نيستند. مديريت فرايندي اين جريان به وحدت و يكپارچكي حاكميت آسيب زد، در حالي كه اين وحدت و يكپارچگي مهمترين عامل اقتدار و كارآيي دولت مي‌شود.اعتماد محكم دوستان را به شخص رئيس‌جمهور خدشه دار كرد و در درياي زلال "صدق " و "عدل " امواج كاذب ساخت.

** حل معادلات با معاملات موجب حذف جريان نزديك‌تر به آرمان‌هاي احمدي‌نژاد شد

روش‌هاي سياسي‌كارانه و حل معادلات با معاملات موجب حذف يك جريان نزديك‌تر به آرمان‌هاي او شد. مدل رفتاري اصولگرايان كه از اول با احمدي‌نژاد ناعادلانه و غلط پايه‌ريزي شد و به‌رغم تلاش‌ها، تأكيدات و حتي فرامين مقام معظم رهبري (مدظله) اصلاح نشد و گاهي بدتر شد، شرايط را براي شتاب در تقويت اين جريان كه علناً گفتمان انحرافي مي‌سازد بيشتر و بيشتر كرد.

** به اصطلاح اصولگراياني كه به جاي راه حل به دنبال بن بست‌سازي‌اند

متاسفانه طيف به اصطلاح اصول‌گرايان همچنان دنبال بن‌بست‌سازي به جاي راه‌حل براي برون رفت هستند، در حالي كه اين كار با وحدت بر خدمت صادقانه به مردم در پرتو اخلاص به خداوند و ولايت، كه شاكله احمدي‌نژاد را مي‌سازد، ممكن و ميسر است. كينه‌هاي سياسي را بايد كنار گذاشت و مسير تقويت گفتمان انقلاب اسلامي را از راه خدمت خالصانه به مردم طي كرد.

** آيا راي دهندگان به احمدي‌نژاد 84 اشتباه كردند؟

* فارس: آقاي دكتر؛ آنها كه در سال 84 به احمدي‌نژاد راي دادند، هم اكنون با حضور يك گروه انحرافي در بدنه دولت مواجه هستند و انتقادات فراواني را به اين گروه وارد مي‌دانند، آيا راي‌دهندگان به احمدي‌نژاد در سال 84 را بايد ملامت كرد؟ يا اينكه راي دهندگان و حاميان احمدي‌نژاد در سال 84 در راي خود اشتباه نكردند و هم‌اينك نيز به تكليف خود در انتقاد به گروه انحرافي عمل مي‌كنند؟
- الهام: در اصالت و درستي حركت سوم تير و 22 خرداد 88 نمي‌توان ترديد و تشكيك كرد؛ حركت و انتخاب مردم در هر دو دوره حركتي عدالت‌خواهانه، ضد اشرافيت، ضد استكبار و ظلم سيتز بود. ديني بود. انقلابي بود. امام‌خواه و ولايت‌محور بود. موجب عزت و اقتدار ملي شد.
انقلاب را پويا و مستمر كرد. روح حركت و خودباوري را در ملت‌ها بار ديگرزنده كرد.

** در صورت برگشت به شرايط 84 و 88 بازهم درست‌ترين انتخاب احمدي‌نژاد است
ملت بهترين انتخاب و تاريخي‌ترين تصميم خود را گرفت و تجربه ماندگاري را در مقابله با جنگ نرم همه دشمنان به‌جا گذاشت. اگر به آن شرايط باز گرديم باز بهترين و دقيق‌ترين و درست‌ترين انتخاب همين است. بايد دانست كه آغاز يك حركت پايان آن نيست مردم بايد فرآيند حركت و تداوم آن را نظارت كنند. كما اينكه در انقلاب هم همين‌طور بوده است. وظيفه امر به معروف و نهي از منكر ضامن تداوم حق در همه اعصار است. آيا نهضت پيامبر (ص) به دليل گرفتار شدن به سلطنت طولاني اموي و گرفتار شدن به اسلام اموي قابل تخطئه است؟!

** علل شكل‌گيري جريان‌هاي انحرافي

آنچه قابل تخطئه و سرزنش خواهد بود بي‌تفاوتي در تداوم جريان انقلاب اسلامي است كه منجر به حاكميت جريان‌هاي انحرافي مي‌شود در طول تاريخ هميشه همين‌طور بوده است. مگر خود احمدي‌نژاد در دوره نهم مكرر نگفت "اگر بي‌عدالتي ديدند آنچنان فرياد بزنيد كه صدايتان از دورترين نقطه در پايتخت شنيده شود! "

** گفتمان عدالت مربوط به اسلام و انقلاب است؛ اما احمدي‌نژاد ...

* فارس: احمدي‌نژاد خود مطرح كننده و به وجود آوردند يك گفتمان (گفتمان عدالت) بود يا اينكه مي‌توان انتخاب وي به عنوان رئيس‌جمهور را ثمره اين گفتمان‌سازي( "گفتمان عدالت ") كه توسط رهبر انقلاب انجام گرفت، دانست؟
- الهام: گفتمان عدالت مربوط به اسلام و انقلاب اسلامي است كه امام (ره) آن را احيا كرد. بنايراين شاخصه مكتب امام است چنانكه رهبر معظم انقلاب بر آن تاكيد ويژه كردند، در طول 16 سال دولت‌هاي اصلاحات و سازندگي مطالبه مستمر رهبر انقلاب اسلامي همين عدالت بوده است. اگر مروري به بيانات رهبر معظم انقلاب از سال 68 تا 84 داشته باشيم عدالت‌خواهي پر رنگ‌ترين مطالبه است، البته تذكر مستمر به مسئولين و حاكمان در ساده‌زيستي، پرهيز از تجمل و اسراف و اشرافيگري، مراقبت از ارزش‌هاي اصيل اسلامي، مبارزه با فقر و تبعيض و فساد، ساختن كشور بر معيارهاي اسلامي، ارتقاي علمي، خود باوري همه شاخص‌هاي مكتب امام و رهبري بوده است و ويژگي‌ مهم احمدي‌نژاد اين بود كه به اين مطالبات تحقق عيني و عملي پوشانيد؛ بعد از يك دوره طولاني ياس و انحراف.

** مردم سال 84 دچار تزاحم اهم و مهم شدند؛ قالب‌هاي را شكستند و انتخاب مسقيم كردند

* فارس: چه عواملي موجب شد مردم در انتخابات 84 به جناح راست سنتي و جناج چپ همزمان "نه " گفته و به فرد ديگري روي بياروند كه به هيچ يك از اين دسته‌ها تعلقي خاصي نداشت؟
- الهام: مردم ما پرورش‌يافته اسلام و مكتب اهل بيت عليهم السلام هستند. امام اين مردم را با اين معيارها، رشد و ارتقا داد و مسئول در صحنه نگه داشت و انقلاب را به آنان سپرد. بنابراين مردم، معيارها را مي‌شناسند و اشخاص و احزاب را به اين معيارها محك مي‌زنند و اين راز پايداري آنها است؛ لذا هيچ‌گاه حزب‌محور نبوده‌اند، و اصولا ولايت محوري با اصالت حزب مغاير است. چرا ولايت فقيه و ولايت حزبي در عرض يكديگر انحراف از ولايت حقه است؟ به نظرم وقتي مردم فاصله جناح‌ها و احزاب را با معيارهاي اصيل اسلامي يافتند و فرصت انتخاب اصيل و درست را هم در پيش‌رو داشتند، دچار تزاحم اهم و مهم شدند. مضطر در راي دادن به اين جناح‌ها نبودند؛ چرا كه اين قالب شكسته شده بود، لذا انتخاب مستقيم خود را انجام دادند.

** احمدي‌نژاد محصول اصول‌گرايي است

* فارس: برخي در درون دولت عنوان مي‌كنند كه اصولگرايان در روي‌كار آمدن احمدي‌نژاد هيچ نقشي نداشتند، آيا جنابعالي اين موضوع را قبول داريد؟
- الهام: اگر مقصود اصولگرايان جناح‌ها و احزاب شناخته شده به اين عنوان هستند، بله همين جور است؛ چرا كه اين طيف‌ها نامزد ديگري غير از احمدي‌نژاد داشتند و حتي بعد از روي‌كار آمدن دولت از منتقدان دائم آن تاكنون بوده‌اند. اما احمدي‌نژاد محصول اصول‌گرايي است و اصول‌گرايي تعلقي به احزاب ندارد، بلكه محكي است كه خود احزاب با آن شناخته مي‌شوند.ملت اين حركت را آفريد و جز ملت اين حركت مديون هيچ گروه و حزب نيست.

** اصولگرايي را رهبري هدايت و مديريت كرد تا زنده بماند

* فارس: فكر مي‌كنيد در طول 6 ، 7 سال گذشته اصول‌گرايان فكري اساسي براي تداوم و توسعه گفتماني كه موجب روي‌كار آمدن احمدي‌نژاد در سوم تير 84 شد، انجام داده‌اند و يا به نوعي با يك "درجا زدن " و بلكه "پس‌رفت " در ميان اصول‌گران روبرو بوده‌ايم؟
- الهام: به نظر بنده اصول‌گرايان به همان معناي مصطلح سؤال قبلي شما، هنوز فكر مي‌كنند احمدي‌نژاد عارضه‌اي است كه دير يا زود بايد رفع يا دفع شود. عمر اصول‌گرايان بعد از احمدي‌نژاد صرف چالش و جبران شكست خودشان با طرق نادرست شده است؛ اگر چه پايه‌هاي رفتاري كه بر اساس اين گفتمان رقم خورد، بزودي از بين‌رفتني نيست و اصول‌گرايان بايد به اين رفتارها سلوك كنند تا بمانند، اما اين موج كه درست ايجاد شد و رهبري آن را هدايت و مديريت كرده‌اند زنده و پويا و روبه جلو است به نظرم نمي‌توان به راحتي دور برگردان ايجاد كرد.

** القاي 'احمدي‌نژاديسم' يك انحراف است

* فارس: برخي معتقدند گروه انحرافي به دنبال قرار دادن احمدي‌نژاد در برابر 'احمدي‌نژاديسم' است. اين موضوع را قبول داريد؟
- الهام: خود القاي 'احمدي‌نژاديسم' انحراف است، احمدي‌نژاد مكتبي در برابر مكتب انقلاب و امام نيست. احمدي‌نژاد نماد و سمبل گفتمان امام و انقلاب بود. به اين اعتبار برگزيده شد، جايگاه قوي و قديمي در نظام اسلامي بلكه جامعه جهان يافت. هويت او آميخته با اين مكتب است. ويژگي‌ او رفتار او بر عمل به اين مباني بوده است و استمرار آن هم در گرو همين است.
همه كساني كه در ارتباط با يك "مكتب " هويت و شخصيتي مي‌يابند بدون آن هويت، خود را از دست مي‌دهند، عبور از اين ارزش‌ها، عبور از خودشان خواهد بود، در كشور ما اعتبار و ماندگاري عالمان و سياست‌‌مداران به هويت اسلامي آنان وابسته است.

** روي آوردن به راست سنتي براي جبران اشتباهات احمدي‌نژاد باطل است

* فارس: آيا براي جبران برخي اشتباهات احمدي‌نژاد، متوسل شدن و روي آوردن به جناح راست سنتي مانند لاريجاني، هاشمي و غيره را به صلاح مي‌دانيد يا اين را يك اشتباه بزرگ قلمداد مي‌كنيد؟
- الهام: انحراف از حق به فرض تحقق، مشروعيت و حقانيت براي باطل ايجاد نمي‌كند. بازگشت به باطل هميشه باطل و غلط است و مومن حتي در رفتارها و سليقه‌ها هم از يك سوراخ دوبار گزيده نمي‌شود چه برسد به ايكه در مباني خود بخواهد تجديد نظر كند.

* فارس: فكر مي‌كنيد رئيس‌جمهور بعدي ايران با چه گفتماني روي كار خواهد آمد؟
- الهام: نمي‌دانم، آينده دست خداوند است، اما سنت خداوند بر اين استقرار دارد كه هر ملتي بر اعتقادات و اصول خود پايداري كند و استقامت ورزد، آينده از آن او خواهد بود "إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنتُمْ تُوعَدُونَ "
به نظرم ملت گفتماني را انتخاب كرده است كه از آن پشيمان نيست بلكه بدان بسيار خرسند است، مهم اين است كه حامل چنين گفتماني را در صحنه ببيند.

** گفت‌وگو از عباس كلاهدوز

شکست عملیات مشترک ارتش پاکستان و طالبان به پاراچنار

شکست عملیات مشترک ارتش پاکستان و طالبان به پاراچنار

در تهاجم مشترک دو شب پیش ارتش پاکستان و طالبان افغانستان به مواضع شیعیان پاراچنار، هشت تن از رزمنده‌گان مقاومت شهید و تعدادی نیز زخمی شدند.

در تهاجم مشترک دو شب پیش ارتش پاکستان و طالبان افغانستان به مواضع شیعیان پاراچنار، هشت تن از رزمنده‌گان مقاومت شهید و تعدادی نیز زخمی شدند.

به گزارش واحد خبر رسانی رزمنده‌گان مقاومت پاراچنار، عملیات متحد نظامیان و سازمان جاسوسی ارتش پاکستان موسوم به ISI و هم‌چنین طالبان این کشور و طالبان افغانستان، علیه شیعیان پاراچنار، به هیچ‌کدام از اهداف از پیش تعیین شده نرسید. این عملیات که از ابتدای دو شب گذشته در منطقه‌ی صده و برای اشغال روستای شیعه‌نشین بلوچ‌خیل آغاز شده بود، پس از شکست طرح دسیسه‌آمیز ارتش برای تصاحب مواضع استراتژیک شیعیان و تحویل آن به طالبان انجام شد که در خلال آن با وجود آن‌که رزمنده‌گان پاراچناری از هرگونه درگیری مسلحانه علیه نیروهای دولتی اعراض می‌کردند، ۸ تن از شیعیان به شهادت رسیده و جندین نفر نیز بر اثر انفجار گلوله‌های توپ و خمپاره‌ی ارتش و طالبان به شدت مجروح شدند.

این گزارش می‌افزاید که علی‌رغم شدت آتش دشمن علیه مواضع رزمنده‌گان جبهه‌ی حق، شیعیان، پایگاه و روستای مورد نظر را ترک نکرده و این تهاجمات تا صبح امروز ادامه داشت که مهاجمان با دیدن پایداری پاراچناری‌ها و از ترس اقدام متقابل از منطقه‌ی مورد نظر عقب کشیدند.

شایان گفتن است که با توجه به عزم دشمن برای اشغال مناطقی از پاراچنار، نیروهای حزب‌اللهی و ولایی تحریک حسینی و مدرسه‌ی علمیه‌ی آیة‌الله العظمی خامنه‌ای پاراچنار، ضمن چشم‌پوشی از جریانات اخیر بین شیعیان منطقه و اقدامات منافقان برای اختلاف افکنی بین آنان، به اتفاق زعیم خود آیت‌الله سید عابد حسینی در مدرسه‌ی علیمه‌ی جعفری حاضر شده و اتحاد خود را با اعضاء انجمن حسینیه برای مبارزه علیه دشمنان اهل بیت اعلام کردند.

ناگفته نماند، شیخ محمد نواز عرفانی که پیش از این ضمن سازش با طالبان، اعلام نموده بود صلح و امنیت را برای مردم پاراچنار به ارمغان آورده است، حدود یک ماه می‌باشد که از پاراچنار خارج شده و هیچ‌گونه خبری از احتمال بازگشت وی به منطقه وجود ندارد.